نامه‌ی هشتم
از سری نامه هائی از تیمارستان

کارشناسان؟! ، محققین؟! ، خلاصه آن‌هایی که همه چیز را می‌دانند ، متفق‌القول‌اند که “عشق” از جنس جنون و ویران‌گری ، و در عوض “دوستی” از مقوله‌ی عقل و سازندگی است . از این بگذریم که از نظر من کل مطلب چرت است ، مگر این که جنون را چیز دیگری تعبیر کنیم که تازه آن هم عین عقل است ، البته عقلانیت فرد عاشق .
ولی در مورد خود من جنون و نیاز به بستری شدن و شوک درمانی و مشاوره درمانی زمانی آغاز شد که “عشق” ابتدا کم‌رنگ و بعد بی‌رنگ شد .
امروز صبح نمی‌دانم چرا وقتی که از تخت‌ام بیرون آمدم ، برای اولین بار هوس کردم از یکی از پنجره‌ها نگاهی به دنیایِ سالم بیرون بیندازم . پرده را کمی کنار زدم . پرده تیره‌رنگ و ضخیم است و سنگین . بیرون ، آن سمتِ خیابان مغازه‌ای بود که خالی بود و به جای کالاهایی برای فروش فقط پوسترهایی بر شیشه‌های آن چسبانده بودند . یک پلاکارد بزرگِ پارچه‌ای هم بر سَردرش کشیده بودند که تنها قسمتی از نوشته‌ی روی آن در دیدرَسِ من بود : « ستادِ انتخا . . . »
مقابلِ مغازه تعداد زیادی جوان ، دختر و پسر جمع شده بودند که کاغذهای کوچکی را میان عابران توزیع می‌کردند . جوانان پارچه‌های سبز رنگی بر سر و کله‌شان ، و مچِ دست‌های‌شان بسته بودند . رنگ سبزی که حال مرا به هم می‌زد . آن‌ها شاد و پر انرژی بودند ولی با آن سر و وضع به نظر من بیش‌تر به دیوانه‌گان تیمارستانی دیگر می‌مانستند که برای هواخوری به خیابان آمده باشند . یک لحظه از ذهن‌ام گذشت که شاید آن رنگِ سبز و آن پارچه‌ها مربوط به لباسِ فرم بیمارانِ همان تیمارستانِ دیگر باشد . وقتی خانم علیزاده آمد و کارش با من تمام شد و می‌خواست برود ، از او پرسیدم که بیرون چه خبر است . گفت : « این‌جا ستاد انتخاباتی زده‌اند ، برای یکی از نامزدهای ریاست جمهوری » و رفت .
تمام حس کنجکاوی‌ام از بین رفت . پس بالماسکه بود یا چیزی شبیه خیمه شب‌بازی . و آن جوانان هم حتما بازیگران یا بازی‌خورده‌گانِ همین نمایش بودند . این‌ها هیچ ربطی به من نداشت .
دوباره روی تخت‌ام دراز کشیدم و به همه‌ی آن چیزها یا کسانی ‌اندیشیدم که دیگر وجود نداشتند ، و به گورستان‌هایی که هر روز وجود پر رنگ‌تری پیدا می‌کردند . انگار که ابدی باشند . قدمت هیچ زایشگاهی به قدمت هیچ گورستانی نمی‌رسد . حتما بسیار پیش از آن‌که زایشگاهی وجود داشته باشد ، گورستان‌ها بوده‌اند . آن‌ها ثبات دارند و ماندنی‌اند . و همین‌طور مرده‌ها .
وقتی به مرده‌ها فکر می‌کنم به یک‌باره همه‌ی آن بوها ، صداها ، رنگ‌ها ، تصویرها ، یادها ، فریم به فریم در خاطرم دوباره شکل می‌گیرند . اما این ستادِ پشت پنجره آرامش‌ام را سلب کرده است . می‌خواهم بخوابم ولی‌ نمی‌توانم . از این‌پهلو به آن‌پهلو می‌چرخم و در” گورِ خود گُرده تعویض می‌کنم” انگار .
