طنز به باور لورا رستره پو:یعنی ظهور مدرنیته و نگاه کنایه آمیز به هستی و جهان ، یعنی قابل قبول بودن خبط و اشتباه ، یعنی که بتوانی خود و دیگران را دست بیندازی ، شک بکنی ، شکست بخوری و یا به زبان دیگر نقاط ضعف آدمی را نشان بدهی.
طنز، گریه خنده های هنرمند است. شورش کلمات است؛ شورشی شاد و شورمندانه. جواد مجابی در باره ی طنز می نویسد: …« طنزپرداز» موعظه خوان، نتیجه گیر و شماتت گر نیست، او رندی است که مصائب آدمیزاده بودن را دریافته است، آدمیزاده ای که به خاطر اندیشه و بیان از درخت برتر است اما از سنگ بدبخت تر.
طنزاندیش، راه را نشان نمی دهد. حتی چراغهای خطر را برکنار چاه نمی نهد که بر سر هر شاهراه می نشاند به گمان او هر راه چاهی است و هر چاهی پناهی. طنز در خدمت خرق عادت در می آید، از یک نواختی زندگی از روی بدیهی ها و عادتها و روابط درست و سرراست پرده برمی اندازد.
…… صدای« طنزپرداز» مجموعه آن صداهای قربانی شده است که بشر را زنهار می دهد. انسان می گوید پس راه کدامست و چاه کدام؟ طنزپرداز سری به افسوس تکان می دهد. سازندگان دیوار، دیواری به درازی و بیهودگی دیوار چین، هنوز خستگی ناپذیر کار می کنند، نمی خواهم ساختن و کارکردن را انکار کنم، کدام تنابنده ای می تواند چنین اشتباهی کند و از گرسنگی نمیرد؟ اما خشت زدن چیزی است و جدی گرفتنش چیز دیگر. در این کارگل، گاه می ترسیم، تملق می گوییم، می افتیم و برمی خیزیم، ناز بر فلک و حکم بر ستاره می کنیم، زه می زنیم آدم می کشیم. انواع حماقت های تاریخی و جغرافیایی را مرتکب می شویم و شگفتا همه اینها را بنابر مصلحتی و حکمتی انجام می دهیم.
طنزپرداز می پرسد کدام مصلحت، کدام واقعیت؟ او از بالابردن دیوار به روزها و شبان حرفی نمی زند، بلکه بر دروغها، تزویر، مصلحتها، پرده پوشی ها و جنایت انگشت می نهد، لازم نیست انگشتش را قلم کنید، او دوستدار شماست، گرچه بر شما طعنه می زند و آزارتان می دهد.
….. خطاب طنز با مردمان آگاهیست که هنوز گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن دارند، یا دست کم قلبی برای اندوهگین شدن. طنزاندیش ما را با دشمن بی امان ما، با خودمان روبرو می کند که: اکنون مصاف را با غولی که در درون داری بیازمای! نمی گویم که طنز قلمرویی اینگونه کوچک و فردی دارد. اگر به یک فرد می پردازد از آنروست که آدمی را آجری از یک بنای کج می بیند مگر این بنای کج از صدهزاران آجر ناهموار برنیامده است؟ این یساولان و قراولان، این حاکمان و محکومان، کامجویان و کامبخشان، لعبتگان و لعبت بازان را بنگرید!
دکتر شمیسا می نویسد: طنز (Satire) از اقسام هجو است اما فرق آن با هجو این است که آن تندی و تیزی و صراحت هجو در طنز نیست. وانگهی در طنز معمولا مقاصد اصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح است طنز کاستن از مقام و کیفیت کسی یا چیزی است به نحوی که باعث خنده و سرگرمی شود و گاهی در آن تحقیری باشد.
عمران صلاحی می نویسد: طنز زیر دست و پا ریخته است. فقط باید جمع کرد. طنز نویس باید نگاه دقیقی داشته باشد. طنز حاصل تناقض ها و تضادهاست و دنیای ما پر از تناقض است، مخصوصا دوره های اخیر، از سخنرانی سران کشورها بگیریم تا راه رفتن در خیابان. حرفها با اعمال جور در نمی آید. همه اینها طنز است. مثل آدمی است که کراوات زده و با دمپایی و زیر شلواری کنار خیابان ایستاده است. اصلا شما مجلات و روزنامه ها را ورق بزنید. نیازی به مجله فکاهی نخواهید داشت. پر از طنز است. غش می کنیم از خنده.
و اینک سخن از یکی از طنز نگاران نامدار ایران است:
سخن از افراشته است، انسانی که شعرش شعار مردم بود و کلامش را مردمان ساده ی روزگار بسیار دوست داشتند. سادگی کلام، بی پیرایگی، همدلی و همزبانی او با توده مردم ، از ویژگی های شعر اوست.
محمدعلی افراشته در سال ۱۲۸۷ شمسی (۱۹۰۸ م ) در روستای “بازقلعه” از روستاهای قدیمی نزدیک شهر رشت چشم به دنیا گشود. او نخست “راد بازقلعه‌ای” امضا می‌کرد و سپس نام خود را به افراشته تغییر داد. نام افراشته بعد از شهریور ۱۳۲۰ به عنوان شاعری مبارز و انساندوست بر سر زبان‌ها افتاد. روزنامه‌ها و مجلات آن دوره، هر روز شعر و مطلب تازه‌ای با شیوه‌ای نو و دید ی تازه از او چاپ می‌کردند. در اجتماعاتی که در نقاط مختلف شهر تشکیل می شد، افراشته شعرهای تازه خود را برای مردم می خواند.

