پیرنگ داستان، شکل زمانمند داستان
ماه خان در انتظار آمدن خلف خویش برای ادامه حکومت بر
کوشک و رعایای آن به هردری می زند و از وجود هر زنی سود
می جوید. انتظار او برای خلفش کیا که دردنیای سایه ها زندگی
می کند روشن و آشکار است. یکروز به دلیلی که نمی دانیم بر
سرراه ماه خان سبز می شود و برای آمدن اش شرط می گذارد.
از ماه خان می خواهد تا او را آزاد بگذارد و اسیرخاک نسازد.
ماه خان شرط را می پذیرد. پس از پذیرش شرط توسط پدر، کیا به
سراغ انتخاب مادر می رود. با گران روسپی کوشک روبرو می شود
و به دلیلی که نمی دانیم او را بعنوان مادر انتخاب می کند. مادر
با نشانی های پسر و از جانب او خود را به ماه خان عرضه می کند
و مقدمات ورود کیا به عرصه خاکی مهیا می شود. کیا در جشن و
چراغان شبانه به دنیا می آید و بعنوان خلف تربیت می شود. اما
از همان ابتدای مدرسه او خود را اسیر خاک می بیند. بزرگتر که
می شود پدر برایش وظایفی مقررمی کند که بعنوان مالک بعدی
ملزم به رعایت آن است. اما از ظلم به رعایا و تهیه سیاهه های
اموال سر باز می زند و با دزدیدن تنخواه از کوشک می گریزد و
به شهر می رود. تفنگچی ها و وکلای ماه خان دنبالش می روند
اما او برنمی گردد زیرا نمی خواهد اسیر کوشک باشد. او عاشق
سفر است و در جریان همین سفرها ست که ماه خان از طریق
راه بندان مصنوعی کیا را به کوشک می کشاند و با قطع یک پای
او و به خاک سپردنش او را زمینگیر خاک می کند وچون شرط را
زیر پا گذاشته است کیا نیز از طریق زهدان مادر لی لی کنان به
دنیای سایه ها برمی گردد و گران که با بازگشت کیا به دوران پیش
از آشنایی با ماه خان بازگشته است به عقوبتی نامشخص (که
نتیجه شرط بندی با ماه خان بر سر زاییدن پسر بعنوان تضمین
زاییدن پسر پس از ازدواج است) گرفتار می شود.
تحلیل شخصیت ها
ماه خان
یک خان ماقبل اصلاحات ارضی که اختیار جان و مال رعیت ها
را در دست دارد و برای داشتن یک وارث مذکر به هرکاری دست
می زند. اقلیم خاک در قلمرو ماه خان است. یک پدر سالار تیپیک
که زن را فقط برای به دنیا آوردن پسرو جانشین می خواهد،
بنابراین روسپی و نجیب برایش فرقی نمی کند. مهم زهدانی است
که بتواند پسر بزاید. پدر سالار محبتی به پسر ندارد. کیا تربیت
می شود تا از طریق تداوم قدرت و ثروت، حس جاودانگی را
درذهن ماه خان تولید کند. زن برای او یک زهدان است و بس.
حتی معاشقه همسرانه نیز مطرح نیست.
گران
روسپی – کولی کوشک که همسر خان می شود. نقش او در
رویدادها منحصر است به دنیا آوردن ولیعهد و عزت و کرامت
او وابستگی کامل به نقش مادریش دارد. بنابراین موافق فرار
کیا نیست و در جهت همکاری با ماه خان، کیا را آماده قطع پا
می کند و پس از آن نیز به توجیه کار پدر می پردازد. گران
نقش زنانه سنتی خود را بخوبی می شناسد و به آن عمل می کند.
ادعای برابری با مرد ندارد. مهم ترین بخش هستی او زهدان است.
این نقش به قدری تعیین کننده است که می توان او را زهدان
داستان نامید. او مفعول محض است. ارتباط گران با شوهرش نه
براساس زیبایی یا ژن بلکه بر اساس به دنیا آوردن مذکر است.
کیا
کیا در دو دنیای سایه ها و خاکی زندگی می کند. در هردو
دنیا دارای وحدت شخصیت است. کیای مهتابی ترکه ای
سایه ای، کاملا مانند کیای به دنیا آمده، از شخصیتی انسانی و
کامل برخورداراست. نویسنده برای تاکید بر واقعی بودن کیای
سایه ای به توصیف اندام او می پردازد (ترکه ای مهتابی). کیا یک
شخصیت واحد است در دو اقلیم (سایه و خاک) که می تواند
از اقلیمی به اقلیم دیگر نقل مکان کند. اقلیم سایه در انحصار
کیا است.
