🌺💞🌺

این داستان بر اساس واقعیت بوده که در سال ۱۸۹۲ در دانشگاه استنفورد اتفاق افتاده است .

دانشجویی ۱۸ ساله در تلاش بود تا شهریه اش را تأمین کند . او یتیم بود و نمی دانست به کجا روی آورد و دستش را جلو چه کسی دراز کند . ناگهان فکری به ذهنش رسید . او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوطه ی دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند . به همین دلیل نزد پیانیست بزرگ ، ایگناسی پادرفسکی رفتند . مدیر برنامه مبلغ دو هزار دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد . معامله صورت گرفت و آن دو شروع به تمرین های سخت نمودند تا بتوانند در کنسرت خود به موفقیت دست یابند .

روز بزرگ فرا رسید ؛ اما متأسفانه آن ها نتوانسته بودند به اندازه ی کافی بلیط بفروشند . کل مبلغ فروش آن ها ۱۶۰۰ دلار بود. این دو پسر دانشجو نومیدانه نزد پادرفسکی رفتند و از مخمصه ای که در آن گرفتار شده بودند ، سخن گفتند . سپس کل مبلغ ۱۶۰۰ دلار را به وی داده با این وعده که ۴۰۰ دلار باقی مانده را طی یک فقره چک در روز مقرر برگردانند .

اما جواب پادرفسکی این بود : “ خیر این قابل قبول نیست .”  او چک را پاره کرده و کل مبلغ را به آن ها بازگرداند . سپس رو به آن ها کرده و گفت : ” این ۱۶۰۰ دلار را نزد خود نگه دارید. لطفا تمام مخارجی را که صرف کنسرت کرده اید از آن کم کنید . پولی را که برای شهریه ی خود نیازدارید نیز نگه دارید . و هر آن چه را که باقی می ماند به من بدهید. ” د 

دو پسر دانشجو با تعجب به یکدیگر نگاه کرده و با تشکر فراوان از او جدا شدند .

این کار کوچک ، پادرفسکی را به عنوان مردی بزرگ نشان داد . چرا باید به دو نفری که حتی آن ها را نمی شناسد کمک نماید ؟ همه ی ما تاکنون در زندگی خود با وضعیتی مشابه برخورد کرده ایم ؛ اما متأسفانه اکثراً با خود می گوییم : ”  اگر به او کمک کنم بر سر خود من چه می آید ؟” اما افرادی که روح بزرگی دارند این گونه فکر می کنند : ” اگر به آن ها کمک نکنم چه بر سر آن ها خواهد آمد ؟”  آن ها این کار را به دلیل عوض یا پاداش انجام نمی دهند . آن ها صرفاً به این دلیل که ایمان دارند کار درست همان کمک کردن است این کار را انجام می دهند 

بعدها پادرفسکی به مقام نخست وزیری لهستان رسید . وی در میان مردم خود رهبری بزرگ تلقی می شد . اما متأسفانه جنگ جهانی اول در گرفت و لهستان به شدت آسیب دید . بیش از ۱٫۵ میلیون نفر از مردم کشورش در اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند . این در حالی بود که هیچ پولی برای تأمین مواد غذایی در دولت وجود نداشت . به همین دلیل پادرفسکی از وزارت رفاه و غذای ایالات متحده تقاضای کمک کرد . وزیر این وزارت خانه مردی به نام هربرت هوور بود که بعدها به مقام ریاست جمهوری آمریکا رسید .

هوور با این درخواست موافقت کرد و به سرعت چندین تن مواد غذایی برای مردم گرسنه و قحطی زده ی لهستان با کشتی ارسال گردید . مصیبت وارده از میان رفت و پادرفسکی نفس راحتی کشید . وی تصمیم گرفت برای تشکر از هوور شخصاً به آمریکا رفته و از وی تشکر نماید .

وقتی پادرفسکی می خواست از هوور تشکر کند، هوور به میان حرف او پرید و گفت : ” جناب نخست وزیر شما نباید از من تشکر کنید ؛ شاید به خاطر نداشته باشید اما چندین سال قبل شما به دو دانشجو کمک کردید که بتوانند تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه دهند . من یکی از آن دو هستم م .”

دنیا عجب جای کوچکی است … به راستی که گفته اند از هر دست بگیری از همان دست هم پس خواهی گرفت