حیا کنید

ای تاجران اسلحه شرم و حیا کنید
شرمی ز روی مادر و هم بچه ها کنید
ای یانکیان جنگ طلب، بنده ی دلار
تا چند کشور کره را توتیا کنید
تاکی به سازمان ملل بازی و فریب
وحشی ترین معاملهء ناروا کنید
تاکی به آشیانه ی این ملت غیور
بمب ناپالم و میکروب و طاعون رها کنید
تاکی زخون ناحق این مردم رشید
در کنج خویش جاری جوی طلا کنید
تاکی اسیرهای شرافت شعار را
در آزمایش اتمی مبتلا کنید
ای تاجران اسلحه، امپریالیست پست
ای دشمن تمدن، شرم از خدا کنید
مانا، به سعی مردم زحمتکش جهان
پرتو فکن شود همه جا صلح جاودان
احمد زاهدی لنگرودی می نویسد:
در سال ۱۳۲۹ در کافه‌ای در خیابان استانبول مردی نشسته بود که دل تو دلش نبود. و آرام و قرار نداشت. از دوستانش هرکدام درباره مجله‌ای که نخستین شماره‌اش در همان روز منتشر شده بود، نظری می‌گفتند، ولی اکثریت آن‌گروه، روزنامه را نپسندیده بودند. می‌گفتند سوژه‌ها و مطالب آن پیش پا افتاده است. مرد مثل بچه‌های یتیم و کتک خورده پشت میز کز کرده بود. صادق هدایت از در کافه وارد شد. از دور به طرف مرد آمد و او را بوسید و انتشار مجله‌اش را به او تبریک گفت. مرد گفت: آقای هدایت، این برو بچه‌ها از روزنامه‌ی من خوششان نیامده! هدایت خنده‌ای کرد و گفت: شانس آوردی، اگر این‌ها از روزنامه‌ی تو تعریف می‌کردند، من هم ناامید می‌شدم. روزنامه‌ی تو مال این‌ها نیست. مال مردم جنوب شهر و زاغه نشینان است که فقط دو کلاس اکابر سواد دارند.
روزنامه‌ای که این‌چنین به مذاق صادق هدایت سخت‌گیر و آگاه خوش آمده بود، که حتا گفته‌اند نامش را نیز خود انتخاب کرد، چلنگر نام‌داشت و آن مرد منزوی که امروزه کمتر از وی سخن گفته می‌شود، محمدعلی رادباز قلعه‌ای، معروف به «افراشته » فرزند حاج شیخ جواد مجتهد بود.

در سال‌های بین شهریور بیست تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ آثار افراشته در نشریات حزب توده چاپ می‌شد. سپس روزنامه های دیگر به چاپ آثارش ادامه دادند. از ۱۹ اسفندماه ۱۳۲۹ افراشته دست به انتشار روزنامه چلنگر زد. انتشار این روزنامه حادثه‌ بزرگی در دنیای شعر و مطبوعات کشور ما بود. قبل از انتشار روزنامه چلنگر، روزنامه‌های فکاهی دیگری نیز وجود داشتند ازجمله روزنامه فکاهی توفیق که افراشته و گروهی دیگر از شعرای فکاهی سرا در آن مطلب می نوشتند، ولی هیچ کدام از آن‌ها به سطح چلنگر نبود.
نام چلنگرراهم صادق هدایت به افراشته پیشنهاد کرده بود.
پس از جریان سال سی و دو، تلاش دستگاه های امنیتی برای یافتن افراشته زیاد شد. اما افراشته هم چنان از مردم می گفت:

از گفتگوی یک تاجر با برادر فقیرش:
ممکنه خواهش مارا بپذیری اخوی؟
یک قلم هجره نیایی و مزاحم نشوی.
بله تصدیق:که شش تا قد ونیم قد داری
راست است این که به جان امدی از بیکاری
نه وکیلم؛نه وزیرم؛نه رئیس الوزرا
حقش این است که ضایع نکنی وقت مرا
درد بیکاری اگر کرده ترا زار و ذلیل
در مجلس که نبستند؛برو پیش وکیل
بیخ گوش کرشان نعره و فریاد بزن
نشنیدن اگر؛سیلی ازاد بزن
به خیالت رسیده علی اباد دهی است؟
رگ یکدانه من همچه خبرهایی نیست
بام من بیشترو برف من از تو بیشتر است
این محیطی است که هر کس به خیال خویش است
ابوی موقع مرگش نه کفن داشت نه گور
پدرم سوخت که کردم دو سه تا شاهی جور
یاد باد ان عبا کهنه قبا کهنه به دوش
بوده ام در سندی کهنه فروش
پوست انداخته و رنج کشیدم بسیار
تا شدم حضرت اقای رئیس التجار
گنج بی رنج میسر نشد؛ها؛پس چی؟
فرقش اینجاست که تو مسگری و من مسچی
هنر ان نیست که سوهان بکشی سگ بزنی
هنر ان است که خوش باشی . پشتک بزنی
چهره ات از عرق و دوده و زنگ اهن
شده همرنگ به این کفش دمپایی من
میل دارم که بگذارم سر کار بروی
سر املاک زنم رفته مباشر بشوی
ترسم از چانه ی هرز تو و شهرت طلبیت
همه جا سفره کنی پهن؛فلانی اخوی است
عار دارم که بگویند تو نوکر هستی
چه رسد ان که بدانند برادر هستی
ابدا میل ندارم بیایی منزل
می شوم پیش زنم؛دختر بیگانه؛خجل
بچه ام تربیتش روی اصول و فندی است
دایه اش ایرلندی؛دکتر اسکاتلندی است
میس مادام؛دایه ی او؛کرده ممنوع اکیدا
طفل ولگرد تو بازی نکند با بهمن
بچه های تو همه زردو ضعیفند و ذلیل
همه سودایی و درد و مرض و زخم و زگیل
که به تو گفته خود را داخل ادم بکنی؟
که به تو گفته زن وبچه فراهم بکنی
اینهمه برهنه و عور چرا ساخته ای
اینهمه کور و کچل از چه پس انداخته ای
دو سه تا یی که بزرگند به صنعت بگذار
هفت هشت ساله قبیح است بماند بیکار
دو سه تای دگرش را بده ؛از سر وا کن
پرورشگاه و گداخانه در انجا جا کن
کلفت چابک . خوش بنیه و چالاک و قوی
کیمیایی است در این شهر ؛به جان اخوی
توی این شهر در این قحط رجال کلفت
مگر این مادر اطفال تو مرده؛نکبت؟
الغرض ؛روح روان؛راحت جانم؛اخوی
عاجزانه متمنی است مزاحم نشوی