خاطره، پیش بینی و کنش اکنونی برای او حکم یک آگاهی واحد
را دارد. چندان مایل نیست از آزادی های دنیای سایه ها دل بکند
واسیرخاک شود. دلیل او برای قبول سفر به دنیای خاکی مشخص
نیست. و دلیل او برای انتخاب مادر نیز بیان نمی شود. گرچه اهل
سازش نیست اما اهل تغییر دادن شرایط هم نیست. گریز را به
تطبیق یا تطابق با شرایط ترجیح می دهد .انتخاب او در مواجهه
با حوادث، فرار است. در هر دو دنیای خاکی و سایه دوستدار سفر
و دوری از مسوولیت است. اهل کار و از جنس مردم شدن نیست.
در تحلیل کلی و شکلی او یک خانزاده عیاش بی مسوولیت است
که دلش برای رعیت ها می سوزد اما این سوزش در حد همدردی
باقی می ماند و به همراهی و تغییر شرایط نمی انجامد. از نظر
کشش کیا به مونث نشانه ای در داستان ندارد. تنها در یک مورد
به دختری از همکلاسی هایش اشاره می کند که قدری جنبه
جنسیتی دارد. تنها زن او در داستان مادر است که نگاهش به
او همان نگاه زهدانی پدر است. او به دلیل مذکر بودن حق دارد
زهدان مادر را انتخاب کند. زهدان برای او نه خاطره ای از یک
مکان امن، بلکه، فقط یک راه است. راهی برای رفت و برگشت.
همین و بس.
نگاه کلی کیا از نظر جنسیتی مانند ماه خان کاملا پدرسالارانه
است. انتخاب فرزند با مرد است. اینکه کیا باید فرزند کدام مرد
باشد قبلا تعیین شده اما اینکه فرزند کدام زن باشد به انتخاب
پسر گذاشته می شود. پدر و پسر زنان را انتخاب و اداره می کنند
و زنان فقط به ایفای نقشی می پردازند که به آنان واگذار شده
است. البته گران از کیا می خواهد که او را انتخاب کند و این
حداکثر اختیاری است که زن در اختیار دارد. اختیار التماس برای
انتخاب شدن به دست مرد. اعتماد به نفسی که گران در مواجهه
با پدر آینده کیا دارد نه ناشی از خود او بلکه ناشی از قدرتی
است که کیا به او داده. او بعنوان مادر منتخب ولیعهد سراغ خان
می رود بنابراین جسارت او ذاتی نبوده و ودیعه ای است که از
جانب مذکر دیگری به او عطا شده. بدون انتخاب کیا حضور گران
در خانه ارباب بعنوان همسر امکانپذیر نیست.
راوی
راوی داستان زمان را در اکنون منجمد کرده است. شخص اولی
که حوادث را نه براساس زمان رخدادشان بلکه از طریق اکنون
روایت می کند. این زمان بیان مانند یک دوربین ثابت عمل
می کند. سوژه برای دیده شدن ناچار است از وضعیت مکانی
دوربین تبعیت کند وناچار است روابط مکانی خود با سایر اشیا
مرتبط با خود را بر اساس مکان دوربین عوض کند. از آن ها جدا
شود یا اینکه آن ها را با خود به مکانی که دوربین حکم می کند
بیاورد. زمان راوی نیز نقش همین دوربین ثابت را بازی می کند.
سوژه ها باید زمان رخداد خود را در گذشته یا آینده کنار بگذارند
و همگی در زمان حال بیان شوند. در حالت دوربین ثابت،
سوژه ها اگر بخواهند دیده شوند باید روابط طبیعی و تعریف
شده خود را ترک کنند و در حقیقت بخش مهمی از شخصیت
خود را از دست بدهند. اما زمان ثابت با حذف عامل زمان از ابعاد
شخصیت سوژه بسیار بیشتر می کاهد. این روش برای فروکاستن
هرچه بیشتر از سوژه و تسلط بر آن مورد استفاده قرار می گیرد.
سوژه هایی که از زمان رخداد خود جدا می شوند فاقد هویت
تاریخی و ابر روایت شخصی می شوند. پیچیدگی ناشی از این
ساده سازی شخصیت منجر به ناتوانی خواننده از خواندن واقعیت
می شود. یا به عبارت دیگر نویسنده چندان از مشخصه های
طبیعی سوژه ها می کاهد که شکل آنان با انسان رئال تفاوت
ماهوی پیدا می کند. ترفندی برای ناخوانا کردن واقعیت. راوی از
مقام دانای کل به عرش خدایگان صعود می کند تا ذهن خواننده
را پریشان و درمانده و ذلیل کند. خواننده یا باید خواندن را
کنار بگذارد یا به این قدرت خدایگانی نویسنده تن دهد و به
ناخواندگی واقعیت و پوچی سوژه های فاقد ابعاد واقعی انسان
ایمان بیاورد.
