همکار بزرگوارمان، استاد دکتر محمود کویر، کتابی آماده نشر دارد با نام:
آخرین شهریاران
که در ده بخش است و یک درآمد. موافقت کرده اند که در هر شماره گذرگاه
بخشی از آن را منتشر کنند. با سپاس از توجه ویژه ای که به گذرگاه دارند.

در این شماره  همراه با نشر ” در آمد “، بخش اول آن را با نام ” جمشید شاه ”
نیز به آگاهی شما می رسانیم.
صمیمانه امیدواریم از نوشته های ارزشمند ایشان بهره بگیرید.
هر بخش در حد امکان، مناسب حوصله خوانندگان تنظیم شده است
روابط عمومی
——————

درآمد

در اساتیر و افسانه‌های مردمان این سرزمین، چندین قیامت است. قیامت در قیامت.  چندین هزار و یک بار، دانه دانه،  بذر دانایی و داد بر خاک این شورستان افشاندیم و با چنگ خویش خیش کشیدیم و  با استخوان خویش شخمش زدیم و با خون دل آبش نوشاندیم و آفتابش نوشاندیم و این نهالک  سر زد و قد کشید و تر شد و تازه شد و نرم نرمک سر بر آسمان و آفتاب و ماه و ستاره بر افراشت که: منم!

و… هنوز به آفتاب و نسیم سلامی نگفته و مهتاب بر کاکلش بوسه ای ننهاده که….. تبر… تبرداران حادثه… تبرداران ناگاهان! کی؟ از کجا؟ کی؟ که بود؟ که بودند؟ این سایه‌های سیاه! این تازیانه بدستان و شمشیر کشان و قداره بندان بی شرم و بی نجابت که بودند؟ از کدام کتل و کمین  فرود آمدند؟ بر کدام گردونه و از کدام گردنه؟ و تبر فرود آمد و نهالک آفتاب و آزادی را به زخم خشم و کین و دین و نفرین و نفرت و دشنام و دشمنی در هم شکست. در هم شکست قد و قامت این درخت قیامت را.چرا؟

و نشستیم. نه! زانو نهادیم بر خاک! شکستیم! پشتمان بود که شکست. استخوانمان بود که شکست. ستون های آزادی و دانایی بود که شکست. خاموش و بی صدا. زانو نهادیم بر خاک و خاکستر و گذاشتیم تا مرغکان گلو بریده‌ی آزادی و داد و دانایی پیش چشمانمان پر پر پر بزنند و بر گرد این میدان بگردند در خاک و در خون. تا مگر…

در تاریخ این سرزمین  گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.

سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟چرا بر ما تازیدند و ما را در هم شکستند چنان که نمونه‌وار هنوز چند دهه از آمدن تازیان نگذشته بود که تمام مردان ایرانی حتا نام خود را به تازی برگرداندند.

این سلسله نوشتار بر سر آن نیست که پاسخی بیابد به این پرسش‌ها. طرح پرسش است و تلاش در یافتن چند و چونی‌ها. این که: ما به هرروی در برابر این فروپاشی چند و چندین باره چه کردیم.

پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم.  جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و…..

در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنرورزان به این داستان چون نظر کرده اند.

در این گذر و این سلسله نوشتار به چند نکته رسیدم که از همان نخست بگویم. این چند نکته ای است که من در پایان این راه بدان رسیده‌ام :

* در تمام این ماجراها،نخستین کسانی که سبب این پریشانی وتباهی‌ها  می‌شوند: شاه و دینمداران و سران کشور هستند.

* خیانت کنندگان را نیز بایددر بین هم اینان جستجو کرد.

* نخستین کسانی که از برابر دشمن می گریزند: شاه و پیرامونیان او هستند.اما شاه و امیر پیش و بیش از دشمن بیگانه از مردم خویش در هراس است.

*مردمان از هر گروه و دسته گرد می‌آیند تا خودکامه ای را فرو کشند و خودکامه‌ای دیگر را برکشند . تا در پناه خودکامگی و برقراری امنیتی موقت در این جزایر وحشت دمی به آرامش بگذرانند.

* همواره سخن از آمدن  آیین نو ومنجی و رهایی بخش از سویی و بهشتی گمشده و نیستانی سوخته از سوی دیگر در میان است. سرگردان بر خاک و اما میان گذشته‌ای بر باد و آینده ای بر آب.

*مردمان همواره در جستجوی یک ناکجا آباد به هر سوی روانند و به همین سبب و برای رسیدن به آن، به هر خشونتی روی می آورند.

* در این آشوب پیاپی و برآمدن و برافتادن خودکامگان هیچ نیرو و انسانی بار مسئولیت را بردوش نمی‌گیرد. همواره در جستجوی دشمنی و توطئه‌ای خیالی سرگردانیم.

* این همه خود سبب می‌شود که فرهنگ و قانون ریشه نمی‌گیرد وقد نمی‌کشد و شاخ و برگ نمی‌گستراند.می‌کاریم و نهالکمان را توفان بر می‌کند.

* ستم و نادانی تنها می‌تواند براقلیم ناامنی و خودکامگی فرمان راند.ریا و ترس  اولاد این دو هستند.

* کین‌خواهی،خشونت برهنه و بی اعتمادی چون شمشیری دو دم میان حاکم و محکوم بر تاری آویخته است.

* در این میانه، مردمانی که به هیچ انگاشته شده اند،بی هیچ پناه وپناهگاه و سازمان و برنامه‌ای برای آینده،می‌آشوبند، می‌ایستند، می‌ستیزند و قربانی جهل و خودکامگی می‌شوند.

* تا دوباره و دوباره این داستان به تکرار شوم خود برسد.

*

آخرین شهریاران، حکایت برافتادن ها، افتادن ها و گریختن هاست. حکایت فرو پاشی و فرو افتادن بت‌ها و بتواره هاست. گره گاه و گلوگاه تاریخ ماست. اینجاست که تاریخ گرده می‌گرداند. پلی است بر دو کناره‌ی گذشته و آینده. پلی  از آشوب و بلوا. فریاد و غوغا. خشم و خیانت. و ما چه بسیار از کناره های خاموش و تاریک رودحانه‌ی زندگی بر این پل برآمده ایم. در هم آویخته ایم. بی چراغی!

و سپس بازماندگان، بازماندگانی خسته و شکسته، نفس نفس زنان به کناره‌های تنهایی خویش بازگشته‌ایم تا بر برج و باروی این پل، اژدهایی دیگر بر گنج قدرت بنشیند و راه بر هر گذرنده  ای ببندد تا… بار دیگر…..**
در پایان نیز چند نوشتار تاریخی را خواهید خواند در باره‌ی : حاج میرزا آقاسی. پایداری ایرانیان در برابر تازیان و…
———————–
بخش اول این کنتاب با نام جمشید شاه در صفحه دیگر آمده است