در همین روزگار بود که کریم پور شیرازی مدیر روزنامه شورش را در زندان قصر سوزاندند. دکتر فاطمی، وزیر امور خارجه کابینه مصدق را چاقوکشان در محوطه شهربانی ازپا در آوردند و سپس اعدام کردند. در این گیر و دار ها، افراشته نیز از ایران خارج شد..
دوری از وطن، بسیار تلخ و ناگوار بود. و به‌همین دلیل چند سالی بیشتر نتوانست در کشورهای خارج زندگی کند. او در اواخر سال ۱۳۳۴ از ایران خارج شد و در ۱۶ اریبهشت ماه سال ۱۳۳۸ ، در حالی که تنها ۵۱ سال از زندگی‌اش سپری شده بود، به علت سکته قلبی روی در نقاب خاک کشید. جسدش را در صوفیه (بلغارستان) در همان شهری که زندگی می‌کرد، بخاک سپردند و همان بیت معروفش را:
بشکنی ای قلم، ای دست اگر…پیچی از خدمت محرمان سر… بر سنگ گورش نوشتند.

پالتوی چهارده ساله

ای چارده ساله پالتوی من
ای رفته سر استین و دامن

ای آن که به پشت و رو رسیدی
جر خوردی و وصله پینه دیدی

هر چند که رنگ و رو نداری
وارفته ای و اتو نداری

گشته یقه ات چو قاب دستمال
صد رحمت حق به لنگ بقال

صدپاره بده چو قلب مجنون
چل تکه، چو بقچه گلین جون

ای رفته به ناز و آمده باز
صد بار گرو دکان رزاز

خواهم ز تو از طریق یاری
امساله مرا نگه بداری

این بمهن و دی مرو تو از دست
تا سال دگر، خدا بزرگ است
افراشته در مهاجرت به فاصله یکی دو سال، زبان بلغاری را فرا گرفت و حتا توانست داستان‌هایی به زبان بلغاری بنویسد. قبل از آموختن زبان بلغاری نیز با “دیمیتری بلاگویف” طنزنویس بلغاری آشنا شد. از آنرو که این طنزنویس به زبان ترکی هم مسلط بود, افراشته داستان‌ها و اشعار خود را بزبان ترکی برای دیمتری بلاگویف بازگو کرده و او آن‌ها را از ترکی به زبان بلغاری برمی‌گرداند. افراشته درمدت اقامت خود در بلغارستان با روزنامه فکاهی “استرشل” (زنبور قرمز) نیز همکاری داشت.
او در زمینه های داستان نویسی، نمایشنامه نویسی و تعزیه نویسی هم کار کرده است. یک سفرنامه هم دارد که سفرنامه او به شوروی است که در اردیبهشت سال ۱۳۳۲ به دعوت دولت شوروی صورت گرفت. او در این سفر همراه با تعداد دیگری از مهمانان ایرانی در جشن اول ماه مه، روز جهانی کارگر، در مسکو شرکت کرده بود. این سفرنامه با عنوان “پشت پرده پرقو” در ماه‌های آخر انتشار روزنامه چلنگر، در این روزنامه درج شد. چاپ این سفرنامه نیز ناتمام ماند.
افراشته در مهاجرت به بلغارستان تصمیم داشت ماجراهای زندگی مخفی خود در تهران را (که از ۲۸ مرداد سال ۳۲ تا اواسط ۱۳۳۴ ادامه یافت)بنویسد. اما مرگ به او امان نداد. او نام کتاب خود را “چهل منزل” تعیین کرده بود.
مجموعه “نمایشنامه ها، تعزیه ها و سفرنامه” او نیز گردآوری و چاپ شده است.
افراشته هم‌چنین در سال‌های مهاجرت در بلغارستان ضمن همکاری با مطبوعات آن کشور، مجموعه‌ای از داستان‌های خود را تحت عنوان “دماغ شاه” برای چاپ آماده کرده بود ولی پیش از اینکه این کتاب منتشر گردد وی بر اثر سکته قلبی درگذشت. این کتاب پس از درگذشت او منتشر شد.
بسیاری از شاعران طنزپرداز و مطرح در ایران از محمد علی افراشته آموخته اند. شعر بمب اتم او مربوط به سالهایی است که جهان در وحشت دست یافتن آلمان هیتلری به بمب اتم بسر می برد.

جیز جیز، پف پف، کیپ است عجب این وافور
چشمم از حدقه در آمد، زده ام از بس زور
***
میرزا محمود، تو از ما همه فهمیده تری
روی فهم است که دلال قماش و شکری
تاجرانی که وکیل اند تو با اغلبشان
همنشین، هم سرپا، همره و هم سروسری
چیست این مسئله بمب اتم لاکردار؟
که شده ورد زبان همگی در بازار
**
– بله، از بمب اتم با خبرستم اما
درز بایست که پیدا نکند مطلب ما
من به اندازه آن مخترعش مطلعم
می دهم شرح ولی بنده بدانم و شما
به سر حقه قسم، دیده ندیده باشید
بالاغیرت که اصولا نشنیده باشید

