چرا دریا توفانی شده بود
صادق چوبک
شوفر سومی که تا آن وقت همه اش چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه
براق گنده ای بود که گل و لجن باتلق رو پیشانی و لپ هایش نشسته بود. سر و
رویش از گل و شل سفید شده بود. این سه تن با کهزاد که پای پیاده رفته بود
بوشهر از پریشب سحر توی باتلق گیر کرده بودند و هر چه کرده بودند نتوانسته
بودند از توی باتلق رد بشوند.
سیاه مانند عروسک مومی که واکسش زده باشند با چهره ی فرسوده ی رنجبرده
اش کنار منقل وافور و بتر عرق چرت م یزد. چشمانش هم بود. لبهایش مانند دو تا
قلوه روهم چسبیده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهای سرش مانند دانه های
فلفل هندی به پوستش چسبیده بود. رو موهایش گل و لجن نشسته بود. هر سه
چرک و لجن گرفته بودند.
صدای ریزش باران که شلق کش روی چادر کلفت آب پس نده ی کامیون می خورد
مانند دهل توی گوششان می خورد. هر سه تو لک رفته بودند، کلفه بودند. آن
دوتای دیگر هم که با هم حرف می زدند حال دیگر خاموش شده بودند و سوت وکور
دور هم نشسته بودند. گویی حرفهایشان تمام شده بود و دیگر چیزی نداشتند به
هم بگویند.
اما هنوز آهسته لبهای عباس به هم می خورد. گویی داشت با خودش حرف
می زد. اما صدایش گم بود. صدا که از گلویش درمی آمد تو غار دهانش می غلتید و
جذب دیوار ههایش می شد. بعد سرش را مانند آدمهای زنده از توی گریبانش بلند
کرد. وافور را از پای منقل برداشت و گذاشت کنار آتش. بعد صدا از توی گلویش
بیرون آمد و گفت:
این یدونه بسم می ریم تا ببینیم این روزگار لکردار از جونمون چی «
». می خواد. جونمون نمی سونه راحت شیم
یک خال آبی گوشه ی مردمک بی نور چشمش خوابیده بود؛ روی چشم چپش. آبله
صورت لغر استخوان درآمده اش را خورده بود. بینیش را گویی با شل ساخته بودند
و هر دم میخواست بیفتد جلوش تو آتش. چشم هاش کلپیسه ای بود. به آتش
منقل خیره بود. مانند اینکه به صدای دور اتومبیلی که با ریزش باران قاتی شده بود
گوش می داد. حواسش آنجا تو کامیون نبود.
چهار تا کامیون خاموش توی باتلق خوابیده بودند. لجن تا زیر ا شسی هایشان بال
آمده بود. مثل این که سالها همانجا سوت و کور زیر شرشر باران خشکشان زده
بود. تاریکی پرپشتی آنها را قاتی سیاهی شب و پف نم های ریز باران کرده
بود. دانه های باران مانند ا سچمه های چهارپاره توی باتلق فرو می رفت و گم
می شد. روی باتلق تاریکی و لجن گرفته بود. مانند دیگی بود که چرم کهنه و
آشخال توش می جوشید.

هر چهار تا کامیون بارشان پنبه بود. شوفرها نیمی از عدل های یک کامیون را ریخته
بودند پایین توی لجن ها و برای خودشان تو کامیون عقبی جا درست کرده بودند. اما
کف کامیون را با چند عدل پوشیده بودند تا زیر پایشان نرم باشد.
عباس تو منقل به وافورش نگاه می کرد. تخم چشم هایش در دمی کرد. سر کوچک
مکیده شده اش روی گردنش سنگینی می کرد، انگار زورکی نگاهش داشته
بود. آهسته مانند آنکه تو خواب حرف بزند گفت:
تو این آب و هوای نموک اگه آدم اینم نکشه چکار کنه؟ رطوبت مغز استخون آدم رو «
م یخیسونه. ببین سیگار چجوری از هم و امی ره. یذره خاکستر نداره. تنباکوش مثه
چوب می سوزه.ن می دونم این چه حسابیه که از کازرون که سرازیر می شی مزش
عو ضمی شه. گمونم مال رطوبته. تو بندرعباس نمی دونی چه نعشه ای داره. اکبرآقا
بندرعباس که رفتی؟ ای خدا خراب کنه این بندر عباس که منو شش ماه روزگار
کترمم کرد. ششماه زمین گیر شدم. اگه این تریاک نبود تا حال هف کفن پوسونده
صیغه کرده » شقو « بودم. یه دختریه بندرعباسی دوازده سیزده ا سله ی ملوسی تو
بودم. این دختر زبون بسه مثه عروسک آبنوس بود. مثه پروونه دورم می گشت. اونم
پیوک گرفت. منم پیوک درآوردم. اول من درآوردم، دیگه خوب شده بودم که او
افتاد. دیگه پا نشد. رشته تو پاش پاره شد، پاش باد کرد. چرک کرد. یه بویی می داد که
آدم نمی تونس پهلوش بمونه. بابا ننش می گفتن فایده نداره خوب نمی شه. آخرش
مرد. من هنوزم جاش تو پامه. هیچی واسیه پادرد از این بهتر نیس. لمسب دوای
». همه دردیه مگه دوای خودش
سیاه و شوفرهای دیگر خاموش نشسته بودند. سیاه به فانوس بادی که ل ل وه اش از
دود قهوه ای شده بود نگاه می کرد. دود تیزکی از گوشه ی فتیله اش با لمی زد و تو
لوله پخش م یشد. اکبر ته ریش خارخاری داشت. سر و رویش لجن گرفته
بود. هیکلش گنده و خرسکی بود. از سیاه گنده تر بود. کله اش بزرگ بود. دهنش گشاد
و تر بود. همیشه گوشه ی دهن و لبهایش تر بود. لبهایش از هم جدا بود و خفت روی
دندانهایش خوابیده بود، مثل لیفه ی تنبان. گوشه های چشمش چروک خورده
بود. ل پهای چرمیش از تو صورتش بیرون زده بود. همیشه در حال دهن کجی بود.