تحلیل نشانه ای
ماه
پدر و پسر هردو نسبتی با ماه دارند .(کیای مهتابی و ماه خان)
توصیف مهتابی کیا نشان می دهد که کیا روشنایی یا شخصیت
خود را از پدر (ماه) می گیرد.
شب
به دنیا آمدن کیا و بازگشتش به کوشک هردو در شب رخ
می دهند. در لحظه ورود کیا از شهر شب چراغان می شود.
(اتومبیل به سرعت پیش خواهد رفت که ناگهان جاده به آخر
می رسد و دستی ناگهان همه چراغ های کوشک را روشن خواهد
کرد). در تولد شبانه کیا نیز کوشک را چراغان می کنند. کیا از
دنیای سایه ها می آید بنابراین در شب زاده می شود و ماه خان
می خواهد با ایجاد روشنایی، شب را (دنیای قبلی کیا) نابود کند.
سفر
در هردو مسیر کیا مسافر نامیده می شود. توصیفات گران از نوزاد
در شکم (فرض بگیر مسافری در چند قدمی دروازه کوشک باشد.
عنقریب است که از راه برسد) وکیا در هنگام بازگشت به کوشک
می گوید (من تنها مسافر این جاده هستم ). عنصر همیشه
مسافر بودن کیا وحشتی است که کیا از اسارت در خاک دارد.
با نگاهی متفاوت شاید بشود به مقایسه یکجا نشینی فئودالی
و کوچ عشایری هم رسید. رفت و آمد بین دو مقصد مشخص
در کوچ راه هایی که از میان مزارع فئودال های یکجا نشین
می گذشته است. برخوردهای خونینی از برخورد این دو قشر
همواره در ذهن اهالی فارس بجا مانده است. جنگ بین یکجا
نشینان و مسافران سیاه چادر.
نور
خط سفیدی که سیاهی بلوط ها را از آسمان جدا می کند همان
مرزی است که باگذشتن از آن، کیا دوباره در دام ماه خان وکوشک
می افتد. همین خط سفید بردامنه کوه محل دیده شدن ماه خان
توسط کیای سایه ای ترکه مهتابی قبل از به دنیا آمدن است.
این خط سفید انتهای روایت رسیدن به کوشک و ابتدای روایت
ملاقات با پدر پیش از تولد است. و درست در لحظه گیرافتادن و
رسیدن به کوشک است که این خط سفید ناپدید می شود (دیگر
کاملا شب خواهد بود. حتا آن خط سفید نورشیری افق که در
دوردست ها مثل لعاب روی بلوط ها می نشیند نخواهد بود)
این رنگ شیری یکبار دیگر هم در داستان آمده است. آنجا که کیا
خود را در شکم گران توصیف می کند (و هربار سایه مرا از پشت
پوست شیری اش می دید). دوباره با مفهوم نور بعنوان جداکننده
کیا از دنیای سایه ها مواجهیم. هربار که نور پیدا می شود
فاجعه ای برای تقدیر سایه ها رخ می دهد.
در اساطیر عمومی همه ملت ها، دنیای مرگ با تاریکی مجسم
می شود. بنابراین هراس از نور نشانه این است که کیا نه از آسمان
که از زیر زمین یا دوزخ می آید.
نام داستان
نام داستان به سه دلیل تفریق است.
۱- داستان از معلمی آغاز می شود که به پسر خان جمع و تفریق
یاد می دهد.
۲- خان از پسرش می خواهد حساب اموال کوشک را داشته باشد
اما اول آن چیزها که دزدیده شده اند (بره، درخت، بچه، ارزن) و
بعد آن چیزها که وجود دارند. پس اصل بر تفریق است. آنچه از
سرمایه کم می آید ابتدا محاسبه می شود.
۳- پای پسر از او جدا می شود. این همان تفریق پا از جسم است.
