درحالیکه ته مونده قهوه را سر می کشیدم ازو خواهش کردم اگر ممکن است مرا تا خانه برساند تا هر چه زودتر خبر خوش را به مادرم بدهم. وقتی خواستم پول میز را بدهم اجازه نداد و از اینکه مرا برساند ابراز خوشحالی کرد.  قرار شد که برای روزی که وقت داشته باشد خبرم کند و وقتی کنار خانه خواستم از ماشین پیاده شوم با صدایی که کمی می لرزید گفت:

–        سپیده از اینکه بتونم برات کاری بکنم خیلی خوشحال می شم.  می دونم که ممکنه منو هم جزیی از این سیستم بدونی که حق هم داری ولی من سعی می کنم با مراجعه کننده ها مثل انسان رفتار کنم و این که منو به چشم یک پاسدار نبینی برام خیلی اهمیت داره در ضمن دختری به خوشگلی تو هنوز  تو زندگیم ندیدم.   تا چه برسه به اینکه هم صحبت هم شده باشم. خدا به دل بی صاحب من رحم کند.

–         محمد مواظب باش که دخترهای خوشگل خیلی زود دل می شکنن. حالا زود برو تا همسایه ها برا من حرف در نیاوردن.

و باز هم با کف دست بوسه ای برایش حواله کردم. وقتی با بی میلی از اونجا رفت. برای چند لحظه در جایم میخکوب شده بودم. از اینکه شخصیت دوگانه ای در من درحال شکل گرفتن بود، احساس خوبی نداشتم. طولی نکشید که به سرعت به درون خانه خزیدم و تینا را محکم در آغوش گرفتم و باز هم همه ماجرا را از سیر تا پیازبرایش بازگو کردم. ابتدا برقی از خوشحالی در چهره اش نمایان شد که فورا جایش را به سیمایی نگران داد.

–         چرا ناراحت شدی ؟

–         چیز مهمی نیست

–         نه لطفا بگو چی ناراحتت کرد

–         داشتم فکر می کردم این پاسدار در مقابل این کار از تو چه انتظاری داره و آیا تو برای برآوردن انتظارش خودتو آماده کرده ای.

–         مام اولا بنظر نمی رسه آدم خیلی بدی باشه دوم اینکه با توجه به اعتقادات مذهبی اش  باید بتونه جلوی خواست های غیر منطقی شو بگیره. سوم اینکه مگر ما در این غربت راه دیگه ای داریم و یا کمک دیگری از کسی می تونیم انتظار داشته باشیم.  یک چیز دیگه ای هم که بمن گفت خواهش کرد که اگر تو داخل زندان نیایی بهتره و با اومدن تو تا نزدیک زندان هیچ مخالفتی نداره فکر می کنه حضوریک زن خارجی برای بعضی از این آدم های کوته نظر ممکنه کارو خراب تر کنه.

–        سپیده عزیزم ! عشق پاک من ! الان که پدرت تو زندانه نمی خوام برای تو هم مشکلی پیش بیاد، من تحمل این را ندارم. خیلی مواظب رفتارو گفتار خودت باش هانی.

روز ملاقات

سه روز بعد محمد ساعت شش صبح من و تینا را از جلوی خانه سوار کرد. بعد از سلام واحوالپرسی معمول به شباهت عجیب بین من ومادرم اشاره کرد و سعی کرد با به کاربردن کلمات زیبا خاطره خوشی از خودش در ذهن مادرم بجا بگذارد. تینا هم با فارسی مخصوص خودش سعی می کرد از او بخاطر محبتی که بما کرده تشکر کند.

مادر صندلی عقب نشسته بود و من جلو. محمد  لباس فرم سپاه را به تن داشت و اسلحه کمری اش هم در  طرف راست بدنش داخل جلد مشکی رنگ براقی خود نمایی می کرد. وقتی تعارفات معمول تمام شد دلیل اینکه پیشنهاد کرده بود تینا برای دیدن امیر داخل زندان نیاید را شرح داد ولی قبل از اینکه نظر ما را بداند  ادامه داد که در داخل نامه ای که برای وقت ملاقات گرفته است اجازه برای همسر و دختر بازداشتی قید شده است و فکر می کند که اشکالی برای رفتن مادرم به داخل ندامتگاه نباشد. این خبر تینا را خیلی خوشحال کرد.  در ضمن گفت اگراز شما پرسیدند با این برادر چه نسبتی دارید بگویید از طرف زندان اوین این برادر را معرفی کرده اند. ادامه داد که قصد دارد بگوید یکی از سرداران سپاه سفارش شما را کرده است.