حرفهای عباس که تمام شد اکبر باز گوشش پیش عباس بود. دلش می خواست باز
هم او برایش حرف بزند. صدای ریزش باران منگش کرده بود. آهسته یک ور شد و
دستش کرد توی جیب کتش و یک قوطی حلبی کوچک بیرون آورد. کمی بلتکلیف به
آن نگاه کرد، سپس با تنبلی و بی شتاب آنرا چندبار زد کف دستش و بعد درش را وا
کرد. آن وقت با دو انگشتش مثل اینکه بخواهد جایی را نیشگان بگیرد ، یک نیشگان
تنباکو خوراکی از توی آن بیرون آورد و گذاشت زیر لب پایینش. قوطی را گذاشت
جلوش رو زمین. بعد با کیف لب و لوچه اش را جمع کرد و تف لزج زردی با فشار از
گوشه ی لبش پراند رو عدل های پنبه. بعد دست کرد تو جیبش و یک مشت شاه بلوط
درآورد و ریخت جلوش. آنوقت انبر را برداشت و آتش ها را بهم زد. عباس از صدای بهم
خوردن آتش چرتش درید. چشمانش را باز کرد. از دیدن بلوطها اخمش رفت تو هم و با
صدای خفه ی بی حالتی گفت:
اینا دیگه چیه می خوری؟ یبسی خودمون کم نیس که بلوطم بخوریم. قربون دسات «
». آتیشا رو ویلیون نکن که بسکه فوت کردم کور شدم
اکبر تنباکوی توی دهنش را یواش یواش مک می زد و آبش را قورت میداد. بوی
ترشاک پهن مانند آن تو سر و کله اش دویده بود. مزه ی دبش و برنده اش را تو دهنش
مزه مزه می کرد.
عباس وافور را از کنار منقل برداشت. همانطور که سرگرم چسباندن بست بود گفت:
آدم از کار این آدم سر در نمیاره.ن می دونم چش بود که دای ممی خواست بره «
بوشهر. بگو آخر پسر واجب بود که ماشین مردمو تو بیابون زیر برف و بارون بزاری
پای پیاده بزنی بمشیله بری بوشهر؟ تو که دو روز صب کرده بودی فردا هم صب
م یکردی آفتاب میشد زنجیر می بسیم رد م یشدیم. این بی چیز نبود. یه چیزیش
بود. حواس درسی نداشت. مثه دل و دیوونه ها شده بود. دیدی چ هجور چمدونش
ورداشت با خودش برد؟ گمونم هر چی بود تو همین چمدونش بود. تو چی گمون
»؟ می کنی
اکبر با دلچرکی و اخم، لبهای بهم کشیده، گفت:
هیچکه مثل من این کهزاد رو نم یشناسه. من دیگه کهنش کردم. خدا سر شاهده «
اگه هف پرکنه هند بگردی آدم از این ناتوتر و انروزن تر پیدا نمی کنی. تو او رو خوب
نمیشناسیش. این همون آدمی بود که سه سال یاغی دولت بود. تفنگ امنیه رو
ورداشت و زد به کوه و کمر. هر چی کردن نتونسن بگیرنش. بعد که بقول خودش
دلش از تو کوه و کمر سر رفت اومد تو آبادی دله دزی. رییس قشون برازگون گرفتش
بستش به نخل و تو آفتابه خاک ریخت بست به تخمش. می خواس بکشتش. اما
نمیدونم کهزاد چجوری زیر سبیلش چرب کرد و ول شد. اینجوری نبینش. حال به
حساب پشماش ریخته. این آدم دزیها کرده، آدمها کشته. برای شوفرا دیگه آبرو
نگذوشته. گمون می کنی تو چمدونش چه بود. من که ازش نمی ترسم. تریاک
»؟ بود. قاچاق تریاک می کنه. حال فهمیدی
سیاه خیره و اخمو به فتیله ی چراغ بادی نگا همی کرد. به دود فتیله که گاهی صاف
وراست و گاهی لرزان و پخش هو امی رفت نگا همی کرد. از حرفهای آن دوتا
خوشش نمی آمد. دلش می خواست صبح بشود باز همه شان بروند زیر ماشین
گل روبی کنند و تمامش از ماشین حرف بزنند. از کهزاد بد نگویند. از اکبر بیشتر
دلخور بود.
عباس لبهایش را به پستانک وافور چسبانده بود و آنرا مک می زد. اما دود بیرون
نمی داد. هولکی و پراشتها مک می زد. تمام نیرویش را برای مکیدن بکار
م یبرد. گویی بیرون زندگی ایستاده بود و زندگیش را چکه چکه از توی نی
می مکید. از حرفهای اکبر تعجب نکرد. سخنان او می رفت تو گوشش و در آنجا پخش
م یشد و همانجا گم می شد. فکرش پیش کار خودش بود. در زندگیش تنها یک چیز
برایش جدی بود ومعنی داشت: تریاک بکشد و گیج بشود. همین. گونه هایش مثل
بادکنک پر و خالی می شد. با حوصله تمام مانند اینکه بست اولش باشد گل آتش را
چند بار روی حقه مالید و سرش را بال کرد. آنوقت لوله تنک دود از میان لبهایش
بیرون داد. دود را اب گرفته گیری و گداگیری مثل اینکه به زور بخواهد چیز پربهایی را از
خودش جدا کند، به هوا فرستاد. بعد نگاهی به شوفری که تنباکو تو دهنش بود
کرد. گویی او را تازه دیده بود. بعد به او گفت:

»! نگو که با خودش تریاک داشت و بروز نمی داد «
اکبر باز هم روی عدلهای پنبه تف کرد و گفت:
حال یه وخت نمی خواد تو روش بیاری. مردکیه خیلی زبون نفهمیه. من نمی خوام «
دهن بدهنش بدم. دیدی از شیراز تا اینجا من همش ده کلمه حرف باهاش
نزدم. این همیشه با خودش از شیراز و آباده تریاک میاره بوشهر. تو بوشهر عربای
کویتی وبحرینی از شمی خرن. یا بهش لیره میدن یا رنگ. همونجور که رنگ پیش ما
قیمت داره تریاکم پیش اونا قیمت داره. تو عربسون برای یه نخودش جون میدن. اما
ما نمی تونیم. او ازش میاد. همیه گمرگچیا و قاچاقچیا رو می شناسه و پاش بیفته
براشون هفت تیرم می کشه. اما یه وخت خیال نکنی من حسودیش می کنم. من
دلم واسش م یسوزه. او آدم نیس. به همین سوز سلمون اگه من آدم حسابش
». کنم. دیدی از شیراز تا اینجا هم کلومش نشدم
اکبر برزخ شده بود. دیگر حرف نزد. عباس چشمش به شعله های آبی رنگی بود که
لی گل های آتش زبانه م یکشید. از آن بزانه ها خوشش می آمد و برای زنده
ماندنش از آنها سوخت م یگرفت. پیش خودش فکر می کرد:
من ازهمه بی دس و پاترم. هر وخت یه سیر تریاک باهام بود گیر مفتش افتادم. اما «
حال خودمونیم، تو اون کون و پیزی داری که شش فرسخ تو گل و شل راه بیفتی
چمدون تریاک کول بکشی از جلو چشم امنیه رد کنی؟ هر کی خربزه می خوره،
سپس با صدای سنگین خوا بآلودش مثل اینکه ». قربون، باید پای لرزشم بشینه
ریگ زیر زبانش باشد گفت:
نه جانم عقلم خوب چیزیه. اگه کهزاد تریاک داشت با ماشین بهتر می تونس ردش «
». کنه. اگه برج مقوم بگیرنش بیچارش می کنن
سیاه ذوق زده خودش را جمع کرد و خنده خنده گفت:
قربونت برم، کهزاد اون از هفت خطای آتیش پاریه که انگشت کون قلغ می کنه که «
جارچی خداش می گن. خیال کردی اونقده هالوه که از جلو برج رد بشه. لکردار مثه
گورکن م یمونه. هزار راه و ب یراهه بلده. از اون گذشته مگه کهزاد از امینه
». م یترسه؟ می گن دز که بدز می رسه تیر از چلیه کمون ورمی داره
اکبر با نیش و زخم زبان نگذاشت سیاه حرف بزند، تو حرفش دوید و گفت:
لبد خبر نداری همین کهزادخانی که انگشت کون قلغ می کنه حال کارش به «
». جاکشی کشیده
بعد تف بزرگی روی عدلها انداخت و گفت:
بله. مرجون کلیه قرمساقی سرش گذوشته رفته. دیگه نمی خواد اسمش تو آدما «
بیاری. آبرو هرچی شوفره برده. هیشکی رو دیدی با این آبروریزی مترس بشونه. این
زیور فسایی چه گهیه که آدم واسش اینکارا بکنه. اینجور اسیرش بشه و اینجور
خودشو خرابش بکنه. حتم چی خورش کردن. مغز خر بخوردش دادن. وال آدم عاقل
». اینکارا نمی کنه. مردکه هوش تو سرش نیس
سیاه اخمو جلوش نگاه می کرد. به صورت اکبر نگاه نمی کرد. چشمانش مثل شاهی
سفید توی صورتش برق می زد. به او مربوط نبود. کهزاد آدم شری بود. اما لوطی بود.
