به این که جَنگ چه بود و چرا رخ داد و کی مقصر بود کاری ندارم. زیاد گفته اند و بجائی هم نرسیده اند.
اما متوجه هستم که پس از آن ” ادبیات جنگ ” وارد فرم های مختلف بخصوص داستانی و شعر هایمان شد.
ولی متاسفانه نگذاشتند خودش را آنگونه که هست و باید باشد نشان بده. زندگی دیگری برایش رقم زدند.
ادبیات جنگ که می بایست از ریشه ها و رخداد های واقعی بگوید و پرده داری نکند، از واقعیات فاصله نگیرد و جهتی که می خواهند!! نرود، شد، ادبیات ” دفاع مقدس ” و پرداختن به شهدا که می شود زیر پرچمش دکان دو نبش باز کرد.
در اینکه اگر حماسه آفرینی های جوانان رزمنده ما نبود و جان بر کف به میدان نیامده بودند، معلوم نبود با مدیریت نا کار آمد و دنبال کردن اهدافی که دیکته شده بود چه خواری در انتظار همه مان بود. آنچه که میهن دوستان واقعی از خود نشان دادند در تاریخ جنگ های میهنی ماندگار و مثال زدنی باقی خواهد ماند. با دستی نسبتن خالی کارشان به جنگ کبیر میهنی شوروی با آلمان ها پهلو می زند. بنظر من آنچه که رزمندگان شجاع ما در باز پس گرفتن خرمشهر نشان دادند هیچ کمتر از نبرد تاریخی ایستالینگراد نبود. و نوشتن در مورد آن با عنوان دفاع مقدس یک وظیفه است.
اما ” ادبیات جنگ ” بایستی از کاستی ها و واقعیت ها و رخداد ها و عوارض جنگ بگوید و نباید زیر سایه دفاع مقدس که می خواهند بگویند ما بودیم که آن را رهبری کردیم، مانع نشان دادن این عوارش بشوند.
ادبیات جنگ باید از صحنه ها و رخداد ها و مشکلات و عوارض جنگ بگوید تا جایگاهی واقعی بیابد.
واگر چنین باشد، واهمه دارند. از بیان واقعیات حتا در قالب داستان هم واهمه دارند. در نتیجه چشم بر داستان هائی که دقیقن در قالب ادبیات جنگ است می بندند و شهامت و جرات را از منتقدین و تحلیلگران می گیرند و کارد ارشاد را بر گلویش می گذارند. بر همین پایه به ادبیاتی که از کاستی ها و عوارض و نارسائی ها ی جنگ می گوید بال و پر نمی دهند.
و ادبیات واقعی جنگ، از همین مقوله است، و داستان ” ماههای آخر” عباس صحرائی، یکی از بهترین های این ادبیات است.
***
من قبلن در چندین شماره گذرگاه مفصل در مورد داستان های عباس صحرائی نوشته ام . و حالا می بینم که نویسنده آن ها محمود صفریان است، وگویا عباس صحرائی باید نام نویسندگی او باشد، که بنظر من برای خواننده تفاوتی ندارد و در ادبیات ما و کشور های دیگر نویسندگانی با نام متفاوت کم نداشته ایم. انگیزه من در مورد این نوشته و صحبت در مورد ادبیات جنگ نقد آقای ” فرامرز پورنوروز ” است که در شماره ۱۱۸ گذرگاه با نام:
نگاهی به مجموعه داستان ( روزهای آفتابی )
منتشر شده است.
در آثار عباس صحرائی پی جور چنین کتابی شدم ولی نیافتم. از دوستان در گذرگاه یاری خواستم دریافتم که از بین داستان های متعدد آقای صحرائی ” محمود صفریان ” پانزده داستان برگزیده شده و در کتابی با نام ” روز های آفتابی ” منتشر کرده اند که البته هنوز کامل رو نمائی نشده است.
و آقای فرامرز پور نوروز با خواندن این مجموعه بر گزیده، نقد ناقص خود را نوشته است.
می گویم ناقص چون این کتاب ” که حالا من نیز یک پی دی اف آن را دارم ” مجموعه ۱۵ داستان است و آقای پور نوروز فقط از چهار، داستان آن نام برده و نقد غیر کاملی نوشته است.
در این کتاب علاوه بر داستان هائی که جناب پور نوروز نام برده اند داستان های بسیار زیبای دیگری نیز وجود دارد. داستان های:
لفط الله – روزهای آفتابی – شکار – شب گوزن ها – ماخولیا – غیر نظامی – مثل یوسف –
مرتضا و سرگرد ناصری – اعتیاد – همه داریم دیوانه می شویم – غنچه.
من در نوشته ای تحت عنوان:
نگاهی به داستان های آقای عباس صحرائی
که در شماره های ۱۰۵ – ۱۰۶ – و ۱۰۷ گذرگاه منتشر شده است، اگر چه نه مفصل ولی کامل در مورد داستن های آقای صفریان نوشته ام و ضمن یاد آوری این نکته مهم:

….و دیگر اینکه نثرش، دیالوگ ها، فراز و نشیب جملات، وحتا نحوه فلش بک ها یش برایم مانوس نبود. نه ساده نویسی بود و نه گیج کننده و هذیانی، در حقیقت سبکی مخصوص به خودش داشت
” که البته هنوز هم دارد ”
اما کم کم عادت کردم.
در بدو امر از انتخاب سوژه هایش که برداشتی اززندگی مردمان خودمان است، و از نامگذاری داستانهایش خوشم آمد…..”

در مورد پاره ای از داستان هایش نظر داده ام:

…در کتاب ” یک شاخه شب بو ” که اولین کتاب الکترو نیکی اوست ما را متوجه می کند که داستان کوتاه چقدر می تواند: گیرا، جذاب، پر محتوا و خوش خوان باشد. من کمتر داستاهای کوتاهی هم طراز داستانهای: ماخولیا – روزهای آفتابی – جاسم – و مرتضا و سرگرد ناصری، که در این کتاب آمده است خوانده ام. تمامن نثری روان و یکدست و تمیز دارند. وبه شیوائی از روزمرگی می گویند…”

و اسم برده ام :

…در داستان ” روز های آفتابی ” تاریخ را در قالب داستان ریخته است، و حقایقی را نمایانده است که بسیاری از مردم کشورمان از آن بی اطلاعند. جالب اینکه آن را به زیبائی چاشنی ” رمانس ” داده است و من از خواندش حظ کردم….”
مارگرت ” د ختر ۱۸ – ۱۹ ساله و زیبای ” گاردنر ” برای تعطیلات کریسمس از انگلیس آمده و پدرش که از رؤسای پالایشگاه نفت است یکی از لوکس ترین اتومبیلهای شرکت( تسهیلات ) را که طرف قرار داد شرکت نفت است با راننده در اختیارش می گذارند.
غلام که تازه به استخدام شرکت تسهیلات در آمده، با لباسی تر و تمیز و با اتومبیل ” بیوک ” آلبالوئی رنگ مامور رسیدگی به مارگرت خانم می شود.
مارگرت در دفتر یاد داشتش در مورد این آشنائی چنین می نویسد:
….اولین روزی را که از پنجره ی خانه، از ورای هوای مرطوبی که از ” اروند رود ” می آمد، و چمن های باغ پر گل ِ جلوی پنجره را نوازش می داد قد و قواره او را دیدم که از اتومبیل قرمز رنگ بسیار شیکی پیاده شد و راهروی باریک میان باغچه را به طرف خانه آمد تا مرا به گردش در شهر ببرد، هر گز از یاد نمی برم….”