تک خشخاش از اینها که بیفتد به زمین
می پراند همه را صد کیلومتر و صد و بیست
عجبا! جلی وصلی که از این بمب اتم
هی هی از شاخ اتم، دم اتم، سم اتم
نزده دست به این حربه اگر هیتلرخان
به خیالت که قپی آمده؟ نچ، نچ قربان
روز تسلیم بلاشرط که شد، در آن شب
ول کند هیتلر از این بمب، ولیکن زعقب
***
شیره ای! بمب اتم را چه کنی خانه خراب؟
راست می گوئی و مردی، تو خودت را دریاب
خانمان سوزتر از بمب، همین وافور است
انفجاریست دراین حقه که ناید به حساب
بشکن این معدن بدبختی و بیچاره گری
چشم واکن که جهان راست مبارک خبری
***
افراشته از زبان احسان طبری
درآن ایام محمد علی افراشته پیمان کار و معمار شهرداری بود که با او آشنا شدم. در باشگاه حزب ما در خیابان فردوسی برای حیاطی پر اژ مردم(غالبا از کارگران) با ژست های بسیار مطبوعی، اشعار طنز آمیز اجتماعی خود را که تاکنون چند بار چاپ شده می خواند و هم رزمان خود را از ته دل می خنداند. گاهی به قول خودش “تو لک می رفت” و محصولی نمی دادگاه می گفت “شعرش زیر چوب بست است” و این چوب بست ماه ها برداشته نمی شد. ما ابتدا بیشتر جهت فکاهی اشعارش را می دیدیم و دیرتر ها متوجه ارزش ویژه هنری آن شدیم، چون مسئول امور تبلیغی و مطبوعاتی حزب بودم، با من برخوردی با محبت و همکارانه و دائمی داشت که تا آخر عمر و از جمله د رمهاجرت آن را حفظ کرد. در دوران فعالیت روزنامه “چلنگر” و دوران جنبش ملی کردن نفت، فعالیت افراشته اوج گرفت و چهل قصه کوچکی که به همت دوستش نصرت الله نوح نشر یافته، افراشته را گاه یک چخوف ایرانی نشان میدهد. بدون تردید طنز در خونش بود. دوست من، نویسنده و مترجم معروف به آذین که خود گیلک است، برای اشعار گیلکی او ارزشی حتی بیش از نوشته های فارسی اش قائل است. کمدی های کوچک او نیز بدک نیست ولی به پایه اشعار و حکایت هایش نمی رسد.
از فعالیت او در چلنگر و از شهرت و محبوبیت روزنامه چلنگر با خبر بودمإ ولی باید اعتراف کنم که دامنه این فعالیت و اثر بخشی و عمق و ارزش کار افراشته بسی بیش از آن حدی بود که من حدس می زدم. باهمه علاقه ای که به افراشته داشتم، او را چنان که بود نمی شناختم. افسوس!
افراشته پس از عبید بزرگ ترین طنز نگار ایرانی است و ما مفتخریم که در صفوف سیاسی ما کسی مانند افراشته کار می کرده و سخن می گفته است. سخنانش از ایمانی ژرف و راستین انباشته است. لقب شاعر توده لقبی است که به حق به او داده شده است.
در مهاجرت به هنگام نخستین دیدار از صوفیه، افراشته را پس از سال ها دیدم. دیدار ما در زمستان ۱۳۳۶ بود و افراشته تازه به مهاجرت آمده بود. بعدها مابین او و من مکاتبه دایر بود و زاید است که من از لطف او در این مکاتبات توضیحی بگویم. شاید برخی از این نامه ها هنوز محفوظ باشد.
همان ایام که او را در صوفیه دیده بودمإ از بیماری قلب شکوه داشت و همین بیماری سرانجام او را در سن ۵۱ سالگی، درعین جوانی با یک سکته در ربود. او را که در صوفیه “حسن شریفی” نام داشت، در گورستان معروف شهر به خاک سپردند. بار دیگر که من به صوفیه رفتم، دیگر دیدارم با گور او بود، نه خود او.
در عرض سه- چهار سالی که افراشته در مهاجرت بود، کوشش فراوانی اژ جهت حکایت نویسی به کار برد. می بایست با زحمت زیاد نوشته های خود را بدهد تا به بلغاری یا ترکی ترجمه کنند. با این حال خوانندگان فراوان داشت.
زمانی یک بلغاری وقتی دانست که من ایرانی هستم از “حسن شریفی” از من پرسید و وقتی پاسخ دادم او را می شناسم، حالتی گریه مانند به وی دست داد و آه ها کشید و افسوس ها خورد. معلوم شد که خود روزنامه نگار است و حسن شریفی را در زندگی دیده و می شناخته. با این همه، احساسات او شگفت انگیزبود. از شیرینی و دل نشینی نوشته هایش سخن گفت و دم به دم تکرار می کرد: ” آه حسن شریفی! حسن شریفی!”
خانواده پهلوی با تبار نویسندگان و یا بنا به یک بیان که دوست ندارم، “قلم زنان” چه کرد!
سرنوشت شاعران عشقی، عارف، فرخی، لاهوتی، کارگردانان نوشین، کرمانشاهی، شاعر ذره، نویسندگان هدایت، جلال آل احمد، بهرنگی، به آذین، بزرگ علوی، رحیم نامور، هنر پیشه خیرخواه، طنزنگار افراشته، شاعران گلسرخی و کیوان و خود این نویسنده (طبری) را در نظر آورید.