بعد سرش را انداخت زیر و جویده جویده، گویی با دیگری بود و نه با اکبر، گفت:
هر دلی یه نگاری می پسنده. همه مترس می گیرن. هرکی رو که نگاه کنی یه «
». ن مکرده ای داره. اینکه عیب نشد. من بدی ازش ندیدم. لوطیه
اکبر تحقیرآمیز صدایش را بلندتر کرده گفت:
حال تو هم لنگه کفش کهنه ی او شدی و ازش بال داری م یکنی؟ نم یگم مترس «
نگیره. می گم زیور قابل این دسک و دمبک ها نیس. حال آب ریختی رو سرش
نشوندیش سرت بخوره. درست بگیر ، افسار بزن سرش که مرجون هر ساعت
نبردش ددر. نه اینکه بدش دس مرجون خودت برو که تا پات از بوشهر گذوشتی
بیرون مرجون هر چی جاشو و ماهیگیره بیاره بکشه روش. اونوخت تازه مثه ریگم
». پول خرجش کن
بعد خنده ی نیشداری کرد و گفت:
». اینکه دیگه واسیه مامانش مترس نمیشه «
سیاه خلقش تنگ بود. خف بود. دلش م یخواست پا شود برود جلو ماشینش رو
صندلی شوفر بخوابد.ن می خواست دهن بدهن اکبر بگذارد. چه فایده داشت. اکبر
وقتی با آدم پیله می کرد دست بردار نبود. داشت خودش را جمع می کرد که پا شود
برود. اکبر دوباره با زهرخند گفت:
سیاه ا خن می دونی کهزاد به سید ممدلی دریسی چه گفته؟ گفته بچیه تو دل «
زیور مال منه، یعنی مال کهزاده. حال بیا کلمون قاضی کنیم اگه مغز خر به خوردش
نداده بودند میومد همچین حرفی بزنه. که بگه بچیه تو دل زیور مال منه و بخواد
»؟ براش سجل بگیره؟ این آدم غیرت داره
سپس پیروزمندانه بلند خندید و گفت:
»؟ حال که تو اگه گفتی بچیه تو دل زیور مال کیه «
آنگاه انگشت کرد زیر لبش و تنباکوهای خیس خورده ی مکیده شده را با ب یاعتنایی
بیرون آورد ریخت بغل دستش و گفت:
نمی دونی مال کیه؟ م نمی دونم مال کیه. ننه یکی بابا هزار تا. تمام جاشوا و «
جمع شدن این بچه رو تو دل » ظلم آباد « و » جبری « ماهیگیرا و شوفرا و مزوری های
زیور انداختن. با تمام عربای جزیره. هر بند انگشتش یکی ساخته. هر دونه ی موی
». سرش یکی ساخته. منم توش شریکم
بعد چشمانش را انداخت تو صورت سیاه و با صدای تحریک آمیزی گفت:
سیاه خان تو چطور؟ تو توش دس نداری. مرگ ما بیا راسش بگو. خب حال اگه «
سیاه در بیاد چی جواب کهزاد می دی؟ نه! نه! شوخی می کنم تو تقصیر نداری. بتو
چه. هزار تا سیاه پیش زیور رفتن. جیزره ای ها همشون سیاهن. تو چه گناهی
داری. می خوام این رو بدونم، بازم زن صفت براش سجل می گیره؟ اگه سیاه دربیاد
»؟ بازم واسش سجل می گیره
عباس تو ششدانگ چرت بود. از خنده های بلند اکبر و سر و صدایی که راه انداخته
بود تکان نخورده بود. لب پایینش آویزان بود و رشته دندانهای ساختگیش از زیر آن
پیدا بود. پشت چشمهاش نازک وقلنبه بود. گویی دو تا بالشتک مار تو صورتش زیر
ابروهاش چسبیده بود و خونش را می مکید. بینی تیر کشیده ی باریکش رو لبهاش
افتاده بود و پره هایش تکان تکان می خورد. مثل فانوس چین خورده بود.
سیاه خونش خونش را م یخورد. دل شمی خواست گلوی اکبر را بجود. دلش
م یخواست برود جلو ماشینش رو صندلی شوفر بخوابد. اما باز همانجا نشسته
بود. یک چیزی بود که او را آنجا گرفته بود. جلو ماشینش سرد بود. شیشه ی بغل
دستش شکسته بود و بارا نمی خورد. اینجا گرم بود. رو پنبه ها نرم بود. جادارتر
بود. می خواست همانجا بخوابد. ماشین مال عباس بود. نه مال اکبر. دودلیش از میان
رفت خودش را با تمام سنگینی روی پنبه ها فشار می داد. می خواست بخوابد. کنار
منقل لم داد. بعد طاقباز خوابید و پالتو لجنیش را رویش کشید. سر و سینه و ساق
پاهایش از زیر پالتو بیرون بود.