اما این‌همه چه‌ربطی به عشق دارد . یا به دوستی . یا به جنون و عقل . ولی دارد ، حتما دارد . ناگهان با روشن شدن بلندگوهایی انگار اتاق‌ام به لرزه در‌می‌آید . و من با شنیدن صدایی ناهنجار از جا می‌پرم . چشم‌های‌ام باز است و گوش‌های‌ام بدون اراده‌ی من هم می‌شنوند . یک سرود تحریف شده است انگار . یک سرودِ ترسو و محافظه‌کار . اما کلماتی به داخل اتاق‌ام سرازیر می‌شوند که دیگر خوابیدن را غیر ممکن می‌سازند . چه می‌شنوم؟ باورم نمی‌شود؟ انگار کسی یا کسانی قصد ریشخندم دارند؟ این کدام دلقک است که می‌خواند؟ و با چه جراتی؟
” سراومد زمستون ، شکفته بهارون ، گلِ سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون ”
انگار که میله‌ی آتشینی را از ماتحت‌ به درون بدن‌ام فرو کرده‌ باشند که تا مغزم پیش رفته باشد ، سیخ روی تخت‌ام می‌نشینم . نه ، باور کردنی نیست . با هیچ معیاری باور کردنی نیست . لحظه‌ای می‌اندیشم شاید این طرحی درمانی باشد و ابتکار پزشک‌ام .
ولی نه ، صدا پشتِ همان پنجره است . همان‌جا که قسمتی از یک ستاد است . مگر چند سال گذشته است . اگر همه فراموش کرده‌اند پس چرا من قادر به فراموشی نیستم .
دوباره با پاهای لرزان به پشت پنجره می‌روم . جرات کنار زدن پرده را ندارم . می‌ترسم . آن پشت چه خواهم دید . آذر و مژگان را که مچ‌بند سبز بسته‌اند؟! ایرج و احمد را؟
نه غیرممکن است . همین‌طور پشت پنجره مانده‌ام ، در تردید . بعضی وقت‌ها ، نه ، بیش‌تر اوقات بهتر است پرده‌ها کنار زده نشوند . اصلا لزومی ندارد . ولی من در تمام عمرم این کار را کرده‌ام ، وقت و بی‌وقت . اما حالا در نقطه‌ی صفر مطلق‌ام ، در کفِ حیات خویش . دیگر شجاعت‌اش را ندارم .
صدای وقیح هم‌چنان می‌خواند :
” کوه‌ها لاله‌زارند ، لاله‌ها بیدارند . . .”
آذر ، همه‌ی ذهن مرا اشغال کرده است هم‌چون فرایندی برگشت‌ناپذیر . زیبا بود؟
ـ : آره .
عاشق‌اش بودم؟
ـ : نه .
از نزدیک می‌شناختم‌اش؟
ـ : نه .
قبل از آن روز دیده بودم‌اش؟
ـ : نه .
حتی آن روز هم ندیدم‌اش ولی می‌دانم که تا لحظه‌ای پیش از انفجار در چند قدمی من بوده است . اما چرا ندیدم‌اش؟
تازه فردای آن روز بود که عکسی سیاه و سپید از چهره‌ی او را دیدم . و چرا در این ماجرا همواره خود را مقصر دانسته‌ام؟ داستان آن روز را هرگز برای کسی بازگو نکرده‌ام ، ولی همیشه در تمام لحظات زندگی‌ام همراه من بوده است و آن ماجرا را بارها و بارها برای خود تعریف کرده‌ام و گاه تحریف کرده‌ام . چون همیشه خود را گناه‌کار حس می‌کنم و حس عذاب وجدان مرا از پا می‌اندازد . اما چرا؟
اگر آذر فقط شانزده سال داشت ، من هم فقط پانزده سال داشتم . اما همیشه ماجرا را به گونه‌ای در ذهن خود مرور کرده‌ام که انگار من مرد جاافتاده‌ای بوده‌ام که می‌توانسته است از وقوع فاجعه‌ای جلوگیری کند . مرد جاافتاده‌ای که دختر نوجوانی در چند قدمی‌اش کشته می‌شود بی‌آن‌که حتی او متوجه شود یا بتواند کاری انجام دهد . این‌چنین است که ” آذر” تبدیل می‌شود به یکی از کابوس‌های سی ساله برای من .
