آنا سوییر شاعره‌ی لهستانی در سال ۱۹۰۹ به دنیا آمد. آنا، فرزند یک هنرمند نقاش و یک خواننده‌ بود. پدرش تاثیری شگفت بر زندگی‌اش نهاد. او از خود شعرهای زیادی به جا گذاشت که پیرنگ اصلی آن‌ها کودکی و پدر و مادرش هستند.
شعر سوییر از زنانگی، جنسیت و کالبد زنانه اسطوره‌ زدایی می‌کند و می‌کوشد تا غبار شاعرانه‌ای که قرن‌ها بر آن نشسته‌ است را بزداید.
در نگاه گنوستیگ سوییر، در جهانی بدون هر نشانه‌ی نجات، تنها، بیمار و محکوم به پوچی مرگ، تنها چیزی که واقعا داریم، بد یا خوب، تنمان است. تن سرچشمه‌ی زندگی، لذت و وجد ‌است، در عین‌حال خانه‌ی مرگ، درد و رنج است.
شعر سوییر را چسلاو میلوش، شاعر بزرگ لهستانی و برنده‌ی نوبل ادبیات به همراهی لئونارد ناتان شاعر مشهور آمریکایی به جهانیان معرفی کردند.
آنا سوییر در سال ۱۹۸۴ درگذشت.

۱
پیرمرد خانه‌اش را ترک می‌کند، کتاب‌هایش را می‌برد.
سرباز آلمانی کتاب‌هایش را می‌قاپد
آنها را وسط گل و لای پرت می‌کند

پیرمرد آن‌ها را برمی‌دارد،
سرباز مشتی حواله‌ی صورتش می‌کند
پیرمرد می‌افتد،
سرباز او را با قنداق تفنگ می‌زند و قدم‌زنان دور می‌شود

پیرمرد
خوابیده در لجن و خون
زیر خود احساس می‌کند
کتاب‌هایش را.

۲
چنان کودکی
انگشت بر آتش نهادم
تا قدیسی شوم.

مثل دخترکی
هر روز سرم را به دیوار می‌کوبیدم

مثل دختری جوان
از پنجره‌ی اتاق زیر شیروانی
روی بام رفتم
تا بپرم

مثل زنی
همه‌ی تنم شپش برداشت
وقتی ژاکتم را اتو می‌کردم، آن‌ها می‌ترکیدند

شصت دقیقه صبر کردم
تا اعدام شوم
شش سال گرسنه بودم.

بچه‌ای زاییدم
آن‌ها مرا تکه تکه می‌کردند
بی‌آنکه بی‌هوشم کنند.

سرانجام آذرخشی سه ‌بار مرا کشت
مجبور بودم سه بار از مرگ بلند شوم
بی‌آن‌که کسی کمکم کند

حالا می‌توانم استراحت کنم
بعد از سه رستاخیز.

۳
پنج صبح
در خانه‌اش را زدم.
از پشت در گفتم
در بیمارستان خیابان اسلیسکا
پسر سربازت، دارد می‌میرد.

در را تا نیمه باز کرد
زنجیر را برنداشت
پشت سرش زنش
می‌لرزید

گفتم : پسرت می‌خواهد
مادرش بیاید.
گفت: مادرش نخواهد آمد.
پشت سرش زنش می‌لرزید

گفتم: دکتر به ما اجازه داده برایش شراب ببریم
گفت: چند لحظه صبر کن

از پشت در به من یک بطری داد
در را قفل کرد
در را با کلید دیگری قفل کرد

پشت در همسرش شروع به فریاد کشیدن کرد
انگار داشت زایمان می‌کرد
———————–

بر گرفته از سایت وازنا