دیگر کسی چیز ینمی گفت. مثل اینکه کامیون زیر باران ریگ دفن شده بود. گرمب
گرمب رو چادرش صدا می کرد. سیاه رفت تو خیال زیور. خیلی تو دلش خالی شده
بود. اگر بهچ ی تو دل زیور سیاه از آب دربیاید تکلیف او چیست؟ او هم پیش زیور رفته
بود. فکر می کرد که کی بوده. آنوقت کهزاد همه را ول میکرد بیخ گلوی او را
م یگرفت و خفه اش می کرد. کهزاد شر بود. یادش بود که آخرین دفعه ای که رفته بود
پیش زیور شکم زیور صاف و کوچک بود. اما حال شکمش پیش بود. چند ماه بود که
پیش زیور نرفته بود. نه ماه، خیلی خوب نه ماه و چند روز. اما هیچ یادش
نمی آمد. اما نه ماه کمتر بود. اما چرا زیور چیزی نگفته بود. به او مربوط نبود که زن
چند وقته می زاید. اما حال اگر بچه ی زیور سیاه می شد به او مربوط بود. بچه ای که
پوست تنش مثل مرکب پرطاوسی براق باشد وموهای سرش مثل موهای بره ی
تودلی رو سرش چسبیده باشد مال بابای سیاه است. این را دیگر همه کس
می داند. اما اکبر گفته بود هر بند انگشتش را یکی ساخته. هر تاری از موهای
سرش را یکی ساخته. آنوقت بچه ی تو دل زیور مال اوست یا مال زجیره ای ها. آتشی
شده بود. گلویش خشک شده بود ودرد می کرد. گویی یکی بیخ گلویش را گرفته بود
زور می داد. به زور کوشش کرد که کمی تف قورت بدهد اما دهنش خشک بود. ترس
و بیزاری و زبونی از تو سرش بیرون می پرید. خیره به چادر کامیون نگاه می کرد. توی
چادر خیس شده بود و چکه های درشت آب ردیف هم، مثل تیره ی پشت آدم، توی
شاید « : سقف آن لی زمی خورد و تو نور چراغ بازی می کرد. بعد پیش خودش فکر کرد
بچه سفید دربیاد. یا خدایا به حق گلوی تیرخورده ی علی اصغر حسین که بچه تو دل
». زیور سفید بشه
اما اکبر ول کن نبود. تازه شکار خودش را پیدا کرده بود. می خواست بیچاره اش
کند. دوباره تنباکو زیر لبش گذاشت و با صدای آزاردهنده ای گفت:
اما خوشم میاد که مرجون تا میتونه می دوشدش. هرچی کهزاد کله کله می کنه «
م یبر همی ریزه تو دس مرجون که به خیال خودش خرج زیور بکنه. هر چی قاچاق
». م یکنه و از هر جا که حلل حروم م یکنه می ده واسیه زلف یار
سپس لبهایش را با کیف بهم فشار داد و کمی تف با فشار زور داد تو تنباکوی زیر
لبش. بعد آنرا دوباره پس مکید و بویش را تو سروکله اش ول داد. کمی از تفش را
خورد و باقی را بشکل آب لزجی که زرد بود روی عدلهای پنبه افشاند. آنوقت دنبال
حرفش را گرفت.
سیاه خان تو چن ساله زیور می شناسیش؟ از وختیکه تو خونیه با سیدونی «
نشسن دیگه؟ فایده نداره. تو باید زیور رو اونوختیکه من دیدمش می دیدیش. اونوخت
زیور زیور بود. حال پوست و استخوان شده. چار پنجسال پیش یه وکیل باشی
امنیه ای بود اسمش میرآقا بود. این زیور را که می بینیش از فسا ورداشتش اوردش
دشتسون که بفروشدش به عربهای مسقطی. اما خود میرآقا پیش پیش کارش رو
خراب کرد و سوراخش کرد. واسیه همین بود که عربها نخریدنش. اونا کارشون
خریدن دختره. بیوه نمی خرن. چه دردسرت بدم، زیور تو دست میرآقا انگشتر پا شد و
واسیه خودش می پلکید. بعد دس به دس گشت. اول رئیس امنیه دشتی خدمتش
رسید. بعد همه. این مرجون با میرآقا رفیق جونجونی بود. برای اینکه میرآقا هرچی
قاچاق می آورد بوشهر بدست همین مرجون تو بازار آبشون می کرد. تو مرجون رو
خوب نمی شناسیش. از او زنهایه که سوار و پیاده م یکنه. خلصه میرآقایی ماموریت
بندر لنگه پیدا می کنه. وختیکه م یخواس با مرجون حساب وکتابش صاف کنه این
زیور رو کشید رو حسابش و فروختش به مرجون پنجاه تومن و خودش ورداشتش
بردش ساخلو اجیر نومه ازش گرفت به اسم مرجون که آب نخوره بی اجازه ی
مرجون. مرجونم یواشکی چند ماهی تو خونیه خودش تو محله بهبهونیها روش کار
کرد. اما اونوخت مخصوص بچه تاجرا و گمرکیا بود. تا زد و زیور عاشق میرمهنا شد و
و به صفیه عرب » دوب « تریاک خورد و گندش که بال اومد مرجون فرستادش آبادان تو
». آبادان دیدمش » دوب « دو ساله اجارش داد. من دفه اول تو
سیاه اکنون دیگر صدای اکبر را از خیلی دور می شنید. مثل اینکه صداها بال درآورده
بودند و مثل خفاش تو سر و صورتش می خوردند و فرار می کردند. سبک شده
بود. گویی داشت تو هوا می پرید. دهنش باز بود و تندتند نفس می کشید. چشمانش
هم بود. آهسته خورخور می کرد.
***
وقتیکه کهزاد رسید بوشهر نصف شب گذشته بود. باران مانند تسمه تو گرده اش
پایین می آمد. لندلند ک شدار و دندان غرچه های رعد از تو هوا بیرو ننمی رفت. هوا
دوده ای بود. رعد چنان تو دل خالی کن بود که گویی زیر گوش آدم
می ترکید. رشته های کلفت و پیوسته ی باران مانند سیم های پولدین اریف از آسمان
به زمین کشیده شده بود. توفان دل و روده ی دریا را زیر و رو کرده بود. موجهای گنده
پرکف مانند کوه از دریا برم ی خاست و به دیوار بلند ساحل می خورد و توی خیابان ولو
می شد.
کهزاد از پیچ آب انبار قوام پیچید و نزدیک کنسولگری انگلیس رسید. یک چمدان کوچک
خیس گل آلود تو دستش بود. سرش را انداخته بود پایین جلو پایش نگاه می کرد. سر
و رویش خیس و لجن مال شده بود. رختهایش گلی بود. خیس خیس بود. هر دو
پایش برهنه بود. توی لله های گوشش و گردنش لجن نشسته بود. شل و لجن باران
تو سرش خیس خورده بود. مثل این که لجن از سرش گذشته بود.