داشتیم از این همه سیاه بازی نگران می شدیم ولی اطمینان داد که به احتمال قوی هیچ سوالی از شما نخواهند کرد و این نامه در بسته همه چیز را درست خواهد کرد.

باید بگویم که آنروز صبح محمد کار بامزه دیگری هم کرده بود.  یک فلاسک چای همراه با مقداری قند، سه یا چهار ساندویچ کتلت خانگی که گفت دست پخت مادرش است  با دقت و تمیزی خاصی داخل نان لواش همراه آورده بود. در بین راه توقف کوچکی برای بنزین کرد و قبل از حرکت صبحانه خانگی را بما عرضه کرد. در چند دقیقه ای که از ما دور بود مادر بمن گفت. سپیده فکر می کنم این پسر برای تو نقشه های بلند مدت تو سرش دارد. بهتراست خودت را آماده کنی.

محمد کمی با فاصله از درب ورودی زندان ماشین اش را نگاه داشت و از هر دو ماخواست که در داخل ماشین منتظر بمانیم و خودش با پاکتی که حاوی نامه بود بداخل زندان رفت و نزدیک به یک ساعت منتظرش بودیم که برگشت و گفت حجاب خودتان را کاملا درست کنید و با من بیایید. دیوارهای بلند سیمانی و سیم های خاردار بالای دیوار شکل ترسناکی به زندان می داد. وارد شدیم و بعد از نشان دادن شناسنامه ها و چندین سوال و جواب و بازرسی بدنی در سالنی به انتظار نشستیم. بسیار بی تاب بودم و صدای ضربان قلبم را مثل تیک تیک  بمب ساعتی بخوبی می شنیدم. دلشوره عجیبی تمام وجودم را فراگرفته بود. احساس کردم من هم زندانی هستم. وقتی به صورت رنگ پریده مادر نگاه کردم دیدم حالش بهتر از من نیست. محمد با فاصله ای نسبت بما در حال صحبت کردن با یک پاسدار دیگر بود. گاهی هم زیر چشمی نگاهی بما می کرد و گویی می خواست بما آرامش و دلگرمی بدهد. نیم ساعت بعد نگهبان دیگری ظاهر شد و با ذکر نام خانوادگی من اشاره کرد که همراهش برویم.  در سالن نسبتا کوچکی نشستیم و چند لحطه بعد شاهد آمدن پدرم به داخل سالن بودیم. دیدن صورت رنجورو ریش های نتراشیده و وزن زیادی که از دست داده بود اولین ضربه ای بود که بما وارد شد. لباس زندان بر تن این عزیز، دلم را به آتش کشید. خودم را به آغوشش انداختم و بدون ملاحظه اطرافیانم صورتش را غرق بوسه کردم و تنها بعد از چند لحظه متوجه شدم که تینا را فراموش کرده ام. او با توجه به آمادگی قبلی که محمد داده بود تنها به دست دادن و بوسه ای از صورت همسرش اکتفا کرد در حالیکه می دانستم می خواهد او را محکم در میان بازوانش بگیرد و او را از گرمای عشقش سیراب کند. این امیر بود که مارا آرام کرد و خواهش کرد زیاد احساساتی نشویم که بتوانیم از این مدت کوتاهی که با هم هستیم حداکثر استفاده را بکنیم. نمی توانست از آنچه بر او گذشته بود حرفی بزند. شاید نمی خواست مارا بیش ازاین نگران کند. ازاین که موفق به گرفتن وقت ملاقات شده ایم تعجب کرده بود. وقتی به صورت تینا نگاه می کرد می دانستم دریایی از گفته ها در دل دارد که نمی تواند با نیمه بهترش در میان بگذارد.