تنها کسانی توانستند میدان داری کنند که سر خم کردند. گورها پراکنده است: لاهوتی و نوشین در مسکو، هدایت در پرلاشز، افراشته در صوفیه، خیرخواه در برلین و آن هایی که در ایران مدفون شدند برخی نام و نشان آشکاری ندارند و برخی مانند بهار و دهخدا و بهمنیار و نصرالله فلسفی رازها و رنج های بسیاری را زیر خاک بردند.مسلما فهرست من سخت ناقص است و من از رنج دیدگان فراموش شده پوزش می طلبم.
حکم قاضی برای افراشته!
تخته کن افراشته مغازه را
این ادا اطوارهای تازه را
تازگی شاعر شدستی نم نمک
چیزکی می سازی اما کم نمک
از تو بعد از بیست سال آزگار
بیش از اینها داشتیمان انتظار
کارخانه چی از اشعارت ملول
تاجر از این بمب پر دارت ملول
در تمام کارخانه کارگر
خستگی را می کند با شعرت در
بدتر از سیل ملخ؛ اشعار تو
هست عزرائیل ما؛ گفتار تو
تخم غوغای غریبی کاشتی
جای یک سانت آشتی نگذاشتی
می روم پیش وزیر داخله
می نمایم سخت از دستت گله
می فرستد گوشه زندان ترا
می کند تبعید آبادان ترا
ایکه غزلقورت بادت حنجره
ای الهی پرت شی از پنجره
بی سرو بی پا کجا، اعیان کجا؟
برزگر لختی کجا و خان کجا؟
کارگر از بی غذائی مرد؟ مرد
برزگر از بی دوائی مرد؟ مرد
بانک ملی برده سر بر کهکشان
سنگر ماهاست، نه زحمتکشان
کم اگر هستیم اما محکمیم
دزد اگر هستیم اما با همیم
حیف، آنجوری که بایستی نشد
حضرت “سرحقله” هو شد خود بخود
نامه سرگشاده
قبله عالم سلامت باد، مطلب شد تمام
شد حسین ابن علی با خاندانش قتل عام
کشته شد در کربلا عباس و عون و جعفرش
تشنه لب بر خاک و خون افتاد حتی اصغرش
تا نماند در جهان از آل پیغمبر نشان
عصر عاشورا، زدیم آتش به چادرهایشان
ای یزید آسوده خاطر باش، دادیم انتشار
در میان مردمان از اهل هر شهر و دیار
کاین جماعت خارجی بودند یکسر مرد و زن
منکر اسلام« یاغی” ماجراجو” بی وطن
حکم قتل آل پیغمبر، به امضای شریح
کار را بسیار آسان کرد فتوای شریح
کرد هر کس بر علیه پادشاه دین قیام
واجب القتل است و باید کشت او را، والسلام
کس نفمهید این جماعت زاده پیغمبرند
مردم کشور گمان کردند این ها کافرند
بسکه تبلیغات با پول و طلای بی حساب
شد، که افکار عمو می شد بنفع آن جناب
در زمانه پادشاه دین کسی غیر از تو نیست
این که طبق امر تو شد کشته مردی اجنبی است
گر کسی شد با خبر از کار و از کردار ما
خواست بردارد به عالم پرده از اسرارما
چند تن مامور دنبال سرش بگذاشتیم
با هزاران حیله او را از میان برداشتیم
در سر راه تو دیگر نیست مانع، ای یزید
بعد از این نبود کسی حق را مدافع، ای یزید
برق آسا، یافت کار دشمنانت خاتمه
از دم شمشیر بگذشتند نسل فاطمه
پایه تخت تو محکم شد ز آسیب زمان
پرچم اقبال تو بگذشت از هفت آسمان
چون نماند از نسل پیغمبر نشانی بر زمین
پادشاه کشور اسلام هستی بعد از این
ما براه دولت تو جان فشانی کرده ایم
دشمنانت را همه نابود و فانی کرده ایم
در ازای این فداکار و این خدمت به ما
مرحمت کن مال و جاه و منصب و خلعت به ما
تا که در راه تو افزونتر فداکاری کنیم
بر زمین خون هزاران بیگنه جاری کنیم
***
افراشته و نصرت الله نوح
«توده مردم به شعر ساده نیاز داشتند، تا منعکس کننده نیازها، احساس و دردهای ملموس زندگی آنها باشد. بی‌جهت نبود که سید اشرف الدین نسیم شمال دراین سالها گل می‌کند و محمدعلی افراشته پس از او، در صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی می‌درخشد و شعر او شعار روز مردم کوچه و بازار می شود. درباره افراشته پس از کودتای ۲۸ مرداد توطئه سکوت اجرا شد، و بردن نام او در مطبوعات و حتی در مقالات جرم شناخته می شد و بهمین جهت نسل پس از کودتا کمتر نام افراشته را شنیده بود و با شیوه کار او آشنائی داشت. اوراق فرسوده روزنامه چلنگر، که کارنامه سیاسی و ادبی این شاعر مردمی و بیدار است نشان‌دهنده تلاش او در راه رهائی و بیداری مردم ایران است. به جرات می توان گفت هیچ شاعری چون افراشته نتوانسته در عمق اجتماعی نفوذ کند. علت این نفوذ کلام، صراحت، سادگی کلام، بی پیرایه‌گی، هم‌دلی و هم‌زبانی او با توده مردم بود. چهره‌ها و سوژه‌های شعر افراشته مردم محروم، توسری خورده، نفرین شده و آواره شهرها