و حالا که خواندم جناب پور نوروز در مورد داستان های ایشان می گوید:
“….در یک داستان کوتاه، آوردن پاراگراف های اضافی نه تنها کمکی به خواننده نمی کند، بلکه لذت خواندن یک داستان کوتاه را هم از او می گیرد.
ندادن توضیحات اضافی و غیر لازم در داستان کوتاه، بنوعی دعوت از خواننده به مشارکت در بازسازی صحنه هاست و خواننده ی هشیار دوست دارد که به این بازی ذهنی دعوت بشود.

ناگفته نماند که در اکثر داستان های این مجموعه جمله ها و پاراگراف هایی هستند که هیچ ضرورتی ندارد در متن داستان قرار بگیرند. زیرا که غیر از افزودن بر حجم داستان هیچ کار بردی ندارند و گرهی از کار داستان باز نمی کنند. بنظر می رسد که نویسنده در هنگام نوشتن داستان نگران درکِ خواننده بوده و فکر می کرده که ممکن است خواننده مسایلی را نفهمیده، صفحه را ورق بزند.
حقیقت اینکه خوانندگان داستانهای ما، اگر بیشتر از ما، از مسایل اجتماعی و سیاسی جامعه ندانند، حداقل به اندازه ی ما می دانند و این توضیح واضحات، خواننده ی امروزی را بی جهت خسته می کند…”

بیشتر برای خودم که چطور من متوجه این همه نارسائی که ایشان می فرمایند نشده ام. نگران درک و دریافتم شدم.
اما متاسفانه ایشان حتا یک مورد را از متن داستان ها نمونه نیا ورده است. که بهتر متوجه بشویم
در کدام داستان وطی چه نوشتاری
جمله ها و پاراگراف هایی هستند که هیچ ضرورتی ندارد در متن داستان قرار بگیرند. زیرا که غیر از افزودن بر حجم داستان هیچ کار بردی ندارند و گرهی از کار داستان باز نمی کنند. “
فکر کردم استاد پور نوروز که همه داستان های این کتاب را نخواند است پس چگونه در یافته است که:
“… در اکثر داستان های این مجموعه جمله ها و پاراگراف هایی هستند که هیچ ضرورتی ندارد در متن داستان قرار بگیرند. زیرا که غیر از افزودن بر حجم داستان هیچ کار بردی ندارند و گرهی از کار داستان باز نمی کنند….”
در حالیکه بنظر من مهارت آقای صفریان در کار برد دیا لوگ های دلنشین در همه داستانهایش مثال زدنی است. و من جز زیبائی کلام و آهنگین بود جملات که لازمه یک داستان خوب است تا از مکالمات متعارف روزانه فاصله بگیرد، موردی از زیاده گوئی ندیده ام حتا در رمان شام با کارولینش که معمولن جای زیاده گوئی است.
اتفاقن بنظر من پاره ای از داستان های کوتاه او می تواند رمانی باشد که کوچک و کوتاه و موجز شده است بی حتا یک جمله و پراگراف غیر ضروری.

نویسنده ها اعلب گرفتار منولوگ هستند چون نمی توانند حرف های کاراکتر دیکری را وارد داستان کنند.
دیالوگ نویسی زیبا و جلب کردنی، کار ساده ای نیست و از هر نویسنده ای بر نمی آید. به این دیالوگ بسیار مختصر در داستان ” ماخولیا ” توجه بفرمائید:
…. با پشت دست، صدای زبری صورت اصلاح نشده اش را در آورد و با لبخند کمرنگی از پرستار تشکر کرد…
* قبلن هم این درد را داشته ای؟
** نه، این اولین بار است…هرگز چنین درد سنگینی نداشته ام.
* از کی شروع شد؟
** از حدود یک بعد از نیمه شب
* پس چرا اینقدر دیر مراجعه کردی؟
** کسی را نداشتم که همراهی ام کند. ضمنن فکرمی کردم با دوتا آسپیرینی که خورده ام خوب می شود.
* اما دیدی که که حتا اولین تزریق مرفین هم چاره ساز نبود؟
** بله از آن دردهای مرد افکن است.
* ولی طاقت زن ها در کشیدن درد هر نوع دردی بیشتر از مرد هاست
** گمان نمی کنم
* چرا گمان کن….”