–         دخترم هوای مادرت رو که داری؟ ازعشق من خوب مواظبت می کنی ؟

–         بله عزیزم شما دو نفر بهترین پدر و مادر دنیا هستید و من از اینکه حاصل عشق شما هستم خیلی بخودم می بالم.

آنچه می گفتم در میان حق حق گریه ای بود که به سختی کنترل می کردم. فریادم را از این همه ظلمی که بما و بسیاری خانواده های دیگر رفته بود به سختی در گلویم خفه می کردم. نیم ساعتی که در کنار امیر بودیم مثل برق گذشت. مقداری پول نقد دو جعبه  شیرینی و شکلات برایش دست و پا کرده بودم که بعد از بازرسی در اختیارش گذاشتیم. وقت جدایی ، امیر بما اطلاع داد که احتمالا او را یا به اوین و یا به زندان اصفهان انتقال خواهند داد و آرزو می کرد که به اوین منتقلش کنند. وقتی راجع به علت دستگیری وجرمش سوال کردیم پاسخ داد مثل بقیه پرونده ها. نمی دانست تا کی در حبس خواهد بود. هنگام جدایی بازهم او را درآغوش گرفتم و به آرامی گفتم که چقدر دوستش داریم. تینا هم وقت جدایی او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید. چشمان ما تا آخرین لحظه اورا که همراه مامور سالن را ترک می کرد بدرقه کرد. در آخرین لحظه رویش را برگرداند و بوسه ای را برایمان فرستاد. چقدر این لحظات کوتاه و درعین دردناک بودن آرامش بخش بود. لحظاتی که از  ته دلت می خواهی زمان از حرکت باز بماند. ویا حتا به عقب برگردد. به زمانی که آرامش زندگی ات هنوز در هم پیچیده نشده است.

از زندان بیرون آمدیم و به سمت اتومبیل محمدحرکت کردیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که او هم بما پیوست و بیدرنگ از کنار این دیوارهای بلند که آزادی انسان های شریف را در پشت خود نگاه داشته بود دور شدیم. سکوت همه ما را در خود فرو برده بود. محمد می خواست سوال کند ولی ترجیح داد او هم ساکت باشد. گویی جواب همه سوالهای مبهم ما درهمین سکوت نهفته بود. کنار فروشگاهی توقف کرد و وقتی برگشت با خودش سه شیشه دوغ گرفته بود. وقتی پشت فرمان نشست گفت:

–         می دونم که شرایط سختی برای شما بوجود آمده و امیدوارم همه چیز بخوشی و خیلی زود تموم بشه ایکاش من می تونستم بیشتر کمک کنم. مادرم همیشه وقتی نگران هستم برام دوغ می اره و میگه این آرومت میکنه من هم به نصیحتش گوش می کنم.

–         محمد این کاری که برای ما کردی خیلی با ارزش بود و نمی دونی منو و مادرم رو چقدر مدیون خودت کرده ای.

–         بله آقا محمد من و دخترم رو شرمنده کردید. ما واقعا اگر شما رو نداشتیم این دیدار نصیب مون نمی شد.

–         اختیار دارید تینا خانم، دختر شما بقدری با شخصیت و مهربان هستن که من رو شیفته خودشون کردن.

–        محمد از پدرم شنیدم که ممکن است یا به اوین و یا به زندان اصفهان منتقلش کنند.  شما از این مسئله چیزی می دونید.

–         حقیقتش بمن اطلاع دادند که پرونده اش رو برای انتقال به جای دیگه آماده کردند. اگر اوین بفرستن که من هواشو دارم اگر هم به اصفهان بفرستن با همه سختی راه زندان اصفهان صد ها برابر بهتر از قزلحصاراست.  اگر کاری از دستم بر بیاد برای فرستادنش به اوین کوتاهی نمی کنم. ولی این انتقال ها از دست ما مامورین خرده پا خارج است. حالا اگر اجازه بدهید شما را برای صرف نهار مختصری مهمان کنم. چون اگر شما را گرسنه برگردونم مادرم ممکنه منو نبخشه.

–        اختیار با شما است ولی اجازه بدهید که شما مهمان من و سپیده باشید.

