100_2343
با حسن قرار گپ و گفتی گذاشته بودم. تازه از ایران آمده بود. تلفنی گفت
” خیلی برایت حرف دارم…”
” جین ” را کشیم به پا، ” تی شرتی ” انداختم رویش، زدم بیرون، شدیدن مشتاق دیدن او، شنیدن حرفهایش، آگاهی از خبر های ایران و دوستان و فامیل در آنجا، و گذران نه ماهی
که در تهران بوده است بودم. در ترافیک که گیر کردم در پبغام گیرش گفتم که جائی نرود، در راهم.
مدتی است که اصلن دل و دماغ درستی ندارم. خرابی روحیه ام که با سرو کله زدن در جنگل خبر ها بیشتر داغونش کرده ام، شوقم را مچاله کرده است. سر خلق نیستم. می روم
سراغ حسن تا شاید کمی روبراه شوم.
…حسن را کمی تکیده دیدم. فروغ چشمانش، آنی نبود که قبلن بود. تر و فرزی و نا آرامی همیشگی را نداشت. مغبون، خسته و پکر به نظر می رسید. تا آمدم به خودم بیایم، سیگار
دوم را روشن کرد. ریشی چند روزه را به صورت داشت. و بفهمی نفهمی آبریزشی از بینی.
رو در واسی را ” گو اینکه بخصوص با او هیچ وقت نداشتم ” کنار گذاشتم، و بی مقدمه پرسیدم:
” حسن! روبراه نیستی، چیزی شده؟ ”
و به شوخی گفتم:
” تومنی، تومن با حسن نه ماه پیش توفیر کرده ای…”
بدون پاسخ به من، با حرکاتی بسیار ملایم و آرام از جایش برخاست، و از میز کنار اتاق آلبومی به دستم داد.
” با این، خودت را مشغول کن تا چای بیاورم. تقریبن همه آن هائی را که می شناسی، پیدا می کنی. البته خیلی عوض شده اند…”
و بطرف آشپزخانه رفت. همانطور که آلبوم را ورق می زدم، با صدای بلند گفتم:
” حسن! سیگار بعدی را روشن نکنی، دارم خفه می شوم…”
بسیار نامفهوم گفت:
” علی، سخت نگیر…”
به گوشم طنینی ناجور آمد. نگران شدم. چای را که آورد، خودش شروع کرد:
“…علی! تهران برو بچه ها وقتی می خواهند بیشتر محبت کنند، بیشتر پا جور می کنند …”
و رفت سیگار دیگری بر دارد که مانع شدم.
” بذار برات تعریف کنم….آلبوم را نگاه کردی؟ همه شون عشقشون تریاکه. بساطش هر جا که دعوتت کنن پهن و رو براهه…”
حرفم نمی آمد. فهمیدم حال و روز حسن از کجا آب می خورد. سرم را پائین انداختم. بهتر دیدم اول عکس ها را نگاه کنم.
– خدا یا! این ها رفقای من هستند. دو دو، چشمانشان از عکس های غمزده شان هم پیدا بود.
حسن، سکوت را شکست:
“….علی! کجائی؟ ….چای سرد شد، تو فکر نرو،…این همه حساس نباش…”
” حسن! اینا چرا این جوری شدن؟….تو در این نه ماهه چه به روز خودت آورده ای؟…کاه مال خودت نبود، کاهدان که بود…رفتی، این همه هم ماندی که به تریاک معتاد بشوی؟
رفته بودی ته بساط را جمع و جور کنی و بیاوری اینجا، تا به زخمی بزنی، برای همین هم ” فاطی ” را با خودت بردی که کمک کند….چه کارش کردی، چرا با تو برنگشت؟
گیریم که تریاک فراوان بود، تعارف دوستان را هم همراه داشت، تو چرا از هول حلیم توی دیگ افتادی؟….تو آنقدر افراط کرده ای که چیزی نمانده همه ” سین ” ها را ” شین ” و
همه ی ” ز ” ها را هم ” ژ ” تلفظ کنی….تو که این همه غرق شدی، چرا نماندی؟ چرا آمدی؟….اینجا که پیدا نمیشه. اگر هم پیدا بشه تو تنگ خریدش را نمی توانی بکشی. برنامه ات
چیست؟ می خواهی چکار کنی؟ خودت خوب می دانی که اینجا آنجا نیست، یک ذره اش را پیدا کنند می روی آنجا که عرب نی انداخت. ”
و ساکت شدم.