جناب پور نوروز این تکه ای از شروع داستان ” شب گوزن ” هاست. که الهام گرفته از آتش سوزی سینما رکس آبادان است. نظر شما را نمی دانم ولی بنظر من یکی از زیبا ترین شروع داستان های کوتاه است . چه بازی قشنگی با واژه ها دارد.
“خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد.
حرارت طاقت سوزمرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت.
فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد.
بوى نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود.
شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد.
لرزش امواج ریز ” اروند رود “، بوى ماهى زنده را در همه جا مى پراکند. و پالایشگاه خاموش، چون جنگلى از فولاد. نیمه سوخته بر پا بود .
” آبادان ” بیمار و زخمى، محصور در آبها، تشنگى را تحمل مىکرد، و حکایت رونق گذشته را بر پیشانى داشت. ”
آن هائی که در نقاط سرد سیر زندگی می کنند، ضمنن این قسمت داستان برایشان ضروری است.بنظر شما این
” توضیحات اضافی و غیر لازم در داستان کوتاه “

است؟
بگذریم….

بروم سراغ اصل مطلب که ” ادبیات جنگ ” است
می خواهم از داستان ” ماههای آخر ” آقای صفریان که نمونه جانداری از” ادبیات جنگ ” است صحبت کنم
نقدی را که آقای ” آریو ساسانی ” به هنگام نشر این داستان بر آن نوشته اند خوانده ام. نقد روشن کننده ای است و در حقیقت داستان را وا شکافی می کند ولی من می خواهم بگویم که این داستان نمایانگر گوشه ای از جنگ و بخصوص از بلای آن است، از عوارض آن است و آقای صفریان بسیار گویا و شیوا آن را در داستان ریخته است.
….سه ماه آموزشی کافی نبود. هنوز چیزی دستگیرم نشده بود که روانه ام کردند. به جبهه ای که شعله وربود. اسمش را نشنیده بودم…..” سومار”
جای کوچکی که طپش بی وقفه داشت. دریغ از حتا چند ساعت آرامش.
” سومار” جبهه خدمت من بود. در توپخانه!
جای پلکیدن نبود. نه برای آنها که با من شدند هفت نفر، ونه حتا اگر چهار نفر بودیم. سنگر
کوچکی بود. ساکم را گوشه ای انداختم و گفتم:
” رضا هستم ” ….”

در همین اشاره کوچک ، هم از وسعت میدان جنگ می گوید، هم از خودش و هزارانی چون خودش که بی آموزش کافی به مصاف دشمن تا دندان مسلح می روند و هم از کمی امکان که مجبورند در جبهه ای ” که شعله ور است ” در سنگری که چون لانه موش کم فضاست کار ساز باشند.
دقت به، جمله به جمله این داستان، تابلوئی از جنگ را می نمایاند که در کمتر داستانی از ” ادبیات جنگ ” خوانده ایم.
” بیشتر صحبت ها از عاقبت جنگ بود، و حسرت آرامشی که نداشتیم. و آرزوی باز گشت. و گاه
سَرَکی به خاطرا ت. “

و او که در آستانه ازدواج و در میانه خیزاب عشق، رهاکرده و به خدمت جنگ در آمده است، درذهن مریم را نیز به جبهه آورده است. فکر بودن با ” مریم ” که حالا ملکه ذهنش است و ” جنگ ” او را از ش گرفته است، رهایش نمی کند. و درهر فاصله ای که می تواند در خودش باشد با مریم است. و جالب این است که عشق به میهن نمی گذارد کامل از جبهه خارج شود. هم با مریم است و هم می جنکد آن هم در جبهه ای که آرامش ندارد و شعله ور است….و بهایش را نیز می پردازد…. و تازه خوش شانسا ست که این بها به سنگینی بهای دوستان هم سنگرش نیست و احتمالن باید شاکر هم باشد.