احساس کردم مادر به محمد علی رغم یونیفورمی که او را به عاملین اسارت پدرم پیوند میزد حسن ظن پیدا کرده. بهر حال اگر او نبود ما ملاقت امروز نصیب مان نمی شد. کم کم احساس بدی که از اعتماد به محمد داشتم درحال تحلیل رفتن بود. نوعی صداقت در گفتارش احساس می کردم.

آنروز اگر چه لحظات جدایی برایمان سخت بود ولی حد اقل از سلامت نسبی پدرم با خبر شدیم و احساس کردیم که شاید این جدایی مدت زیادی طول نکشد ولی حوادثی که در روزهای بعد پیش آمد این امید ما را به یاس بدل کرد. ما با خوشبینی کودکانه ای فکر می کردیم این همه یک سوء تفاهم ساده است و بزودی پدرم با برائت از جرائم مبهمی که برایش رقم خورده بود به کانون خانواده باز خواهد گشت. آنچه در ذهن من و تینا هنوز جا نیافتاده بود این واقعیت بود که بی گناه بودن در این سیستم اهمیتی نداشت اگر داخل زندان رفتی تا بی گناهی ات ثابت شود ممکن است دو سه سال در پشت میله ها باقی بمانی.

دو هفته بعد بود که خبر انتقال اورا به زندان اصفهان از محمد شنیدیم. در این دو هفته حتی اجازه ملاقات دیگری را هم بما ندادند. در باره شرایط زندان اصفهان و اینکه آیا بهتر از قزلحصار است یا نه چیزی نمی دانستیم. محمد بما اطمینان داد که قزلحصار بسیار خطرناک و غیر قابل پیش بینی است بنابراین انتقالش به جایی مثل اصفهان با همه دوری راه برای ما و ملاقات او بهر حال از جای فعلی بهتر بود و اطمینان داد که به تلاش خودش برای انتقال او به زندان اوین ادامه خواهد داد.

دو سه هفته ای در بی خبری کامل بسر بردیم و در این مدت حال مادر بشدت بحرانی و آشفته بود. شب ها اغلب با ترس از خواب می پرید و تا مدتی نمی توانست دوباره بخواب برود. به پیشنهاد دکترشروع به خوردن قرص های آرامش بخش و اعصاب کرد کاری که همیشه با آن مخالف بود.

حال من هم چندان بهتر نبود از طرفی باید فکرم را متمرکز به درس های دانشگاه هم می کردم و وقتی بخانه می آمدم برای خاطر تینا مجبور بودم خودم را خونسرد نشان بدهم که حد اقل حال او بد تر نشود.

بالاخره محمد بما خبر داد که پدرم امیر در زندان اصفهان مستقر شده و تلاش میکند از طریق ستاد تهران برایمان وقت ملاقات تلفنی و در صورت امکان حضوری بگیرد.

محمد اصرار داشت که بهمراه تینا برای شام به منزلشان و برای دیدن مادرش برویم. هرگز در باره پدرش سوال نکردم و نمی دانستم که چرا از پدرش نام نمی برد. از تینا خواهش کردم که برای اینکه از ما نا امید نشود و پیگیر کار امیر باشد دعوت او را بپزیریم. تینا می دانست که محمد برای من نقشه های بلند مدت در سر می پروراند. این مسئله چندان هم پیچیده بنظر نمی آمد. شاید هم بدوستانش در باره من و آشنایی اش حرف زده بود. من هم ترجیح می دادم آرزوهایی را ک احیانا در سر می پروراند خراب نکنم. یکبار که بطور شوخی از او پرسیدم نکند برای من نقشه های بلند مدت می کشد. که قدری قرمز شد و بعداز اینکه خودش را جمع و جور کرد پاسخ داد که نیت بدی ندارد اگر چیزی باشد با نیت خوب است. احساس قریبی به او پیدا کرده بودم . از یک سو بخاطر اینکه تمام تلاشش را برای کمک به ما می کرد، خودم را مدیون او احساس می کردم و از سوی دیگر دیوار بلندی را می دیدم که مرا از او و دنیای او کاملا جدا می کرد. دیواری که بسیار قطور و بلند بنظر می رسید. این همه حقایقی بود که دوست نداشتم و شاید هم ناتوان بودم در باره اش فکر کنم. گاهی احساس می کردم که این جوان را بیهوده در باره آینده ای امیدوار می کنم که نهایتا به شکستن غرورش منتهی می شد.