و روستاهای ایران‌اند. صداقتی که در کلام این گیله‌مرد وجود داشت موجب شد شعر او بسرعت برق در خاطره ها و حافظه ها نقش بندد. طنز تلخ و گزنده‌ای که در شعرش وجود داشت خواننده را می‌خنداند و گاه می گریاند. بیکاری‌ها، دربدری‌ها، محرومیت‌ها، تبعیض‌ها، رشوه‌خواری‌ها و فساد حاکم بر دستگاه حاکمه، مایه اصلی شعر او بود. در سال های پس از شهریور بیست تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ آثار افراشته در نشریات حزب توده ایران چاپ می شد. از این سال به بعد و با اعلام غیر قانونی شدن حزب (پس از ترور ناتمام شاه که حزب توده ایران متهم به آن شد)، از ۱۹ اسفند ۱۳۲۹ افراشته روزنامه چلنگر را منتشر کرد. این روزنامه یک حادثه در دنیای شعر و مطبوعات کشور بود. نام روزنامه را صادق هدایت به افراشته پیشنهاد کرده بود و افراشته نیز آن را پذیرفت. شعرهای «برف»، «آ میرزا» و «عریضه» از شاهکارهای شعری افراشته است.
افراشته در کنگره نویسندگان و شعرای ایران که در تیرماه سال ۱۳۲۵ در تهران تشکیل شد شرکت کرد. دراین کنگره که به همت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی ترتیب یافته بود، چهره هائی چون ملک الشعرای بهار، علامه دهخدا، احسان طبری، صادق هدایت، نیما، کریم کشاورز، حکمت و دهها شاعر و نویسنده دیگر حضور یافته و به نوبت آثاری از خود را ارائه داده بودند.
درهمین کنگره وقتی نوبت به افراشته رسید تا آثار خود را بخواند، او چند کلمه ای هم به سبک خود صحبت کرد. گفت:
« درتهران، ما دو گروه دکتر داریم. گروهی در شمال شهر مطب دارند که ویزیت آنها ۵ تومان است و گروهی دیگر هم در جنوب شهر، مثلا در محله اسمال بزاز و گود زنبورک خانه که مردم را با دریافت ۵ ریال مداوا می کنند. دکتر شمال شهری ممکن است بعضی از روزها بیمار نداشته باشد و پولی هم گیرش نیاید، اما دکتر جنوب شهری حتما روزی پنجاه نفر را ویزیت می کند و ۲۵ تومان در آمد دارد. من شاعر، مانند آن دکتر جنوب شهری هستم، شعرم مال مردم جنوب شهر است و ممکن است شعرای طرفدار پروپاقرص انوری و عسجدی آن را نپسندند ولی من طرفداران خودم را دارم.»
او دراین کنگره شعر «شغال محکوم» و «پالتوی چهارده ساله» را خواند.
افراشته در نثر نیز شیوه ای به گونه شعر خود داشت. در داستان‌هایش نیز خواننده با مردم کوچه و بازار، با دلالان، محتکران، کارمندان دون پایه، روسای بندوبست‌چی، کارگران و روستائیان محروم، بازاریان متدین و ساده دل سروکار دارد. هنوز آن‌گونه که باید به نمایشنامه‌نویسی و اشعار گیلکی او نیز پرداخته نشده است.
***
افراشته و به آذین
بیش ازآنکه من با افراشته ازنزدیک آشنا شوم و او را به جهت صفات عالی انسانی و گفتار شیرین و بی‌ریایش دوست بدارم، با اشعار او که دراین چند سال اخیر زیر عنوان ” ادبیات توده” درروزنامه های حزبی بچاپ میرسید آشنا بودم. این اشعار اگر چه آن جلای فریبنده شعر کلاسیک فارسی را، که بدبختانه اغلب مدفن معنا است، نداشت، ولی درعوض ساده ترین و حقیقی ترین و چه بسا شدیدترین احساسات را بزبان توده مردم بیان می‌کرد. بنظر من این از موارد نادری بود که درکشور ما شاعری برای ابداع معانی تازه، با حدس ذهن و لطف ذوق، بمردم – بکسانی که رنج و راحت و نومیدی و امیدشان کمتر مجال تجلی در صحنه ادبیات ایرانی پیدا کرده است – رو می‌آورد و زبان راست و بی‌پیرایه توده را بعنوان ابزار کار اختیار می‌شود.
من وجه تمایز افراشته را با دیگر شاعران ایرانی درهمین می‌دانم و بهمین جهت برای او ارزش و احترام خاصی قائلم. با اینهمه من افراشته را بیش از هر چیز شاعر گیلک میدانم، میدان هنرنمائی افراشته زبان گیلکی است. دراین زبان است که او عالی ترین نمونه های ذوق لطیف خود را در قالب سخن کشیده است و باز در دل های عامه مردم گیلان است که افراشته جائی بسزا پیدا کرده است. چیزی که به جرات می‌توان گفت ازبرای کمتر سراینده ایرانی تا کنون دست داده است.