…. ولی من بیشتر مریم را مزه مزه می کردم، و کمتر با آنها بودم. همه در تدارک حمله بودیم. در فاصله کوتاه استراحت، همانطور که به ساکم تکیه داده بودم، دیدم مریم
منتظرم ا یستاده، برخاستم، دستش را گرفتم و در پیج و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در
سکوت راه افتادیم.
غرش انفجارهای بی وقفه، نمی گذاشت که حرف بزنم، ولی او گاه به صورتم نگاه می کرد و
آرام می گفت:
” چرا ساکتی؟ ”
در جبهه نبود، و سکوت من را نمی خوا ست. تصمیم گرفتیم برای اینکه بهتر با هم باشیم جائی
بنشینیم. به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، درخنکای سایه ای قرار داشت رفتیم. ولی
نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا…..”

و این چرا را وقتی متوجه می شود که در کرمانشاه وبر روی تخت بیمارستان است

“… در کرمانشاه، در بیمارستان، احمد همراهم بود.
خودم را به جا نمی آوردم. حال خوبی نداشتم. گیج بودم.حالت تهوع کلافه ام کرده بود. درست
نمی دانستم چرا روی این تخت هستم. احمد نگاهش را از من می دزدید. یا سقف را نگاه می کرد یا زمین را. چند بار صدایش کردم. می گفت نشنیده است. ولی شنیده بود. نمی خواست حرف بزند.”

و جالب اینکه مریم چون می داند که او در چه راهی فداکاری کرده است از ابراز عشقش به او که هر دو پایش را از دست داده است کوتاه نمی آید و این اوج مرحله ” فنا ” در عرفان است.

” بعد ها فهمیدم که بقیه بچه ها، این ور و آن ور ا فتاده بودند، و با سکوتی برای همیشه. گویا سینه
من بازی کوچکی داشته است. و احمد که ثمره یک معجزه بود.
در کرمانشاه. در بیمارستان. وقتی بالاخره نگاهش را از سقف و زمین برگرفت و با من حرف زد، گفت:
” رضا خوشحالم که زنده ای ، هرچند یکی را از دست داده ای ”
او که می دانست، چرا نگفت که: دومی هم ماندنی نیست. شاید نمی دانست، شاید نمی خواست بگوید.”

واین احساس مریم است با نامزدی که هردو پایش را در چنگ از دست دارده است

رضا،… تو هنوز همان رضای منی… با همان نگاه ها…”

بحثی را که بسیار به درازا کشیده است نمی توانم بدون اشاره به این تکه از این داستان به پایان ببرم.

… رضا تو مانده ی آنهائی هستی که بیش از یکسال، شب و روز با هم بودیم. تو که آمدی قرار
بود ” مجید ” که خدمتش تمام شده بود مرخص شود. چقدر از زن و بچه کوچکش برایم گفته بود.
چه شب هائی زیرآتشبارهای دشمن، ” بهرام ” برایمان، ” دشتی ” خوانده بود، و به اتفاق گریسته بودیم. وقتی از ” حسن ” پرسیدیم: بچه کجائی؟ و گفت: ” بچه لشت نشا “، همه بهم نگاه کردیم.
هیچکدام نفهمیده بودیم کجا را می گوید. و چقدر از شمال همیشه سبز، برایمان گفت. چقدر سر به سر ” کاظم ” می گذاشتیم، و او بی توجه، با آن لهجه شیرین قزوینی ا ش، دلداریمان می داد. و
” کریم ” با چه آب و تابی از سرشیر و عسل های تبریز می گفت، و دعوت صمیمانه از همه ما
که پس از جنگ میهمان او باشیم، برای شکار در دامنه های ” سهند “….لعنت بر جنگ ”
” احمد، کاش بجای یکی از آن نازنین ها، من رفته بودم. اینکه من دارم زندگی نیست. اگر بگویم به آنها حسودی ام می شود، باورکن. “

داستان ماههای آخر نمونه شاخصی از ادبیات جنگ است…داستان زیبائی است.