وقتی داوطلب شد که برای اولین ملاقات من و تینا را تا اصفهان همراهی کند نمی دانستم چگونه از او تشکر کنم. می خواستم او را در آغوش بگیرم ولی دیواری که از آن یاد کردم مرا از این کار باز می داشت.

با حالی که تینا داشت در توان خودم نمی دیدم که با او به تنهایی تا اصفهان بروم. بعلاوه می ترسیدم اجازه ملاقات را هم بما ندهند. چرا که شنیده بودم که اغلب مردم بیچاره را که مسافت های طولانی برای یک ملاقات نیم ساعته می رفتند نا امید بر می گرداندند.

محمد اگر این کار را بکنی که تا آخر عمر مدیون تو خواهم ماند. اگر اجازه بدهی دعوت به خانه شما را هم به بعد از مراجعت از اصفهان موکول کنیم.

هر جور که مایل هستید ندا خانم. من تابع عمر شما هستم

مطمئن هستی که امدن به اصفهان برای کارتو در تهران مشکلی ایجاد نمی کند

مشکلی نیست مرخصی یک هفته ای گرفته ام و شاید اگر دوست داشته باشید جاهای دیدنی اصفهان را هم ببینیم.

محمد تنها با یک شرط بدون چانه زدن تمام مخارج این مسافرت بعهده ما خواهد بود و تو مهمان ما هستی .

اختیار دارید ندا خانم من خوشحال می شوم که افتخار بدهید

گفتم که این شرط من است و جای بحث هم ندارد.

باشد هر طور که شما راحت باشید من حرفی ندارم

چند روز بعد با ما تماس گرفت که موفق شده ماشین ماموریت هم برای این کار بگیرد. بنا براین می توانیم تا آنجا رانندگی کنیم.

این کارش واقعا نشان می داد که دارد برای من سنگ تمام می گذارد. با موافقت تینا در اصفهان و در هتل شاه عباس دو اتاق برا ی چند شب رزرو کردم و صبح روز پنج شنبه ساعت شش صبح محمد با ماشین بدون آرمی بدنبال ما آمد و ما هم منتظرش بودیم. هلن استراحت کافی کرده بود و شادی دیدن شهریار که با التهاب و دلهره همراه بود در چشمانش دیده می شد. به اصرار من لباس بسیار زیبایی همراه با کلاه قهوه ای رنگی که تمامی موهایش را می پوشاند بتن کرد و صورتش را هم آرایش ملایمی کردم. دلیلم را که می خواستم امیر او را در حال نزار نبیند پذیرفت. خودم هم مانتوی زرشگی رنگی را که تازه خریده بودم بتن کردم ، همراه کفش و کیف و روسری متناسب با آن و آرایشی ملایم. می خواستم که امیر احساس نکند که ما در غیابش خون می خوریم . با شناختی که از او داشتم و احساسی که برای من و مادر داشت می دانستم که ناراحتی ما سختی زندان را برایش صد چندان می کند.

وقتی زنگ در خانه بصدا درآمد من در را بروی محمد باز کردم.

سلام ندا خانم صبح شما بخیر

و بعد تا مدتی محو تماشای من شد. احساس می کردم بدنیای دیگری سفر کرده است. در همان لحظات کوتاه به تمامی این سیستم و آنچه بما تحمیل شده بود لعنت فرستادم . از اینکه با احساس مردی که شاید درشرایط متفاوت هرگز با من آشنا نمی شد بازی می کردم احساس گناه بمن دست داد. اما مگر من مجبورش کرده بود که بمن علاقمند شده باشد.

استغفرالله، شما در هر لباسی مثل یک عروس زیبا هستید. حتی نمی توانم به این هم زیبایی نگاه کنم که از گناه می ترسم. خدا مرا ببخشد. باور کنید وقتی شما را می بینم ضربان قلبم بشدت بالا می رود. مرا بخاطر این همه جسارت ببخشید. برای حرکت حاضر هستید ؟

حاضریم ولی یک دقیفه بیا تو و چای آماده داریم و مقداری نان و کره و پنیر هست کمی ته بندی کن که مجبور نباشیم فورا برا صبحانه توقف کنیم.