تحلیل درونمایه ای
سفر
سفر درونمایه اصلی داستان است. مادرکیا کولی است. سفر او
به دور و بر کوشک است .از این بستر به آن بستر. پدر ساکن
است. کیا در دوران سایه گی در جریان سفر با پدر و مادر خویش
ملاقات می کند. مادر از او بعنوان مسافر در بطن خویش یاد
می کند. در زمان اقامت خاکی تن به ماندن نمی دهد و از سکونت
تن می زند. تنها شرط او برای آمدن به دنیای خاکی یکجا نماندن
است. فرار او از کوشک نوعی سفر است. پای او برای جلوگیری
از سفر بریده می شود. بازگشت او به دنیای سایه ها با یک پا
هم یک سفر است. او چنان شیفته سفر است که از این طریق در
دام می افتد. تله پدر برای به دام انداختنش ،دانایی او از علاقه
کیا به سفر است .سفر برای کیا حکم غریزه را دارد. بالاتر از این.
بر اساس توصیف مادر از کیای جنین جنس او نه از گوشت و
خون بلکه از سفرغیر مادی است. کیا بجای اینکه سایه یا خانزاده
یا حتی انسان باشد، یک مفهوم است. مفهومی سیال و فرّارو
غیرقابل شناخت.
مولفه های سفر عبارتند از
الف – مبدا و مقصد
سفرها معمولا مبدا و مقصدی دارند. اما سفر در داستان کیا این
دو پارامتر را حذف کرده است. کیا از دنیای سایه ها می آید.
سرزمینی نامعلوم در زمانی نامعلوم. بازگشت او هم به سرزمین
نامعلوم و بی هویت سایه هاست. سایه به معنای مطلق همان
مرگ است. سیاهی مطلق در برابر سپیدی مطلق که زندگی محض
است. کیا از مرگ آمده و به مرگ باز می گردد. بنابراین رستگاری
از ابتدا در کار نبوده است. رستگاری نشانه وجود حقیقتی است
که از ابر روایتی مستقر سرچشمه می گیرد. داستان با اصالت
دادن به سفر و سیالیت، هرنوع ابر روایت زمینی و آسمانی را
انکار می کند. مثل کولی ها که فقط می روند. ییلاق و قشلاق
ندارند. پشت سر یا روبرو ندارند فقط می روند بدون مقصدی
مشخص. بنا به منطق حاکم در داستان، حقیقت سیالیتی دست
نیافتنی است. آنچه هست واقعیتی است غیر قابل شناخت و
غیر قابل اتکا. از این نظر سفرکیا شبیه سفرکولی هاست و البته
مادر کیا نیز کولی است.
ب – دگرگون شدن مسافر در جریان سفر
مسافر علاوه بر مبدا و مقصد مشخص در جریان سفر دچار
دگرگونی و دگردیسی می شود .سفر کیا اما، از جنس پراتیکی
نیست. چه در ابرروایت آسمانی و چه فراروایت زمینی. در سفر
ابرروایتی تغییر عنصر اساسی است که می تواند نزولی یا صعودی
باشد اما در کیای مسافر هیچ تغییری – نه صعودی نه نزولی –
دیده نمی شود. این ثبات نشان می دهد که سفر او با سکون فرقی
ندارد. شگرد حذف زمان گذشته و آینده نیزدرجهت تاکید بر این
سکون سفرنما ست. برتری مطلق زمان حال بر گذشته و آینده
نشانه سیالیت اپیکوریسم است که فقط به درحال زندگی کردن
اصالت می دهد. پارادوکس سفر – سکون ایجاد شده ناگزیر است
زیرا بدون ابرروایت، نسبیت محض و شناوری در نیستی جای
تعلق و پیوستگی با آسمان یا زمین را می گیرد. داستان بخوبی و
قدرت مختصات فلسفه پست مدرنیستی نابودی ابرروایت ها و
تفوق نهیلیسم نوین را نشان می دهد.
تحلیل شکلی
ذهن همواره از طریق شکل است که واقعیت را درک می کند
بنابراین هرنوع پیچیدگی شکلی داستان منجر به تغییر در دریافت
مفهومی می شود. اگر یک پیرنگ واحد به دو شکل مختلف نوشته
شود، با وجود برخورداری از واقعیت یکسان، از نتایج مفهومی
دیگرسانی برخوردارند. به بیان دیگر، تغییر شکل داستان منجر به
تاکید های خاصی می شود که ذهن خواننده را در بخش منتخبی
از واقعیت درگیر می کند. بازآفرینی واقعیت متغیری است که
شکل متن اراده می کند.