برابر کنسولگری که رسید دلش تند و تند زد. آهسته تو تاریکی به خودش گفت
نگاه کرد. دگل بیرق » کوتی « بعد خندید. آنوقت سرش را بال کرد و به بیرق .» رسیدم «
خیلی بلند بود. باران خورد تو صورتش و آب رفت تو چشمهاش. زود سرش را انداخت
پایین. اما در همان نگاه کوتاه و بریده ا فنوس های سرخ دریایی را توی کمر کش بیرق
دید. دو تا فانوس مسی یغور بالی فرمن دگل بیرق جا داشت. نور فانو سها سرخ
بود. رنگ خون تازه بود. کهزاد از دیدن فانوسها دلش خوش شد. از این چراغ ها تا
خانه ی زیور راهی نبود. پیش خودش خیال می کرد:
ببین اینا وختیکه بالی دگل هسن چقده کوچکن. وختیکه میارنشون پایین نفتشون «
کنن هر یکیشون قدیه بچه ی هف هش سالن. حال مثه آتش سیگار می مونن. نه از
مثه آتش سیگار » غاوی « اینجا مثه آتش سیگار نمی مونن. از تو دریا، از تو
می مونن. مگه یادت رفته وختیکه از بصره میومدی شب بود اینا مثه آتش سیگار
می موندن. وختیکه میارنشون پایین قد یه بچه ی هف هش سالن. حال دیگه حتم
زاییده. شنبه و یکشنبه باد می خورد. دو روز تو مشیله خوابیدم. شد چن روز؟
نمی دونم. حال حتم زایید. می ریم شیراز. با بچم می ریم شیراز. بچه ی خود من که
مثه یه دونه گردو انداختم تو دل زیور. مرجونم می بریمش شیراز. بی او مزه نداره. باید
بیاد شیراز با من تا اونجا سر به نیسش کنم. یکجوری سرش بکنم زیر آب و گم و
گورش کنم که خودش بگه آفرین. حال دیگه وختشه. دیگه زیور جاکش
نمی خواد. خیلی آسونه. می شه سگ کشش کرد، مثه آب خوردن. من با این زن
». صاف نمی شم
باز هم یواش و از خود راضی خندید.
برق کج و کوله ای تو آسمان بالی دریا پرید. همه جا روشن شد. موجهای دریا مثل
قیر آب شده در کش و قوس بود. حبابهای باران روی کف زمین جوش می خورد. رو دریا
کشتی نبود.ب لم های خالی که کنار دریا بسته بودند مثل پوست گردو رو آب بال و
پایین می رفتند. بوی خزه های ترشیده دریایی تو هوا پر بود. میان دریا فانوسهای
شناور دریایی با موجها زیر و رو می شدند و تا نور سرخشان سوسو می زدند.
باز کهزاد فکر کرد:
بچیه خود منه. زیور خودش گفته یه ساله کسی پیشش نرفته. یه ساله با منه. من «
بچه رو خودم مثه گردو انداختم تو دلش. زیور بمن دوروغ نمی گه. قربونش برم، هر
». وخت دس می زارم رو دلش زیر دسم تکون می خوره
رگبار تندتر شده بود. رگ ههایش مثل ترکه می سوزاند. تند و باشتاب راه می رفت. زیر
ایستاد. چمدانش را گذاشت رو سکو. چشمش به دریا بود. از » امیریه « چهارطاقی
صدای رعد چهارطاقی می لرزید. بعد برگشت نزدیک ناودانی که مثل دم اسب آب
ازش میریخت و دستش را گرفت زیر آن و آب زد صورتش. مزه ی شور لجن باتلق رفت
تو دهنش. ته ریش سنباده ایش زیر دستش مثل خارشتر بود. با خودش گفت:
اگه اینجوری ببیندم زهره ترک می شه. کاشکی مرجون زهره ترک بشه. نوبت او هم «
». می رسه

ته دلش خوش بود. خستگی آنهمه راه رفتن از یادش رفته بود. رسیده بود. نزدیک
بود. می رفت زیور را م یگرفت تو بغلش و رو چشماش ماچ می کرد ودماغش
م یگذاشت تو گودی گردن او و آنجا را بو م یکشید و نرمه ی گوشش را لیس می زد و
و تو گوشش آواز می خواند و او هم جوابش » بوای بوام « یواش زیر گوشش می گفت
می داد و بغلش می خوابید و مثل عروسک بلندش می کرد می گذاشتش رو خودش و
دراز می خوابانیدش روی خودش و با دست روی گودی پشت شمی مالید ومی اورد
روی قلنبه های سرینش و با آنجاش بازی می کرد و بعد او زودتر می شد و خودش
دیرتر می شد. رو پاهاش بند نبود. رو زمین می جهید. دنیایش زیور بود و چشمش به در
کوچه سیاه چرکین خانه ی او دوخته بود و آنجا بهشتش بود.
***
مرجان با صورت خفه ی خواب آلودش در را روی او باز کرد و فانوس بادی را گرفت تو
صورتش. از دیدن او یکه خورد. از کهزاد ترسید. هیکل گنده و زمخت و خرسکی کهزاد
مثل یابو آمد تو. نگاهی به مرجان انداخت و تندی رویش را برگرداند.
باد سوزنده ی سردی توی پهلو و پشت مرجان خلید و گوشت تن او را لرزاند. صورتش
سبز و پف آلود بود، چشمان ریزی داشت. صورتش رنگ سفال بود. مثل اینکه رو
کوزه ی آبخوری با زغال چشم و ابرو کشیده بودند. تا کهزاد را دید خود به خود گفت:
کجا بیدی که ایجوری ترتلیس شدی؟ خدا مرگم بده. چت شده؟ سی چه ایقده دیر «
اومدی؟ زبون بسیه دخترکو بسکی نوم تو برد سر زبونش مین درآورد. وختی ری
». خشت بید عوضی که نوم دوازده ایموم بگه همش نوم تو تو دهنش بید
بعد یک خنده ی قباسوختگی تو صورتش ول شد و با چاپلوسی گفت:
باز پوزخند زد. نگاش به چمدان تو دست ». برو بال تو بالخونه توبغل زیور گرم بشو «
کهزاد بود.
کهزاد هیچ محلش نگذاشت. با شتاب از پلکان بال رفت. پیش خودش می گفت:
پیره کفتار حال ایجور حرف بزن. همچی ببرمت شیراز سرت زیر آب کنم که تو جهنم «
هلت می دم میندازمت تو دره تا سگ » بوکوهی « سر در بیاری. خودم از بالی
». بخورت. زیور دیگه جاکش نمی خواد. دیگه تموم شد
آهسته در اتاق را هل داد و رفت تو. تو اتاق یک چراغ پایه بلور نمره هفت، نیم کش
م یسوخت. اتاق تنها همین یک در داشت ودوتا پنجره به کوچه رو به دریا. دیوارها و
طاقچه ها لخت عور بود. نور سرخ چرک چراغ اتاق را برنگ شکر سرخ در آورده بود. بوی
تند دود پهن تو هوای اتاق ول بود. بالی اتاق رختخوابی پهن بود و برآمدگی هیکل
باریک لغری از زیر لحاف بی رنگی نمایان بود. لحاف رو سرش نبود. روی پیشانیش
دستمال سفیدی بسته بود.