با تعارف قبول کرد. تینا هم تقریبا حاضر بود. کنار میز صبحانه نشست و در حالیکه داشتم برایش چای می ریختم سنگینی نگاهش را برروی پوستم احساس می کردم. لیوان چای را جلویش قراردادم و خودم هم بخوردن نان و پنیر مختصری مشغول شدم. گاهی نگاهش می کردم و می خواستم با نگاه به او بفهمانم که این خوشی توطولانی مدت نخواهد بود. می خواستم بگویم دیوار بلندی از کینه کهنه که من و تو در ساختنش نقشی نداشته ایم ما را از هم جدا می کند. می خواستم بگویم فکر تصاحب مرا از سرت بیرون کن ولی بجز لبخند هیچ کار دیگری از من ساخته نبود. در این افکار غوطه ور بودم که صدای سلام تینا را شنیدم. با اصرار من مادر هم قدری نان و کره ومربا با یک فنجان چای صرف کرد. محمد با صدایی که به سختی لرزش آنرا کنترل می کرد گفت

شما و ندا چقدر بهم شبیه هستید درست مثل اینکه شما خواهر بزرگتر او هستید.

تینا که تعارف محمد را متوجه شده بود با جمله کوتاهی تشکر کرد و از اینکه اینقدر به خانواده ما در این شرایظ بحرانی محبت دارد قدردانی کرد. جامه دان هایمان را در داخلی صندوق ماشین جا بجا کردیم و یخدان کوچکی همراه با آب و مقداری میوه تازه را هم در کنار هلن در صندلی عقب ماشین قرار دادیم و من هم در صندلی جلو کنار راننده قرارگرفتم. وقتی حرکت کردیم متوجه شدم که محمد آهنگ ملایمی از تار استاد علیزاده را هم برای ما تدارک دیده است. بیاد آوردم که یکبار در کافه سرشام به او از علاقه ای که به استاد دارم حرف زده بودم. از اینکه با این دقت گوش کرده بود و بخاطر سپرده بود متعجب شدم. تینا هم بمحض شنیدن صدای تار با فشار دادن آهسته بازوی من این نکته سنجی محمد را خاطر نشان کرد. به سمت اصفهان حرکت کردیم.

اولین بار که سپیده را دیدم در سالن انتظار اوین و محل کار من بود. از زیر چادری که ناشیانه بسر کرده بود فقط می توانستم قرص صورتش را ببینم. شاید هم از نگاه های برادران پاسدار دیگر و اشاره هایی که بهم می کردند متوجه حضورش شدم. اجزائ این صورت بقدری خوش ترکیب و متناسب بود که تنها چند ثانیه نگاه به آن می توانست درونت را به آتش بکشد. اشتباه نشود من دختران و زنان زیبا در این پست فراوان دیده بودم ولی آنچه آنروز دیدم برایم غیر قابل باور بود. مگر می شد این همه زیبایی طبیعی بدون کمترین آرایشی در یک نفر جمع شده باشد. آنروز داوطلب کمک در بین همکاران زیاد شده بود ولی در بخش من ارشدیت داشتم و بنا براین وقتی به سمت او رفتم و علت آمدنش را جویا شدم و صدایش بگوشم خورد احساس کردم چیزی در درونم فرو ریخت. برای مدتی در دنیای تخلیل فرو رفتم و وقتی متوجه شدم که منتظر جوابی از طرف من به صورتم نگاه می کند. شرم تمام وجودم را فرا گرفت. در دل از خدا طلب بخشش کردم. طی چند دقیقه ای که برای کمک به او مشغول بودم نگاه معنی دار برادران دیگر را بخوبی حس میکردم. وقتی چادراز سرش پایین افتاد مثل طاووسی که پرو بالش را برای جفتش باز میکند با ظرافت خاصی آنرا دو باره سر کرد و با جسارتی که کمتر انتظار می رفت به گفته هایش ادامه داد. این حادثه اگر چه از نظر او اهمیتی نداشت ولی از نظر هر بیننده ای که در آن سالن حضور داشت اندامی تراشیده و متناسب زیبا یی آسمانی او را بحد کمال می رساند وقتی سپیده رفت احساس کردم بخشی از وجودم را با خود برده است. این همه آنچنان برق آسا و تند اتفاق افتاد که مدتی گذشت تا متوجه شدم خورشیدی طلوع کرد و در مقابل چشمان حیرت زده من و جمعی دیگر ناپدید شد. شعفی توام با حسرت سراسر وجودم را فراگرفته بود. شعف از اینکه درجایگاهی بودم که می توانستم خودم را در پناه این خورشید گرم کنم و حسرت از اینکه با این سرعت از کنارم رفته بود.