آن روز ما شاد بودیم . درست تا چند ساعت قبل از ماجرا یا قبل از فاجعه ، همه‌چیز آفتابی و روشن بود . دلهره بود اما در پس ذهن ، در دوردست‌ها و هرگز تصور نمی‌کردیم که فاجعه آن‌قدر نزدیک باشد .
صدای “سراومد زمستونِ” مچ‌بندهای سبز هم‌چنان به گوش می‌رسد و مرا کلافه می‌کند . من مشاورم را می‌خواهم . من دست‌های تو را می‌خواهم . دیگر از این نامه‌ها خسته‌ام ، بیزارم . نمی‌خواهم استمنا کنم . دوست دارم الان روبه‌روی‌ام نشسته باشی و اشک‌های‌ام را ببینی . تو حتما می‌فهمی . می‌فهمی که آذر ، آذری که در آن روزِ روشنِ آفتابی ، سرخوشانه سرود “سراومد زمستون” را سر داده بود ، ساخته‌ی ذهن بیمار من نیست . فقط تو مرا باور می‌کنی و آذر را ، و بقیه‌ی آن بچه‌ها را ، همه‌ی آن صورت‌های کودکانه را که در خزانی بی‌وقت و زودرس پَرپَر شدند . چند نفر بودند؟ چند هزار نفر؟ که می‌داند؟
من سال اول دبیرستان بودم انگار . کلاس کوچکی داشتیم که سی یا چهل نفر شاگرد در آن چپانده شده بودند ، پشت میزها و بر روی نیمکت‌های چوبیِ دراز . در سه ردیف منظم . نام‌ها از خاطرم رفته‌اند اما تک‌تکِ چهره‌ها را مقابل چشمان‌ام دارم و ای کاش نداشتم . چهره‌هایی که کابوس‌های‌ام انباشته از آن‌هاست . اردیبهشت یا خردادماه بود و چیزی به پایان سال تحصیلی نمانده بود .
همین‌طور پشت پنجره مانده‌ام . درهم شکسته ، به زانو درآمده . نمی‌خواهم آن‌چه را که بیرون از این اتاق و پشت پنجره‌ها در حال اتفاق افتادن است باور کنم . خانم “لوئیس هی” می‌گوید : “تجربیات ما حاصل اندیشه‌های ماست .”
یعنی ما با افکارمان و ذهنیات‌مان تجربه‌های خود را می‌آفرینیم . جالب است که این حتی شامل تجربه تولدمان هم می‌شود . به عبارت دیگر هریک از ما ، خودمان والدین‌مان را انتخاب می‌کنیم!
اگر حق با خانم “لوئیس هی” باشد و این من باشم که با ذهن خود دنیای بیرون و رویدادهای آن را رقم می‌زنم ، پس نفرین ابدی بر من که مسبب اتفاقات پشت این پنجره هستم .
این‌جا گاهی ما را برای “بازی” می‌برند . بازی ، یعنی ایفای نقش . یعنی بازی درمانی . دکتر “اریک برن” به ما می‌گوید که باید نقش‌های‌مان را درست بازی کنیم . زندگی به نوعی ، شرکت کردن در بازی‌های مختلف است . او برای ما بازی‌هایی ترتیب داده است تا نحوه‌ی درست بازی کردن را یاد بگیریم و درمان شویم .
ولی من نمی‌توانم درست بازی کنم . دکتر “اریک برن” به من می‌گوید : تو نقش‌ات را درست بازی نمی‌کنی چون بازی‌های ترتیب داده شده از جانب ما را از قبل می‌دانی .
درست می‌گوید چون من کتاب‌های او شاگردان‌اش را سال‌ها پیش خوانده‌ام و از آن‌چه در طی بازی‌ها باید اتفاق بیفتد از پیش باخبرم . من نمی‌توانم درست بازی کنم پس تمام عمر بیمار باقی خواهم ماند . اصلا من نمی‌خواهم به این بازی‌ها تن بدهم . نمی‌خواهم درمان شوم . آن‌ها به من فیدبک می‌دهند : “دیوار” ، “سنگِ مَرمَر” ، “مغرور و خودخواه” ، “سخت و خشک” ، “انعطاف ‌ناپذیر” . آری به من فیدبک بدهید . هرچند که فیدبک‌های‌تان چیزی جز دری‌وری و ناسزا نباشد . دکتر “اریک برن” برای من توضیح می‌دهد که فیدبک دادن درباره‌ی کسی با قضاوت کردن او متفاوت است . این‌طوری می‌خواهد به من دلداری بدهد . اما حرف آخرش این است که من درست بازی کردن را بلد نیستم ، چون قواعد بازی را از قبل می‌دانم . ولی من هیچ‌گاه طبق قواعد رفتار نکرده‌ام و نخواهم کرد . من نمی‌توانم فراموش کنم ، فقط همین . من قواعد بازی را درهم می‌ریزم . برای همین است که این‌جا هستم و ظاهرا حالا حالا هم باید باشم .