کهزاد دم در ایستاد. چمدان را گذاشت زمین پالتوش را کند. شلوارش را هم کند و
گذاشت دم در. سردش بود. تمام پوست تنش خیس بود. زیر شلوارش خیس بود. بعد
چمدان را برداشت و با تک پا به رختخواب نزدیک شده آهسته و با احتیاط سرکشید و
تو صورت زیور نگاه کرد. ازو خوشش آمد. صورتش جمع و جورتر شده بود. نمک صورتش
زیاد شده بود و شور شده بود. تنش لرزید. تو مهره پشتش پیچ نشست. خواست فورا
برود زیر لحافش. بعد رفت نزدیک طاقچه و چراغ را بال کشید. نور نارنجی گرد گرفته ای
روی اطاق نشست. پشتش به چراغ بود و ا سیه ی گنده اش رو رختخواب افتاده بود.
برگشت باز به صورت زیور نگاه کرد. سر زن میان بالش ارده ای رنگی فرو رفته
بود. روش به سقف اتاق بود. رنگ صورتش عوض شده بود. تاسیده شده بود. رنگ
گندم برشته بود. چشمانش هم بود. لبانش قلنبه و بهم چسبیده بود. مثل اینکه چیز
ترشی چشیده بود و داشت اخمش را مزه مزه می کرد. موهایش سیاه سیاه بود،
رنگ پر کلغ زاغی.
کهزاد ناگهان متوجه شکمش شد. شکم او کوچک شده بود. مثل اول هاش بود. نه
مثل چند روز پیش که تو دست و پاش افتاده بود. اما بچه کجا بود. پهلویش که نبود.
بچه پهلوی رختخواب هم نبود. تنها یک سیخ کباب زنگ زده و یک کاسه کاچی رو
زمین بود. یک صلیب با نیل رو دیوار کشیده شده بود.
دلش ریخت پایین. بچه آنجا نبود. گلویش خشک شد و درد گرفت. دماغش
سوخت. بیخ زبانش تلخ شد. انگار یک حب تریاک تو دهنش افتاده بود. سرش داغ
شده بود و بیخ موهایش می سوخت. می خواست گریه کند.
هراسان خم شد و با خشونت و بی ملحظه لحاف را از روی سینه ی زیور پس
زد. خیالش بچه آنجاست. بچه آنجا هم نبود. دو قلم بازوی لغر و باریک این طرف و
آن طرف بالشی از گوشت افتاده بود. این زیور بود.
از تکان خوردن لحاف سر وکله ی او جان گرفت و یک جفت چشم درشت ماشی
ترس خورده به صورت کهزاد دوخته شد. لبانش بسته بود. لبانش درشت و برآمده و
سیاه بود، مثل گیلس خراسان. چشمانش دریده بود. و سفیدش تو نور مرده ی اتاق
می درخشید.
اما همانوقت این صورتک بی آنکه داغمه ی ل بهایش از هم باز بشود دگرگون شد
وگونه هایش و پره های بینیش و پیشانیش و چشمانش و چال های گوشه لبش و
چاه ا چنه اش از هم باز شد و یک مشت خنده تو صورتش پاشیده شد؛ مثل نیمه
سیب ترشی که گردی نمک رویش پاشیده باشند. بعد لبهایش به زور از هم باز شد
و صدای خلط گرفته ای از تو گلوش بیرون آمد:
»؟ تو کی اومدی «
کهزاد با همان خشم ودستپاچگی رو زیور خم شد و با چشمان دریده اش پرسید:
»؟ بچه کو «
زیور ازش ترسید. کهزاد هنوز خیس بود. موهای بهم چسبیده ی تر و روغنیش تو
پیشانیش ریخته بود. صورتش حالت نقاشی خشن و زمختی را داشت که نقاش از
روی سر دل سیری و پسی طرحش را ریخته بود و هنوز خودش نمی دانست چه از
آب در خواهد آمد.
زیور تکانی خورد که پا شود. کوفته و خرد بود. درد داشت، کمر و پایین تنه اش درد
م یکرد. تویش زق زق م یکرد. گویی ونزه ای سنگین به کمرش بسته بودند. از آن
وقتیکه آبستن بود سنگین تر بود. آنوقت درد نداشت. از تکان خوردن خودش بدش
آمد. دوباره خودش را ول کرد رو تشک و نیرویی را که برای بلند کردن خودش بکار
انداخته بود از خودش راند و بیحال افتاد. بعد با ناله پرسید:
تو که بند دلم پاره کردی. مگه مرجون بهت نگفت؟ اینجا صدای دریا میومد. ننه گفت «
بچه تو اتاق پایین باشه بی سر و صدا تره. بردش اونجا. تنم از تب انگار کوره
م یسوزد. کاش خدا جونم می گرفت آسودم می کرد. ببین چجوری میاد بالی
». سرم. مثه حرمله
کهزاد دلش سوخت. اما راحت شد. گل بگلش شکفت. هر چه نگرانی داشت ازش
گریخت. اما باز با همان خشنی گفت:
». مرجون گه خورده به بچیه من دس زده. همین حال می رم میارمش بال «
زیور با ضعف و زبونی گفت:
تو را بخدا بزار به درد خودم بمیرم. چرا سر بسرم می ذاری؟ خیال نکن. من از تو «
بیشتر تو فکرم. خودمم اینجا با این سروصدای تیفون و دریا نم یتونم بمونم. اما
نم یتونم از جام پاشم. یخورده حالم جا بیاد م یریم پایین. این عوض چش روشنیته
». که مثه حارث اومدی رو سرم
کهزاد نشست پهلوی رختخواب و خم شد رو چشم زیور را ماچ کرد. بعد زود سرش
را بلند کرد و پرسید:
»؟ چیه «
زیور از بالی چشم به او نگاه می کرد. خسته و کوفته بود. اما با ناز و ذوق و لبخند
گفت:
یه پسر کاکل زری شکل شکل خودت. هموجور با چششای فنجونی و ابرو «
تو صورت کهزاد خیره شده بود و از بال به او نگاه می کرد ومی خندید. قوس ». پیوس
باریکی از بالی مردمک های چشمش زیر پلک های بالییش پنهان بود.
کهزاد دیگر آرزویی به جهان نداشت. هیچ چیز نمی خواست. چشم ها و بینیش
م یسوخت. زیر بناگوشش سوزن سوزنی م یشد. م یخواست بخندد، می
خواست بگرید. از هم باز شده بود. سبک شده بود. سرانجام نیشش وا شد و
خنده ی شل و ول لوسی تو صورتش دوید. گویی فورا به یادش آمد که چه باید بکند.