باید اعتراف کنم که پی گیری کار سپیده نه بخاطر انسان دوستی من و کمک به همنوع بود بلکه بیش از هر چیز ناشی از دلبستگی بود که از دیدنش در وجود من ریشه دوانده بود. لحظه ای نمی توانستم او را از ذهنم دور کنم. نیروی مرموزی مرا به سمت این موجود زیبا می کشاند. معادله ساده ای در ذهنم بوجود آمده بود که اگر به جواب منفی می رسید همه چیز را برایم بی معنی و بی رنگ می کردو اگر به پاسخ مثبت منتهی می شد همه معادلات مجهول زندگی مرا هم به جواب درست می رساند.

پیگیری کار او برای من ماموریتی شد که شایعات و شوخی های توهین آمیزی را برایم به ارمغان آورد ولی بسیاری از این تمسخر ها ناشی از حسادت بود. متلک هایی از این قماش که “خرشانس هستم” و ” “برادر عاشق شده” قابل تحمل ترینشان بود. اهمیتی نمی دادم تنها فرمانده ام هشدار می داد که کاری نکنی که آبرویی را که برای خودت کسب کرده ای از بین ببری. همچنین هشدار می داد که مرتکب گناه کبیره نشوی. باید اعتراف کنم که سراسر وجودم در تب عشق این دختر می سوخت و نمیدانستم چگونه آنرا بیان کنم که جواب رد به سینه ام نخورد. می دانستم که این بد ترین موقع برای بیان این احساس بود و وقتی پریشانی حال او و مادرش را می دیدم هر نوع فکری برای بیان احساسم فورا از سرم خارج می شد. آنچه بیش از بیش مرا آزار می داد دید سپیده به تمامی آن ارزش هایی بود که مرا می ساخت. ارزش هایی که از نظر او سراسر باطل و مسخره بنظر می رسید. البته این را با من به صراحت مطرح نکرده بود ولی اطلاعاتی که از او و دیدگاه خود و خانواده اش داشتم غیر از این نمی گفت.

از خودم سوال می کردم اگر مثلا برای پاسخ مثبت دادن بمن از من بخواهد که کارم را رها کنم و بصورت یک شهروند غیر مکتبی در بیایم آیا قادر به چنین کاری خواهم بود. گاهی پاسخی که در ذهنم به این سوال می دادم خودم را بوحشت می انداخت. احساس می کردم در گرداب عشق او مثل مورچه ای که در تاس لغزنده گرفتار شده هر چه تلاش می کنم بیشتر بدام می افتم. بارها د رکنار قبرستان شاهد بدام افتادن مورچه بی چاره و بزیر خاک کشیده شدنش بوده ام. خودم را را مقابل احساسی که برای او داشتم ذلیل و ذبون می دیدم. با این حال مثل تندی غذای خوش مزه ای ، از این همه لذت می بردم. وقتی در کنارش بودم صدای نفس هایش مثل نسیمی از بهشت روح و روانم را جلا می داد. وقتی حرف میزد دلم می خواست تمام صدا های دیگر خاموش می شد تا تمامی آنچه از دهان زیبای او بیرون می اید مثل دارویی شفا بخش نوش جان کنم. وقتی راه می رفت ، می خواستم زمینی را که بر روی آن قدم گذاشته بود ببوسم. دیوانه وار عاشق او بودم و احساس می کردم که باید او را برای همیشه از آن خود کنم . دلم نمی خواست این پرنده زیبا در آشیانه کس دیگری اسکان بیابد. نه این برای من غیر قابل تصور بود. ولی من حافظ و پاسدار سیستمی بودم که پدرش را در بند کرده بود و نمی دانستم این تضاد را چگونه باید