رفتم آرایشگاه ….این دفعه به همه جای سر و صورتم رسید. ابروهامو که شاخ شاخ شده بود و سبیل هایم را روبراه کردم….بعدش دوش گرفتم از دئودرانت خوش بوئی که دارم زدم و روی تختم داز کشیدم. داستان از ” کابوس ها ” را که پرینت گرفته بودم بر داشتم تا بخوانم…..

تلفن زنگ زد

” حالش را داری برویم با هم درینکی بزنیم ”
” ممنونم، اما رضا جون تو مودش نیستم ”

خواندم:

” من هستم…. بهروز… احمد… مهری و چند تایی دیگر که می¬¬شناسمشان. سالن پرآدم است، پر آدمهای ناشناس…..”

باز تلفن و زنگش سوهانش را به اعصابم کشید….تاره داشتم متوجه می شدم که چه زنک آزار دهنده ای دارد.

” سلام، خوبی؟ ”
” سلام استاد….مثل اینکه شنبه شبی تو هم بی برنامه ای؟ ”
” دخترم از مسافرت آمده شام خوبی روبراه کرده ایم میای؟ ”
” متشکرم، نه،….حالش را ندارم….”
” تو که زنت اینجا نیست مگه تنها نیستی؟ ”
” چرا تنهام، ولی روبراه نیستم…”
” چرا؟ ”

و خواندن را ادامه دادم:

” همه جور آدم است. همه هستند. چند بچه هم در سالن می دوند. احمد مثل همیشه شاد و سرحال روی صندلی چرخدارش نشسته است. ”

درینگ…. درینگ….درینگگگگگگگگ….

نه ول کن نیست…
” داداش! احمدم همه برو بچه های فامیل که آمده اند اینجا، جمعند گفتم زنگی بزنیم و همه سلامی عرض کنیم….”
” این همه را چطور اطریش ویزا داده؟….
احمد جان نمی دانم چرا سرم درد می کند. خودم بعدن تماس می گیرم و با همه شان صحبت می کنم….”
” سرت درد می کند؟ چرا؟ چرا نمی روی دکتر؟….”
” عزیزم دکتر نمی خواد، با یک قرص خوب میشه….خوب که شد تماس می گیرم…حالا که آنجا دیر وقته تازه دور هم جمع شده اید؟ ”

می روم استکانی چای که که قبلن صدایم کرده بودند که بروم بخورم می ریزم و می آیم زیر زمین و برای سومین بار داستان را ادامه می دهم

” صدای خواننده ای که روی صحنه ایستاده است و تودماغی می خواند در هیاهوی مردم گم می شود. مرد تارزن روی تارش خم شده است و محو هنر خویش است. نوازنده¬ی ویلون، عرق می ریزد و ساز می زند. کسی به هنرنمایی هنرمندان توجه ای ندارد. زنها با هم حرف می زنند و مردها ساکت روی صندلیها فرورفته¬اند و تخمه می شکنند. کسی حریف بچه ها نمی شود. بچه ها در سالن گرگم به هوا بازی می کنند و جیغ بنفش می کشند. هر چه همهمه در میان جمعیت بالاتر می رود خواننده هم صدایش را بلندتر می کند و در حالی که به نقطه ای در دور دست خیره شده است ترانه هایی در باره¬ی فواید صلح و مضرات جنگ می خواند. ما پشت ستونی نشسته ایم و احمد جوک های دست اولی را که شنیده است برایمان تعریف می کند.”

درینگ و زهر مار ….چرا آزادم نمی گذارند….جواب نمی دهم ….صدای زنگ قطع می شود…ولی چند دقیقه بعد از روی پاگرد پله ” همان پاگردی که چند روز پیش با زانو خوردم رو سنگ فرشش “، صدائی می گوید
” بابا مامانه از آمریکا….”
” الو….سلام زنگی نمی زنی؟ ”
” چرا دیروز زدم رفت روی پیغامگیر….خانه چه شد؟
“….چرا صدات گرفته؟ خسته ای؟ چیزی شده ….زنگ صدات کوره….”
” نه بابا داری خاله بد نده در می آوری….حالم خوبه خوبه …. آرایشگاه رفته ام و قبراق و سر حالم، داشتم داستانی را می خواندم که تلفن تو چندمین است در مدتی کمتر از بیست دقیقه….”
” حتمن به درد نخور بوده اند که داری درباره شان چنین می گوئی؟ ”
” نه اتقاقن همه شان هم تلفن های خوبی بودن مثل همین تلفن که داریم صحبت می کنیم….هنوز بلدی آنجور حرف بزنی که آدم خوشش بیاید….”
” بجای تو اگر کس دیگری بود می گفتم کجایش را دیدی….ولی تو که همه جا یم را دیده ای….”
” …ما کور بشیم اگر توانسته باشیم ذهن تو را بخونیم….”

داستان را می گذارم برای وقتی دیگر. این بار من به زن برادر بزرگم زنگ می زنم…
” …..علی حالش بهتره؟ ”
” شکر خدا…”
” شام چه دارید….نخورده اید که؟ ”
” نه نخورده ایم….کتلت داریم….منتظرت می مانیم….. علی هم خیلی دلش می خواهد تو را ببیند….اگر راه دستته….شعری، داستانی هم بیاور تا برایش بخوانی ….عشق می کند وقتی تو حرف می زنی، یا چیزی برایش می خوانی….به وضوح نشئه می شه….”
” داستانی که تازه برایم رسیده می آورم….کمی هم از ریحان های باغم می آورم و کمی هم نعناع
….چیز دیگری بیاورم؟
و راه می افتم تا به بهانه خواندن داستان برای برادرم بدون رینگ رنگ تلفن از” کابوس ها ” را بخوانم.