آگاهی شخصیت اصلی کیا، تابع زمان نیست. بنابراین شناختنش
همواره از چنگ ذهن خواننده می گریزد. کیا در مقامی فراتر
از ذهن زمانمند قرار دارد. دست نیافتنی بودن کیا خواننده را از
تحلیلش باز می دارد زیرا یکی از ارکان شناسایی سوژه، تقسیم
موجودیت شخص به گذشته، حال و آینده است که شامل خاطره،
پراتیک کنونی و آرزو است. بدون حدس یا دانستن افعال گذشته
و حال و برنامه های آینده، تحلیل و داوری در باب اشخاص
غیرممکن است. حتی اگر شخص فقط در زمان حال درک شود،
براساس همین درک فعلی، برایش گذشته و آینده متصور می شود
تا فرایند شناخت در ذهن انجام شود. عدم تفکیک گذشته، حال
و آینده از کیا شخصیتی غیر قابل شناخت می سازد. این خصلت
باعث می شود که
الف – خواننده از همذات پنداری و همدردی با کیا محروم شود.
ب – خواننده با اطمینان از آسیب ناپذیری کیا درگیر تعلیق نشود.
انسان به اعتبار ندانستن آینده است که درگیر تعلیق زندگی
می شود. حوادث و تصمیم هایی که در زندگی اتخاذ می شود به
اعتبار ندانستن آینده، شخص را همواره در تعلیق نتیجه گرفتار
می کند. کیا از پیش می داند که اسارت خاک نتیجه ای ناخوشایند
خواهد داشت. او از کیفیت تولد و شخصیت پدر خویش، پیش
از تولد آگاه است. تنها نکته ای که اندکی تعلیق ایجاد می کند
ناآگاهی کیا از فرایند یا مکانیزم اسارت در خاک است. چگونگی
و نه چرایی. این تعلیقی جزئی و کم بهاست. چه اهمیتی دارد
که چگونه به سرانجام خواهیم رسید. مهم رسیدن به پایان مقدر
است. سایر شخصیت ها از پیچیدگی خاصی برخوردارنیستند و
بیشتر بعنوان ابزار به انجام رسیدن تقدیر در داستان گنجانده شده
اند. در مجموع، حذف زمانمندی از شخصیت ها منجر به دوری
آن ها از خواننده و ایجاد فاصله ای از جنس غیر خاکی بین
خواننده و داستان، و سقوط ابعاد درگیرانه داستان شده است.
پیچیدگی دیگر تقسیم داستان به بخش های مختلف زمانی و
جابجا کردن این بخش هاست. این روش البته معمول است و یکی
از زیبایی های قصه ها همین آغاز و فرجام خارج از قاعده است
که در عمیق ترین حالت به سیالیت ذهن می انجامد و خواننده
همراه با نویسنده در زمان پس و پیش می رود. دراین روش با
به هم خوردن توالی معمولی حوادث التذاذ ذهنی حاصل شده
و باعث تاکید بر حوادث خاصی می شود که ناشی از جابجایی
جایگاه حوادث در خط زمان است. اما این نوع جابجایی را نباید
با جابجایی که در این داستان رخ داده یکی بدانیم. همانگونه
که گفته آمد در جریان سیال ذهن، فارغ از پس وپیش شدن
حوادث؛ ما می دانیم یا به نشانه قرینه ای درمی یابیم که در
کجای زمان ایستاده ایم. فی المثل شازده احتجاب گلشیری. در
این داستان حوادث گذشته و موقعیت حال در هم آمیخته اند
اما با توجه به نوع حوادث و لهجه ها و گویش ها و مکان ها،
خواننده با یکی دوبار خواندن به سیالیت ذهن نویسنده دست
پیدا می کند و در عین دانستن داستان از این به هم ریختگی که به
تاکید جبر تاریخی خانواده ای اشراف منش و زوال آن می انجامد،
لذت برده و منظور نویسنده برآورده می شود. از این دیدگاه،
به هم ریختگی زمانی در ذهن رخ می دهد نه در عین. در این
داستان به هم ریختگی داستان علاوه بر ذهن (روایت فرار کیا از
کوشک) در عین نیز رخ می دهد (حضور عینی راوی قبل از تولد
و گفت وگوی فرزند به دنیا نیامده با پدر و مادر بصورت عینی)
این درهم ریختگی در عین و ذهن قابل تفکیک در ذهن خواننده
نبوده و او را دچار پریشانی و ناخوانایی واقعیت می کند. خواننده
به این نتیجه می رسد که در منطق داستان چیزی بنام واقعیت
برای کشف وجود ندارد و دست از تعمق و تدقیق برای فهم بر
می دارد. اگر در به هم ریختگی ذهن سیال، هدف، ایجاد تاکید
بر مفهومی خاص (نظیر زوال خانواده اشرافی در شازده احتجاب)
است، درهم آمیختگی سیال ذهن و عین در این داستان و دور
کردن خواننده از منطق زندگی چه کاربردی دارد؟