صدمیلیارد کهکشان در فضا ، همه‌گی درست در مسیر مقدر خود در حرکت‌اند. زمین دقیقا بر مدار خود در گردش و حرکت است . این فقط من‌ام که خلاف این‌همه در چرخش‌ام و علت سرگردانی و گمگشتگی‌ام احتمالا همین است . در جهانِ بیرون همه‌چیز بر روال صحیح خود ادامه می‌یابد چرا که جهان می‌تواند فراموش کند و من نمی‌توانم . چرا که جهان احساس گناه و عذاب وجدان ندارد و من دارم . من بیمارم . من دیوانه‌ام . دنیای سالم پشت این پنجره‌هاست . همان‌جا که آدم‌های‌اش هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آورند و فارغ از آذر و ایرج و مژگان و . . . با دست‌بندهای سبز لجنی‌شان سرود “سراومد زمستون” سرداده‌اند . آن‌ها طبیعی‌اند ، این من‌ام که غیرطبیعی‌ام . این من‌ام که تصویر سیاه و سفید آذر رهای‌ام نمی‌کند . تصاویر آن‌همه طناب زمخت گره‌خورده . تصاویر آن صورت‌های کودکانه . باید به خانم “لوئیس هی” بگویم که اگر دنیای بیرون ، اگر آن تابلوی ستاد انتخاباتی و اگر این سرود تحریف شده ، همه و همه ساخته‌ی ذهن من است ، باید گند زد به ذهن من . باید بی‌لحظه‌ای درنگ مرا نابود کرد .
ولی مشاور عزیز و یگانه‌ام ، تنها تو می‌دانی و می‌توانی بفهمی که هیچ‌یک از این‌ها صحیح نیست . هراندازه که من بیمار باشم باز هم دنیای بیرون ساخته‌ی ذهن من نیست . بلکه می‌تواند کاملا برعکس باشد .
یک سینمای خیلی قدیمی بود با سقف شیروانی پوسیده و زنگ‌زده ، نزدیک یک میدانِ خیلی کوچک . و رودخانه‌ی پر آبی که خروشان از کنار آن می‌گذشت . تنها پلی قدیمی و باریک ، پلی تاریخی ، دو سوی رودخانه را به هم وصل می‌کرد . ما که رسیدیم دو سوی پل جمعیت موج می‌زد .
سینما و میدان و ما ، این سوی پل ، سمت شهر ، بودیم و آن‌سو هیچ نبود جز یک جاده‌ی خاکی که به ناکجا‌آبادی انگار ختم می‌شد و یک تپه‌ی نه چندان بلند که جوانانِ آن سوی پل بر روی آن سنگر گرفته بودند . و باز پرواز سنگ و آجر بود و پرتاب شعار و فریادِ مرگ بر . . . زنده‌باد . . .
ما در واقع باید آن سوی پل می‌بودیم ولی نبودیم چون دیر رسیده بودیم و حالا پل توسط نیروهای نظامی و شبه نظامی بسته شده بود و راه دیگری هم وجود نداشت . جوانان معترض در موضعی قرار گرفته بودند که برای نخستین بار برتر به نظر می‌رسید . آن‌ها در ارتفاع بودند و نیروهای سرکوب در پایین دست .