چمدان را چسبید و درش را باز کرد و از توش یک بقچه قلمکار درآورد. لی بقچه را
پس زد. روی همه چیزهای توی چمدان یک غلیزبند چیت گل گلی بود. کهزاد آنرا
گرفت تو دستهای گنده اش و تاش را باز کرد. آنوقت با هر دو دست گرفتش جلو
صورت خودش وتکان تکانش داد. از بالی غلیزبند چشمانش مانند مهره های
شیشه ای تو صورتش برق می زد، باز همان خنده ی شل و ول لوس توش گیر کرده
بود.
زیور سرش را رو بالش یله کرد و به غلیزبند نگاه کرد. چهره ی بیم خورد های
داشت. تلخ و دردناک بود. پوست صورتش مانند پوست دمبک کش آمده بود. زیر
چشمانش م یپرید. درد آشکاری زیر پوست صورتش دویده بود. اما باز هم چشم براه
درد اتزه ای بود. چهره ی بچه ای را داشت که می خواستند بهش آمپول بزنند و
سوزنش را جلوش م یجوشاندند و قیافه اش پیشواز درد رفته بود. اما از دیدن غلیزبند
خندید. خیلی دوق کرد. از زیر غلیبند چانه و دهن او را اریف و شکسته می دید. اما
همین قیافه ی اریف و شکسته برای او خود کهزاد بود.
کهزاد غلیزبند را گذاشت کنار و باز از تو بقچه یک پیراهن بچه ی اطلس لیمویی رنگ
پریده ای در آورد و با دو دست آستین هایش را گرفت و به زیور نشانش داد. تو هوا
تکانش می داد. بعد یک کله مخمل بنفش زمخت از لی بقچه درآورد و به اونشان
داد. دوره کله گلبتون دوزی شده بود.
زیور ابروهایش را بال برد و خودش را لوس کرد و گفت:
تو هیچ تو فکر من نیسی. ایقده دیر اومدی که چه؟ شیراز پیش زنای شیرازی «
». بودی؟ حقا که کفتر چاهی آخرش جاش تو چاهه
کهزاد باز خم شد و لبش را گذاشت گوشه ی لب زیور و مثل شیشه بادکش هوای
آنجا را مکید. بعد سرش را آورد پایین تر توی گردنش و همانجا شل شد. همانجا
درازکش کرد و سرش را گذاشت رو بالش پهلو سر زیور خوابید بیرون لحاف. تنش رو
نمد کف اتاق بود.
فتیله ی چراغ پایین رفته بود و مثل آدمی که چانه می انداخت چند تا جرقه زپرتوی
مردنی ازش بیرون زد و پک پک کرد و مرد.
کهزاد زیر گوشش می گفت:
جون دل، دلت میاد به من این حرفا بزنی؟ زن شیرازی سگ کیه؟ یه مو گندیدیه ناز «
تو رو نمیدم صد تا زن شیرازی بسونم. تموم دنیا را به یه لنگه کفش کهنه ی تو
». نمی دم
ته دلش شور میزد. داغی زیور م یسوزاندش. دوباره ن دباله ی حرفش را گرفت:
بوای بوام چه تب تندی داری. الهی که تبت بیاد تو جون من. من غیر تو کی «
دارم. اگه برای خاطر تو نبود من این موقع شب شش فرسخ راه میومیدم که تو
لجنای مشیله گیر کنم؟ م یخواسم زودتر بیام رختک هات بیارم. من لمسب اگه برای
خاطر تو نبود چار می دوم تو این جاده ی خراب شده جونم بگذارم کف دسم؟ م یرفتم
جاده ا صلح آباد. جاده مثه کف دس، پول مثه ریگ بیابون. یه ده تنی قسطی
می خریدم منت ارباب جاکش نمی کشیدم. حال عوضی که بهم بگی که زوئیدی بام
»؟ دعوا م یکنی. جون من بگو کی زوئیدی
». ظهری « : زیور آهسته و با ناز گفت
کهزاد دستش را گذاشت رو دل زیور رو لحاف. بنظرش آمد شکم او نرم تر شده
بود. مثل خمیر زیر دستش فروکش می کرد. زیر دستش دل زیور تاپ تاپ می زد. از
تپیدن دل او خوشش می آمد. با خنده و آهسته تو گوشش گفت:
آنوقت دستش را برد ». می دونی جون دل؟ دل آدمم مثه دلکوی ماشین کار می کنه «
بالتر و گذاشت رو پستانهاش. از همیشه سفت تر بودند. رگ کرده بودند. خیال کرد
کوچک تر شده اند. پرسید:
»؟ حال شیر دارن «
». درد میکنه. هنوز بچه ازش نخورده. زورش نکن « : زیور آهسته پچ پچ کرد
کهزاد دستش را تندی کشید بیرون. تو کیف بود و با لذت کش داری هرم تب دار تن او
را بال می کشید. بو عرق و دود مانده سرگین و پیه که از زیر لحاف بال می زد هورت
م یکشید. باز دستش را برد زیر لحاف و دوباره گذاشت رو پستانش. تنش لرزید. داغ
شد.ت کمه ی درشت پستانش را میان انگشتانش گرفت و آن را خارش داد. بعد
دستش را آورد پایین و روی شکمش سر داد و آورد گذاشت روی رم او. دلش
خواست آنجا را نیشکان بگیرد. همیشه آنجا را نیشکان م یگرفت. اما آنجا کهنه پیچ
شده بود. زیر دستش یک قلنبه کهنه بال زده بود. آهسته خندید. دلش تو غنج
بود. کیفش کشید لحاف را پس بزند خودش هم برود آن زیر. پشش داغ شده بود و
م یلرزید. خودش را از رو لحاف سفت به زیور زور داد. دلش می خواست آب بشود
بریزد تو قالب زیور. آهسته به زیور گفت:
»؟ امروز ظهر «
» ها « : زیور گفت
کهزاد با دهن خشک و صدای لرزان پرسید:
»؟ می شه «
زیور دست او را از روی رمش برداشت و گذاشتش بالتر رو نافش. آنوقت با پچ پچ کرد.
»؟ مگه دیوونه شدی. من زخمم. چقده هولکی هسی. حال وخت این کاراس «
برق کش دار سمجی اتاق را مهتابی کرد. نورش مثل دندانی که تیر بکش دزق زق
م یکرد. زیور رک به سقف اطاق نگاه می کرد. کهزاد چشمش توی انبوه موهای
وزکرده ی او پنهان بود. برق چشم هر دو را زد. غرغر دریا و آسمان هوا را مانند جیوه
سنگین کرده بود.
