neda
برای تو

در مخمل نگاهت که از پس چشمهای برنگ عسل دنیا را تصویر می کند رازی را می بینم که مرا بسوی اندیشیدن ابدی فرا می خوانند. می بینم که با اراده ای نه چندان استوار می کوشی احساسی را که در ابتدا در من و سپس در خودت بوجود آورده ای در چهار چوب قفسی که با معیارهای کهنه و متداول ساخته شده اند زندانی کنی . قفسی که میتواند از انسان فوق العاده ای مثل تو یک آدم معمولی و بر خلاف میل باطنی ات بسازد.
تو برایم زنجیرهایی را پاره کردی که میخواهند اکنون دست و پای خودت را به اسارت بکشند. اگر قادر هم بودم نمی خواستم زمان را به عقب برگردانم. چرا که با تو بسیاری از مفاهیمی را که برایم گنک و ناروشن بودند اکنون بروشنی می بینم و لمس می کنم. اکنون می دانم که بیقراری چیست ، دلتنگی چه معنی دارد و شنیدن صدای یک انسان برای یک انسان دیگر چقدر می تواند امید بخش باشد. – نداایرانی
———————————

تصویری شیرین از تجربه ای ممنوع

ندا ایرانی آبان ۱۳۹۴ – تقدیم به کسانی که بخاطر ترس از قضاوت نابخردانه دچار خود سانسوری نشده اند.
ندا ایرانی آبان ۱۳۹۴ – تقدیم به کسانی که بخاطر ترس از قضاوت نابخردانه دچار خود سانسوری نشده اند.
پاسی از شب گذشته بود . چند روزی بود که در خانه ییلاقی در حال استراحت بودم کم کم داشتم آرامش خودم را دوباره پیدا می کردم.
بیرون از پنجره انعکاس ماه را روی سطح برکه می دیدم. تنها صدای جیرجیرک ها سکوت شب را می شکست. خوابم نمی برد، احساس خوبی داشتم، پنجره اتاق خوابم را باز کردم تا نسیم خنک شب را بر پوست تنم احساس کنم. گویی ماه با دقت به بدن عریانم که از زیر لباس خواب نازک بخوبی دیده میشد خیره شده بود.
بر روی شاخه مشرف به پنجره جغد زیبایی با چشمان باز مرا نظاره میکرد. خواب از چشمم پریده بود. عادت نداشتم داخل رختخوابم پیچ و تاب بخورم.
از پله ها آهسته آهسته پایین آمدم تا باغبان را که با همسر و تنها دختر جوانش در سمت شمالی خانه سکنا داشت بیدار نکنم. پله های کهنه چوبی هم با صدای قژ قژ خودش کارم را مشکل می کرد.
پتوی کوچکم را برداشتم و آهسته از درب منزل بیرون آمدم. نگران نبودم کسی مرا نیمه عریان ببیند می دانستم در این وقت شب همه خواب هستند. بعلاوه نزدیکترین همسایه چندین کیلومتر با ما فاصله داشت. هوا کمی خنک بود، ولی احساس دلنشینی بمن می داد.
از کنار باغچه و از راه باریکی که به سکوی کنار رودخانه منتهی میشد به سمت برکه راه افتادم. صدای خش خش برگها ی زیر پایم سکوت شب را بهم می ریخت. کمی ترسیدم. تقریبا نزدیک برکه بودم. احساس کردم شبحی در کنار آب در حال حرکت است. زیر نور ماه اندام ظریفش را بخوبی می توانستم ببینم. پشت یک درخت پنهان شدم. ریحانه دختر باغبان بود. ظاهرا برای آب تنی از تاریکی شب استفاده کرده بود. لباس هایش را که بر روی حوله کوچکی ریخته بود می دیدم. زیر نور ماه پستان های کوچکش خودنمایی میکرد.
مدتی ساکت به نظاره ایستادم. اصلا متوجه حضور من نشده بود. پشت درختی که لباسهایش را روی زمین پهن کرده بود میخکوب شده بودم. اندام زیبایش را با دقت نگاه می کردم. تنم گرم شده بود دلم می خواست بهمان شکل در آغوشش بگیرم. احساس عجیبی بود. برایم بوی بهار می داد.
خم شد و حوله اش را از زمین برداشت. رانها و باسن ظریفش مثل کار ییکر تراشی ماهر از مرمر سفید و با دقت تراشیده شده بود. ضربان قلبم را براحتی می شنیدم. تنم گر گرفته بود. می ترسیدم مرا در آن حال ببیند.
دلم را بدریا زدم و آهسته بطوری که وحشت زده نشود از پشت درخت بیرو ن آمدم. با این حال جیغ کوچکی کشید و وقتی انگشت مرا که بر روی لب هایم گذاشته بودم مشاهده کرد آرام گرفت.
پتوی کوچکم را روی چمن پهن کردم. لباس خواب نازکم را از سر شانه های عریانم آهسته رها کردم تا تمامی تن مرا در زیر نورمهتاب ببیند. بی اختیار حوله کوچکش را از دور تنش رها کرد. گویی دعوت مرا پذیرفته بود. باز هم تردید داشتم. با این حال دستهایم راگشودم و با اشاره سر اورا بداخل بازوانم دعوت کردم. بوی سکر آورپوستش را در فضا اشتنشاق میکردم. آرام و با وقار او را در آغوش گرفتم. تنش از التهاب می لرزید.
صورت قشنگش را در میان دست هایم گرفتم و لبهایم را با لبهای زیبایش مماس کردم.
برقی مثل صاعقه تمام تنم را لرزاند. احساس می کردم اولین باری است که کسی این لبها را می بوسد. می توانستم تپش قلب کوچکش را براحتی حس کنم. مثل گنجشک کوچکی که در مشتت گرفتار شده باشد، می لرزید. دست هایم بدور کمرش حلقه شده بود. نمی خواستم لبهایش را رها کنم.
هرگز بوسه ای با این گرمی تجربه نکرده بودم. هنوز تنش از آب برکه خیس بود.
پاهایش را محکم بدور کمرم حلقه کرده بود و محکم مرا بطرف خودش می کشید. نفس هایمان به شماره افتاده بود. سر شار از التهاب بودیم. گذشت زمان را حس نمیکردیم.
اندام زیبایش را در آغوش گرفتم و هر دو به خواب عمیقی فرو رفتیم. تنها ماه شاهد این لحظات زیبا بود. احساس کردم که بما حسادت میکند. نورانی تر بنظر می رسید. شاید هم دلش می خواست بما بپیوند.