پند شاعرانه
تو ای بازیگر تلخ زمانه
دگر بس کن ادای رهبرانه
لباس سرمدی از تن برون آر
که گرید بر تنت, بر قد و شانه
فرو نه خشم و کین, برجای بنشین
که ظلمت سر زد از حد و کرانه
مخوان از تازیان هر دم روایت
نیاور آیه را عذر و بهانه
مکش آزادگان بر چوبه دار
مزن بر پشت کس با تازیانه
چرا حمله بری بر بند و زندان؟
تو ای فرمانده ی خونین شبانه
مگو دیگر ز جنگ و مرگ و دشمن
گهی بر خوان کتاب شاعرانه
گذر در گلشن و بنگر به گلبن
شنو از مرغ زیبا صد ترانه
نظر بر سبزه ها, گلها و چشمه
بگو یکدم کلامی عاشقانه