جوایز خصوصی ادبی که با آغاز دهه‌ی ۸۰، فعالیت‌شان را به طور جدی و واقعا اثرگذار آغاز کردند، حالا مدتی است عملا تعطیل و نیمه‌تعطیلند. فضای نفی و شایعه‌پراکنی، چشم‌وهم‌چشمی و تنگ‌نظری و… در کنار این‌ها، فشارهای رسمی و غیررسمی، مستقیم و غیرمستقیم، عملا جایزه‌هایی را که تنور ادبیات را به‌راستی گرم کرده بودند، به حالت اغما برده است.
مهرگان ادب، نخستین جایزه‌ی ادبی آغاز دهه‌ی ۸۰، جایزه‌ای که به ابتکار موسسه‌ی جوان‌مرگ پکا راه‌اندازی شد و نام حسین سناپور را با رمان نیمه‌ی غایب بر زبان‌ها انداخت، دیگر وجود خارجی ندارد، منتقدان و نویسندگان مطبوعات که خوب یادم هست نخستین دوره‌اش با چه شوق و ذوقی برگزار شد، یک‌خط‌درمیان و نیمه‌تعطیل برگزار می‌شود، روزی روزگاری، رسما کرکره‌اش را پایین کشیده و جایزه‌ی زنده‌یاد گلشیری تا تعطیلی پیش رفت و دوباره برگشت و حالا کم‌وبیش پرچم را نگه داشته است. سنگر جوایز را تقریبا از دست داده‌ایم.
در کنار جوایز، در سال‌های دهه‌ی ۸۰ رسانه‌ها و به‌ویژه مطبوعات، نقش مهمی در رونق فضای ادبیات داستانی داشتند. مطبوعات جریان دوم خرداد با توجه جدی به ادبیات، نام منتقدان و نویسندگان را بر زبان‌ها می‌انداختند و مردم، با توجه به صفحات این نشریات، سراغ کتاب و نویسنده می‌رفتند و… حالا اما دیگر هیچ رسانه‌ای توجه جدی به ادبیات ندارد و اگر داشته باشد هم آن طور که فضای فروش آثار نشان می‌دهد، تاثیری ندارد. دلایل این اتفاق البته بی‌تردید به بررسی جدی نیاز دارد، ولی دست‌کم می‌توان این را مشاهده و حس کرد که مردم دیگر به رسانه‌ها اعتماد ندارند. همان طور که نویسندگان نیز به بی‌تفاوتی دردناکی نسبت به فعالیت رسانه‌ها دچارند. مورد دوم، حکایت جالبی است. برخلاف گذشته‌ی نه‌چندان دور، دیگر نویسندگان علاقه‌ای به گفت‌وگو با رسانه‌ها ندارند و ترجیح می‌دهند وارد عرصه نشوند. از سوی دیگر، تقریبا همه‌ی آن‌ها هر وقت که فرصتی پیش می‌آید عملکرد رسانه‌ها را بد و غیرقابل اعتماد توصیف می‌کنند و نقد مطبوعاتی را «خلاصه داستان» یا حتی بدتر از این‌ها ارزیابی می‌دانند. تعداد اندک رسانه‌هایی که به موضوع فرهنگ به طور جدی توجه دارند قطعا یکی دیگر از عوامل بی‌تاثیر شدن نقش رسانه‌هاست. همان طور که نبود منتقد پی‌گیر و جدی را نیز می‌توان به این عوامل اضافه کرد. حالا دیگر تقریبا هیچ نامی را نمی‌توان به عنوان منتقد معرفی کرد. کسی که آثار را به طور جدی و مداوم در نشریات نقد کند و صاحب دیدگاه و شیوه‌ی ویژه‌ای در نقد باشد. منتقدان امروز همان نویسندگانند که گاهی روی کتاب‌هایی که می‌خوانند «چیزی» می‌نویسند…
نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، به‌علاوه‌ی موارد دیگری که می‌توان در بررسی‌های عمقی‌تر به آن‌ها دست یافت، از دست دادن سنگر رسانه‌هاست. به عبارت بهتر، دیگر پرداختن یا نپرداختن نشریات به کتاب‌ها تقریبا هیچ تاثیری بر فروش هیچ کتابی ندارد…
البته به جز این دو سنگر که از دست دادن‌شان ادبیات داستانی را تا مرز سقوط کامل پیش برده است، سنگرهای دیگری نیز وجود دارد که وبلاگ‌ها را (به عنوان رسانه‌های غیررسمی-انفرادی) باید در راس‌شان قرار داد. وبلاگ‌ها هنوز قدرت زیادی دارند که متاسفانه تحت تاثیر عوامل اخلاقی-رفتاری نظیر تنگ‌نظری، بی‌سوادی، نداشتن اشراف به فضای ادبیات و رفیق‌بازی، هر روز اثرگذاری‌شان کم‌تر می‌شود و تا سقوط کامل بعید است راه زیادی در پیش داشته باشند… سنگرهایی نظیر فعالیت‌های دولتی، جایزه‌ها و جشنواره‌ها و… هم که متاسفانه از ابتدا انگار در کمال شگفتی، رودرروی ما صف‌آرایی کرده‌اند و جز حسرت و تلخ‌کامی، چیزی به ادبیات نمی‌افزایند. سنگرهایی که شاید قرار است جایگزین معادل‌های مردمی باشند، بعد از فتح یک‌به‌یک آن‌چه به‌سختی و در فشار و کمبود و فقر و سانسور و… به دست می‌آیند…
اما با این وصف ما هنوز می‌نویسیم و هنوز هم مردمی که نمی‌شناسیم‌شان، کتاب می‌خرند. آن‌ها راه‌شان را بی‌رسانه و بی‌جایزه و بی‌دولت و بی هر چیز دیگری پیدا می‌کنند. مخاطبان اندکی که هنوز به آثار ایرانی امیدوارند و گاهی در کنار سلین و سلینجر و وونه‌گات و موراکامی و…، نگاهی هم به ما می‌اندازند. و خوشبختانه این آخرین سنگر را جز با حیله‌ی «قصه‌گویی» نمی‌توان فتح کرد. شاید برای همین است که تحلیل و تقلیل مدام ادبیات، تا مرز سقوط کامل پیش می‌رود، اما هرگز به فروپاشی کامل نخواهد رسید.