ولی هیچ‌کس ، نه ما و نه آن‌ها که جوانان و هم‌کلاسی‌های ما را به آن سوی پل کشانده بودند ، از پایان ماجرا خبر نداشت . دست آخر آن بچه‌ها باید به شهر برمی‌گشتند یا نه؟ و به ناچار باید از روی همان پل عبور می‌کردند و مسلما نیروهای سرکوب که دورتادور پل و حتی تمام مسیر رودخانه را اشغال کرده بودند ، برای عبور آن‌ها و برگشتن‌شان به کلاس‌های مدرسه جاده باز نمی‌کردند . کابوسِ همین پل و پل‌های دیگر است که یک دم مرا رها نمی‌کند. دغدغه‌ی این‌سوی پل و آن‌سوی پل . پل‌هایی که بالاخره یک روز در میانه‌شان ناگهان هاج و واج می‌مانی در شگفت از پوچی هر دو سوی آن .
و این‌چنین بود که فردای آن روز ، مثل هر روز دیگری تمام کودکان دنیا فارغ از دغدغه‌ی پل‌ها راهی مدارس خود شدند . ما هم به دبیرستان خود رفتیم ولی با چشمان ناباور خود دیدیم که کلاس خالی بود ، همان کلاسی که تا روز قبل بیش از سی کودک در آن از سر و کله‌ی یکدیگر بالا می‌رفتند . دیگر حتی نیازی به حضور و غیاب کردن‌های هر روزه هم نبود . شاید کابوس پل از همان روز شروع شد و برای همیشه مرا از دنیای واقعی و سالمِ خارج از خودم جدا ساخت .
مشاور عزیزم می‌دانی ، آن بچه‌ها دیگر هرگز برنگشتند نه به آن کلاس و نه به کلاس‌های بالاترِ زندگی . محو شدند . نیست شدند آن‌چنان که انگار هرگز وجود نداشته‌اند . و حالا این سرود تحریف شده‌ی پشت پنجره چهره‌های کودکانه‌ی تک‌تک آن‌ها را بار دیگر در مقابل دیدگان خسته‌ام زنده می‌کند . یاد و خاطره‌ی این‌همه مرده را ، یاد آن همه شهاب زودرس که حتی فرصت نیافتند تا برای آنی دل چرکین ظلمت را بشکافند و بعد خاموش شوند .
شب و خاموشی بود که باقی ماند ، شاید چون واقعی‌تر بود ، واقعی‌تر از من و هم‌کلاسی‌های‌ام که بسیار زود و شتاب‌زده سرود زندگی را سر داده بودیم و ابلهانه می‌خواستیم “آفتاب بکاریم” ، و چون جوجه خروسانی بی‌محل خوانده بودیم : “سراومد زمستون” .
اما باور کن که “مرگ زودرس این زنجره‌کان را هیچ نشانی در آوازشان نبود .”
ای‌کاش می‌توانستم به تخت‌ام برگردم ، نه این تخت سرد تیمارستان بلکه به بستر کودکی‌ام ، به زیر همان پتوی کهنه‌ی وصله‌وصله ، همه‌چیز را فراموش کنم و دیگر هرگز بیرون نیایم . من مشاورم را می‌خواهم . من “اوی اول” را می‌خواهم . من “اوی دوم” را می‌خواهم . من تمامی یاران از دست رفته‌ام را می‌خواهم . همه‌ی آن چهره‌های کودکانه را ، در کنار خود ، در آغوش خود . دیگر نمی‌خواهم “استمنا” کنم . می‌خواهم بر سر این دیوارها و پنجره‌ها فریاد بکشم . انگار همه‌چیز در اطراف‌ام فرو می‌ریزد و از هم می‌پاشد . انگار دچار توهم شده‌ام ، یک توهم نابِ ایده‌آلیستی . آیا جهان اطراف من واقعیت دارد؟ چرا فقط من به یاد می‌آورم؟ آیا همه‌چیز ساخته و پرداخته‌ی ذهن بیمار من نیست؟ این خانم “لوئیس هی” در کتاب لعنتی‌اش چه نوشته بود؟
هنگامی که تا فرسنگ‌ها اطراف تو هیچ‌کس نیست ، حتی یک نفر ، تا از آن‌چه شاید دیده‌ای ، از آن‌چه شاید خوانده‌ای ، از آن‌چه شاید فهمیده‌ای ، با او به گفتگو بنشینی آیا آن‌وقت در واقعیت همه‌چیز شک نمی‌کنی؟
پس فقط می‌ماند من و عمل شنیع استمنا . استمنا تا آخر عمر . . .

تابستان ۸۸