بر خلاف تصورم حسن را بی تاب جواب نیافتم. چای سردی دستش بود و سیگاری که همه اش خاکستر شده بود. آرام جابجا شد. یک پایش را زیر نشیمنش گذاشت و آهسته گفت:
“….علی! باید خودت بروی و از نزدیک ببینی، بی امید ترین جوان های دنیا توی تهران و حتمن توی همه شهر ها جمع شده اند. تعداد اندکی که وابستگی دارتد همه در ها به رویشان باز است. در آمد خوب دارند و به خر مراد سوارند. بقیه نمی دانند چکار دارند می کنند. از هر طرف که می روند سنگ و سد در راهشان است. به همه چبزشان کار دارند بدون اینکه کاری برایشان بکنند. بهمین خاطر تریاک و سایر مواد دارد از ریشه در شان می آورد. آنجا که باشی آنقدر درد و دق و کمبودشان را در جانت می ریزند که همراهشان می شوی. وقت و بی وقت می نشینند پای بساط تا فراموش کنند…
حرفش را بریدم و تقریبن با عصبانیت گفتم:
– حسن چرا پرت می گی، تعداد جوانهائی که می روند کوه، دوچرخه سواری می کنند، و در باشگاههای ورزشی وول می خورند، خیلی بیشتر از این هائی است که دست به دامان مواد شده اند. من اصلن حرفت را قبول ندارم. زندانی هائی که به ابد محکوم شده اند نیز توی زندان برای سلامت وقبراق بودن، فعالیت ورزشی دارند، و بهر شکلی خودشان را نگه می دارند.
” …علی! دست هائی تو کاره…آنقدر مواد ارزان تو دست و بال همه هست که تا آنجا نباشی باورت نمی شه….اگه بدونی چه دختر های گلی منحرف شده اند و هر روز هم به تعدادشان افزوده می شود…اگه بدونی چقدر دزدی میشه…جوان هائی که دستشان به عرب عجمی بند نیست، باید از هفتخوان بگذرند تا بنوانند ادامه تحصیل بدهند، ادامه هم که دادند، مثلن طبیب هم شدند، کار ندارند. می دانی که هیچ جای دنیا به اندازه ایران طبیب بیکار نداره؟ می دانی که خود دولت برای رفع بیکاری این همه طبیب در کشور های دیگر چوب حراج راه انداخته؟ و هنوز نتوانسته کاری برایشان انجام بدهد؟ می دانی که تعدادی از همین فارغ از تحصیل ها پاهای ثابت منقل هستند؟….پسر تو کجای کاری؟ میروند کوه چیه؟
خب کنار دریا هم می روند، ولی چه جوری؟ با چه دلهره ای؟ آنجا باید از سایه ات هم بترسی. هر لحظه هر چیزی می تواند اتفاق بی افتد. خب وقتی سوک گیر می افتی و راه در رو هم نداری، مثل آن غریق بهر شاخ و برگی متوسل می شوی. نشسته ای کنار گود می گوئی لنگش کن…تکان بخور سری برو آنجا تا حالیت بشه یه من ماست چقد کره داره.
از لحظه ای که قدم ات را آنجا می گذاری، باید منتظر هر چیزی باشی. تو هنوز تو باغ چلو کباب ده، دوازده تومانی و اجاره خانه های سه، چهار هزار تومانی هستی، در حالیکه
گدا هم کمتر از صد، صدو پنجاه تومان را قبول نمی کنه…نیروی کار یا بیکار است یا اگر کار هم داشته باشد کل حقوق و در آمدش کفاف یک سوم فقط اجاره اش را هم نمی کند.
باور نمی کنی اگر بگویم ده ها باند دزدی، تجاوز کار، جاعل، و حتا آدم ربا در آنجا فعال است، که بیشترش زائیده بیکاری، عدم در آمد، استیصال و درماندگی به خاطر بسته بودن همه در هاست…آدم تعجب می کند که چگونه در آنجا سنگ روی سنگ بند است.
با چه طمطراقی آمدند. همه خوشحال بودند که مردان خدا آمده اند، و اسمش را گذاشتند بهار آزادی. و مشکلات قبلی ها را در بوق دمیدند، که دزدند، آزادی ها را سلب کرده اند،
زندان ها را انباشته اند، ساواک راه انداخته اند، و معلوم نیست پول نفت را چکار می کنند…و
و حالا بیا و ببین…ببین مردان خدا بی شرم از خدا، چگونه دارند پوست می کنند، و هست و نیست را دارند تاراج می کنند. مثل اینکه برای رو سفیدی آن ها آمده اند. گرانی و بیکاری دارد بیداد می کند. مامورین قیچی به دست سر هر کوی و برزن برای چیدن تفس ها حاظر به یراقند….
علی! هیچ مفری نیست. هرچه در مورد خوبی آنجا می شنوی دروغ است. و خب یکی از راه های فرار از این همه نا هنجاری ها، متاسفانه تریاک است و سایر مواد…و بنظر
می رسد این آن چیزی است که آن ها می خواهند……” و ساکت شد.
به صورتش که نگاه کردم، بهتم زد. مثل اینکه به نا گهان قرنی بر او گذشته است. پیر ِ پیر شده بود. نمی دانم چرا بنظرم رسید که دندان ندارد، و کاسه های چشمانش را فقط دو حفره می دیدم. ترسیدم. داشت روی صندلی ذره ذره آب می شد.
وقتی با هزار زحمت برخاستم و گفتم:
– حسن من رفتم
با کمال تعجب، بی هیچ احساس و تعارفی گفت:
” به سلامت! ”
حسن داغون شده بود.
****