کهزاد انگشتش را مانند پاندول روی تکمه ی پستان او قل می داد و تمام تنش با آن
نوسان تکان می خورد. دلش هوای عرق کرده بود. با ب یحوصلگی دستش را باز آورد
و گذاشت رو رم زیور و آهسته و سمج تو گوشش گفت:
». می خوام «
زیور سرش را به طرف او رو بالش کج کرد و با مسخر گفت:
». مگه دیوونه شدی. مثه دریا ازم خون می ره «
آنوقت کهزاد خاموش شد. دستش را از آنجاش برداشت و گذاشت رو ناف او و تو فکر
رفت. به بچه اش فکر می کرد. پیش خودش خیال کرد:
»؟ چرا مثه دریا ازش خون می ره «
آنوقت از زیر لحاف بوی ترشال خون خورد به دماغش. چشمانش هم
بود. می خواست بزند زیر گریه. انگار زیور را به زور از او گرفته بودند. همین وقت
بی تاب با صدای کوک دررفته ای یواش زیر گوش زیور خواند.
»، خوت گلی، نومت گلن، گل کر زلفت «
». ای کلیل نرقیه بنداز ری قلفت «
زیور به سقف نگاه م یکرد. هیچ نمی گفت.
کهزاد کمی خاموش شد و بعد یک خرده تکمه ی پستان او را که تو انگشتانش بود
زور داد و لوس لوسکی پرسید:
»؟ چرا جواب نمی دی؟ خوابی «
زیور سرش را برگرداند به سوی او و تو تاریکی خندید. بینیش به بینی کهزاد
خورد. نفس های گرمشان تو صورت هم پخش شد. بوی گوشت هم را شنیدند. زیور
با نفس به او گفت:
»؟ گمونم اگه هزار بارم بشنفی بازم سیر نشی «
کهزاد دهنش را به لله ی گوش او چسباند و با شور و خواهش گفت:
». نه سیر نمی شم. بگو. برام بخون. دلم خون نکن. مرگ من بخون «
زیور خواند:
»، ار کلیت نرقیه قلفم طلیه «
». ار ایخوای سودا کنی، یی ل دو لیه «
کهزاد دستش را روی شکم او لیز داد. دوباره آورد گذاشت زیر دل او، همانجا که کهنه
پیچ شده بود. آنجا را کمی نوازش کرد. کهنه تحریکش کرده بود. خواند:
»، وو دوتر وو ره ایری نومت ندونم «
». بوسته قیمت بکن تازت بسونم «
زیور این بار با کرشمه ی تب آلودی جواب داد:
»؟ بوسمه قیمت کنم چه فویده داره «
». انارو تا نشکنی مزه نداره «
کهزاد با تک زبانش نرمه ی گوش زیور را لیس زد و بعد بناگوشش را ماچ کرد و
شوخه شوخی گفت:
دلش غنج می زد. دوباره خودش خواند: ». ای پتیاره. خیلی لوندی «
»، اشکنادم انارت مزش چشیدم «
». سر شو تا سحر سیری زیش ندیدم «
»، وو دوتر وو ره ایری خال پس پاته «
». ارنخوای بوسم بدی دینم بپاته «
زیور با شیطنت و با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن گفت:
»، ار ایخوای بوست بدم بو دس راسم «
». دس بنه سر مملم، خوم تخت ایوایسم «
کهزاد با دلخوری لوسی باد انداخت تو دماغش و گفت:
». دیدی بازم اذیت کردی؟ این نم یخوام. همو که می دونی خوشم میاد بخون «
زیور با لجبازی سربسرش گذاشت و گفت:
». چه فویده داره. منکه زخمم نمیشه «
کهزاد با التماس گفت:
بهت کاری ندارم. خوشم میاد همون بخونی. اگه دست بهت زدم هر چه میخوی «
». بگو. مرگ من بخون
اما فورا خواند: ». سرم نمیشه « : زیور گفت
»، ار ایخوای بوست بدم دلمو رضا کن «
». دس بنه سر مملم لنگم هوا کن «
کهزاد آتشی شد. خودش را سفت به زیور چسبانید و با دماغ و دهن زیر بناگوشش را
قرص ماچ کرد. دستش را برد زیر بغل زیور که خیس عرق بود و او را بطرف خودش زور
داد، و بریده بریده تو دماغی گفت:
برات می میرم. الهی که قربون چشمات برم. تو بوای منی. کاشکی تب و دردت «
بجون من میومد. من تو این دنیا غیر از تو هیچکه ندارم. اگه تو ولم کن یمی میرم. بچه
رو ور می داریم میریم شیراز. هوا مثه بهشت. تا می تونی زردآلو کتونی بخور حظ
کن. هرچی بخوی واست فراهم می کنم. من کار می کنم و زحمت می کشم تو راحت
». کن
زیور سرش را کج کرده بود و باو می خندید.
صدای تودل خالی کن رعد سنگینی اتاق را لرزاند. صدای رمیدن موجها با غرش تندر
یکی شده بود. هنوز یک غرش فرو ننشسته بود و غرغر آن تو هوا می لرزید که تندر
تازه ای از شکم آسمان مثل قارچ جوانه می زد. مثل اینکه از آسمان حلب نفتی خالی
بزمین می بارید.
شاه موجی سنگین از دریا به خیابان پرید و رگبار تند آن در و شیش ه های پنجره را
قایم تکان داد؛ مثل اینکه کسی داشت آنها را از جا می کند که بیاید تو اتاق. موجها
روهم هوار می شدند.
کهزاد وحشت زده از جایش پرید و راست نشست. خیال کرد طاق دارد می آید
پرت شده. دستپاچه تو تاریکی به جایی که » رودک « پایین. بعد خیال کرد ماشینش تو
سر زیور بود نگاه کرد و خجالت کشید. آنوقت برای تبرئه ی خودش گفت:
عجب هوایه ناتویه. بند دل آدم می بره. هر کی ندونه میگه دریا دیونه شده. خدا بداد «
اونای برسه که حال رو دریا هسن. چه موجای خونه خراب کنی. مثه اینکه می خواد
خونه رو از ریشه بکنه. تو را بخدا بوشهرم شد ا ج؟ هر چی میگم بریم شیراز، بریم
»؟ شیراز، همش امروز فردا می کنی. تو از این دریا و آسمون غرمبه ها نمی ترسی
زیور خیره تو انبوه تاریکی سقف اتاق نگاه می کرد. به صدای رعد و کهزاد گوش
می داد. کهزاد که خاموش شد او با بی اعتنایی گفت:
نه چه ترسی داره؟ از چه بترسم؟ باد و تیفون که ترسی نداره. همیشه هم دریا «
ایجوری دیوونه نیس. گاهی وختی که قران یا بچیه حرومزده توش میندازن دیوونه
». میشه
هر دو خاموش شدند.
موجهای سنگین قیرآلود به بدنه ی ساحل م یخورد و برمی گشت تو دریا و پف
نم های آن تو ساحل می پاشید. و صدای خراب شدن موجها منگ کننده بود. و آسمان
و دریا مست کرده بودند. و دل هوا بهم می خورد. و دل دریا آشوب م یکرد. و آسمان
داشت بال می آورد. و صدای رعد مثل چک تو گوش آدم می خورد و از چشم آدم
ستاره می پرید. و موجها رو سر هم هوار می شدند