گیلکی لهجه وسیعی است، که با پاره ای تفاوت های محلی درسراسر گیلان بدان سخن می‌گویند. و اگرچه براثر توسعه ارتباط با مرکزو دیگر قسمت های ایران، این لهجه بطرز محسوسی اصالت خود را در شهرها از دست میدهد، اما خوشبختانه درمیان مردم ده نشین، که درحدود نود درصد جمعیت گیلان را تشکیل می‌دهند، هنوز به همان پاکی و روح خاص خود رایج می‌باشد. گیلکی زبان ادبی و مدونی نیست، سخنوران و نویسندگانی که از گیلان برخاسته اند آثار خود را به فارسی پرداخته اند. با اینهمه چند تن از شاعران گیلان را می‌توان نام برد که بزبان محلی سخن سروده اند. قدیمی ترین آنها سید شرفشاء مشهور است که چند قرن پیش ازاین میزیسته است و دوبیتی هائی از او بجا مانده است که در مجله فروغ و پس از وقایع شهریور چاپ شده است. دردوره نهضت مشروطه و انقلاب جنگل هم مرحوم میرزا حسین خان کسمائی اشعاری به گیلکی می‌ساخت که بواسطه تازگی آن، و هم چنین به جهت رنگ سیاسیش، درآنزمان زبانزد خاص و عام گیلان بود. پس ازاو برادرش محمد کسمائی نیز اشعاری به همان سبک سرود که بآن اندازه قبول عام نیفتاد.
اشعار برادران کسمائی ازهمان سنن دیرین ادبیات فارس متابعت می‌شود و در اغلب آنها همان اصطلاحات و تشبیهات ادبی فارسی بود که بزبان گیلکی بر گردانده می‌شد و یا فقط با کلمات گیلکی مخلوط می‌گشت. همین که درحدود سال ۱۳۰۸ افراشته به سرودن اشعار گیلکی همت گماشت ازاین روش بکلی اعراض نمود. اوگیلک بود، گیلکی فکر می‌کرد و به گیلکی شعر می‌گفت . هم انتخاب کلمات و هم طرز بیان مقصود دراشعارافراشته هرگز رنگ خاص گیلکی را ازدست نمی‌ داد وهمین به عقیده من، یکی ازاسرار نفوذ بی‌سابقه اشعار او درمیان گیلان، شهری یا دهاتی، با سواد یا بی‌سواد است.
زندگی افراشته نشیب و فراز و تحول بسیار داشته است و روح تازه جویش او را با همه گونه مردم، درهمه گونه احوال، روبرو ساخته است. رشته های خویشاوندی او را به طبقات مختلف و حتی متضاد اجتماع، پیوند می‌دهد. دولت سرای مالکین با نفوذ و کلبه گالی پوش دهقانان بی‌چیز، این هردو را افراشته از نزدیک دیده است و با هوس ها و کینه ها و عیش ها و ناکامیهائی که در این دو صحنه خود نمائی می‌کنند آشنا بوده است. زندگی افراشته ازاین تحولات سریع بسیار به خود دیده است، که وقتی غلام سیاه کیف او را به مکتب می‌رساند وپس از چندی خودش تنها گاوی را که مایه گذران مادر و خانواده اش بود به چرا می‌برد و می‌آورد. افراشته برای تامین زندگی ناچار شد خیلی زود پی شغل وکاربرود و تاکنون چندین بار تغییر شغل داده است. شاگرد عطار، تحصیلدار تجارتخانه، معلم، آرتیست، شوفر، کارمند شهرداری، مقاطه کار، روزنامه نویس، معمار و مجسمه ساز بوده است. بهمین سبب افراشته درمیان همه طبقات دوست و آشنای فراوان دارد. می‌داند مردم چه فکرمی کنند، چه جورحرف می‌زنند، دردشان چیست، چه آرزوهائی درسر می‌پرورانند، ازچه خوششان می‌آید، ناله و فریادشان برای چیست، چه مکر و حیله هائی بکارمی برند، چه جوانمردی و گذشتی می‌توانند نشان بدهند. آشنائی به احوال مردم به اشعارافراشته لحن صادقانه ای می‌دهد که باهمه سادگی درهمان وهله اول شخص را مجذوب می‌نماید. تصاویراو چنان طبیعی است که خواننده اغلب گفته های او را وصف حال خود شاعر می‌پندارد. مثلا ” واجب الحج” او را که بزبان گیلکی است وقتی از برای کسی که به این زبان بیگانه بود می‌خواندم و بفارسی ترجمه می‌کردم، توصیف بقال پس ازشهریورکه درنتیجه احتکار و گرانفروشی به حج می‌رود و دکانش را به شاگردش می‌سپارد و سفارشهای لازم را درباره فنون داد و ستد ورموز ترازو داری به او می‌دهد چنان بوده است.
سه تابلوبنام ” مفتخورالاعیان” که درسه موقع مشخص ازتاریخ چند ساله اخیر، تابلوی اول بسال ۱۳۲۲، دومی در۱۳۲۵ وتابلوی سوم درهمین سال ۱۳۲۶، تنظیم شده است شرح محرومیت دهقانان گیلان و نموداری از مبارزه های حق طلبانهء آنان می‌باشد. دوتابلوی اول که تا کنون چندین بارتجدید چاپ شده است بقدری درمیان زارعین زحمتکش گیلان نفوذ کرده است که اغلب در مزرعه ها و قهوه خانه ها خوانده می‌شود. دراین سه تابلو افراشته سعی کرده است به زبانی نیمی هزل و نیمی جدی، رنج و زحمت دهاتی و مفتخوری و بیکارگی ارباب، نازو نعمت بی‌جای این یک و گرسنگی و بی‌نوائی آن دیگری را پهلوی هم قرار بدهد و تضاد ظالمانه این دو نوع زندگی را بدین ترتیب هرچه بیشتر محسوس بسازد.
از داستان های افراشته:

صبح زود، آقای ارباب در نتیجه گفتگوی زن و شوهری با خانمش، به طور قهر آمیز بدون خوردن ناشتایی، ‌قریب نیم ساعت زودتر از وقت همه روزه از خانه بیرون آمد.
اتفاقاً شوفر اتوموبیلش که از روی ساعت، موقع آمدن ارباب را نیم ساعت دیرتر تصور می کرد با کمال فراغت در سه کنجی تشک عقب یک ور لمیده پا روی پا گذاشته کتاب مطالعه
می کرد.
همینکه آقای مخمل باف، شوفر را به آن وصف و حال دید شروع کرد به قیل و قال کردن و داد و فریاد راه انداختن.
شوفر بی نوا آهسته به جای خود نشسته،‌پس از آنکه چندتا لعنت خدا بر شیطان گفت، اتومبیل را به عادت هر روزه به طرف کارخانه مخمل باف حرکت داد. همینکه سر دو راهی خیابان خواست بپیچد ارباب فریاد زد:
ـ کجا؟ کجا؟
ـ قربان کارخانه.
ـ لازم نیست، راست برو.
باز در وسط همین خیابان فریاد ارباب بلند شد:
ـ کجا؟ کجا؟
ـ چه عرض کنم، شما فرمودید.
ـ عجب بساطی است، پسر مگر من باید هر کجا که دلخواه تو باشد حرکت کنم؟ عقب بزن برو توی کوچه دست چپ….باز که داری دور می زنی گفتم عقب عقب برو.
ـ قربان در وسط خیابان عقب زدن قدغن است.
ـ یعنی چه؟ من آدم تو هستم، یا تو آدم منی؟
ـ بهتر بود مقصدتان را می فرمودید.
ـ احمق، بیشعور، نالایق، چرا نباید بفهمی من می خواهم کجا بروم؟ منزل برادر زنم می روم فهمیدی؟ من شوفری که اتومبیل مرا کتابخانه و تنبل خانه درست می کند و اینقدر فهم ندارد که مقصد حرکت مرا بداند ابداً لازم ندارم. همین امروز حسابت را از دفتر بگیر و برو پی کارت، قحطی شوفر که نیامده،
خلاصه، ارباب مثل برج زهر مار به منزل برادر زنش رسید. بدون تعارف و مقدمه بدون اینکه داخل سالون بشود همینطور سر پله جریان دعوای دیشب را به برادر خانم تعریف کرده و تأکید نمود که اگر تا ظهر خانم برای عذرخواهی حاضر نشوند بدون هیچ شرطی بعدازظهر برای طلاق در محضر آقای فطن الدوله باید آماده شود.
دوباره سوار اتومبیل شد باز هم بدون اینکه مقصد حرکت را به شوفر بگوید همینطور چپ برو، راست برو، بپیچ، عقب بزن، شصت برو، هفتاد برو، به منزل چند نفر از اقوام خانم سری زد و بعداً به کارخانه رفت.
ارباب صبح تا آن موقع بیشتر از پانزده سیگار بدون فاصله ناشتا کشیده بود. پیشخدمت مخصوص، برای گرفتن کلاه جلو آمد. اتفاقاً ارباب قوطی سیگار طلا را باز کرده می خواست مجدداً سیگار آتش بزند. همینکه پیشخدمت دستها را برای گرفتن کلاه جلو آورد، ارباب از شدت حواس پرتی بجای دادان کلاه، قوطی سیگار باز را به طرف پیشخدمت نگاهداشت، پیشخدمت اجل برگشته از همه جا بی خبر به خیالش که آقا سر لطف و مرحمت آمده به او سیگار تعارف می کند با خضوع و خشوع و فروتنی مخصوص و با خنده حاکی از اظهار امتنان دو انگشت را برای برداشتن سیگار جلو آورده یک سیگاراز قوطی برداشت. در همین موقع ارباب به خود آمد و دید پیشخدمت با او مثل دوست صمیمی معامله می کند، کفرش به جوش آمد، شروع کرد به هوار هوار کشیدن:
ـ احمق، بی ترتیب، وحشی،‌فضول، برو از کارخانه بیرون.
خبر انفصال شوفر و پیشخدمت، در کارخانه مثل توپ صدا کرد همه کارگران فهمیدند که باز هم بین آقای مدیر و خانمش باید شکرآب شده باشد. به این جهت همه شان هر چه
می توانستند احتیاط می کردند که مبادا قرعه به نام آنها اصابت کندحسابدار کارخانه، طبق معمول بیلان روزانه را روی میز ارباب گذاشت ولی چون ارباب مشغول نوشتن (الهی یار سنگین دل، تنت اندر بلابینم) بود و برای خانم نفرین نامه تنظیم می کرد.
ابداً متوجه ورود و خروج حسابدار نگردید. اتفاقاً با آدم عصبانی در و دیوار حتی بادبزن الکتریکی هم شوخی و مزاح می کند. بادبزن روی میز در ضمن پرپر کردن، ورقه را به هوا بلند کرده از طریق پنجره به باغ مشجر محوطه کارخانه پرتاب نمود. نفرین نامه تمام شد. حسابدار را احضار نمود:
ـ نزدیک ظهر است، چرا بیلان نمی فرستید؟
ـ صبح اول وقت، روی میز شما گذاشتم.
ـ پس چطور شد؟
ـ چه عرض کنم زیر کاغذها را مبلاحظه بفرمائید.
ـ چرا مردم را دست می اندازید؟ نمی توانید کار بکنید؟ مجبور نیستید.
ـ اجازه بدهید یک نسخه دیگر تهیه کنم.
ـ خیر لازم نیست، شما فقط بروید یک نسخه استعفای خودتان را تنظیم کنید.
ارباب همینطور به کائنات بد می گفت. تمام اوراق و کارها را با نظر خرده گیری و بدبینی نگاه می کرد. تمام نامه ها را با نوشتن «موافقت نمی شود» به یک طرف پرتاب می نمود. در این ضمن، سر یک سنجاق از لابلای کاغذ درآمده نرمه دستش را خراش داد. خون درآمد. پیشخدمت را خواست فریاد زد:
ـ تنتور. تنتور. فو.ر تنتور
پیشخدمت اتاق، ترسان و لرزان، تنتور را سنتور شنید دست به دامان تمام اعضاء و اجزاء ‌زد که شاید تاری، ویولونی، سازی، سنتوری، برای سرگرمی و رفع عصبانیت آقا فراهم نمایند. اتفاقاً یک دسته لوطی عنتری از جلوی کارخانه عبور می کردند. پیشخدمت مثل اینکه خدا رسانده باشد لوطی عنتری ها را با شوق و ذوق هر چه تمامتر به در اتاق رساند. خودش وارد شد، گفت:
ـ قربان حاضر هستند، اجازه می فرمائید.
لوطی عنتری ها که چندان مقید به رعایت مقررات کارخانه نبوده و رئیس مئیس سرشان نمی شد، بدون اجازه وارد اتاق شده شروع کردند به :حق مبارک بادا! انشاالله مبارک بادا.
ارباب ابداً معنی ورود لوطی های عنتری را نمی فهمید. ولی از غیظ،‌ قوت حرف زدن هم نداشت برای اینکه گلویش را باز کند گیلاس پاریسی آب یخ را برداشت. در این بین تلفن صدا کرد. گوشی تلفن را با گیلاس پاریسی اشتباه نموده آب یخ را به سر و گردن و سینه خود سرازیر نمود.
شانس پیشخدمت گفت که در این شلوغ پلوغی، خانم و برادر خانم برای عذرخواهی وارد شدند. عذرخواهی واردین و تأثیر آب خنک در مزاج عصبانی و الم شنگه لوطی عنتری ها، اسباب فرو نشستن خشم آقای مدیر گردید و پیشخدمت از اخراج نجات یافت.
شناسنامه محمدعلی افراشته
نام: محمدعلی
نام خانوادگی: افراشته
نام های مستعار: پرستو، چلچله زاده، معمارباشی
محل تولد: باز قلعه در حومه رشت
تاریخ تولد: ۱۲۷۱
محل وفات: صوفیه بلغارستان
تاریخ وفات: ۱۳۳۸
نام فرزندان طبع: چهل داستان، مجموعه اشعار فارسی و گیلکی، نمایشنامه ها، تعزیه ها، سفرنامه ها، روزنامه چلنگر
نسیم شمال، دهخدا، افراشته نسلی از طنزپردازان ایران بودند که بنیاد های طنز نوین را در ایران نهادند. آنان طنز را در خدمت مردم و آزادی به کار گرفتند. زبان و فرهنگ مردم کوچه و بازار را برای بیان انتقادات خویش در لباس طنز به کار گرفتند. اشعار و نوشته های آنان ساده و روان و سرشار از انتقاد بود. استبداد، جهل، استعمار و عوامل آن ها را با تازیانه ی طنز می کوبیدند. آنان با خنده و شادی، شور و امید را در دل مردمان بر می افروختند.آن ها عاشقان صلح، آزادی و عدالت بودند.

سبز باشید

همانگونه که دیدید بخش هایی از این نوشته، یادداشت ها و نگاه ارجمندانی است در باره ی طنز وافراشته:
جواد مجابی. عمران صلاحی.دکتر سیروس شمیسا. احسان طبری.به آذین. نصرت الله نوح.
خواستم که از دانش واندوخته این فرهیختگان بی بهره نمانیم.