برای همسفرهمیشه ی عشق…باران
سید علی صالحی

این صبح، این نسیم، این سفره‌ی مُهیا شده‌ی سبز، این من و این تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند … یکی شدند و یگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم.
اول فقط یک دلْ‌دل بود. یک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز باهمِ ساده.
رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.
بعد یکصدا شدیم. هم ‌آواز و هم ‌بُغض و هم‌ گریه، هم نَفس، برای باز تا همیشه با هم بودن.
برای یک قدم‌زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای یک دلِ سیر گریه کردن …
برای همسفر همیشه‌ی عشق … باران!
باری ای عشق، اکنون و اینجا، هوای همیشه‌ات را می‌خواهم
… نشانی خانه‌ات کجاست؟