با درود بسیار !
۱٫ ۱٫ در باره ی ادبیات امروز ایران ، بحث های زیادی شده است . شما به عنوان صاحب نظری که ادبیات داستانی ایران را به صورت گسترده بررسی کرده اید ، ریشه های ادبیات امروز ایران ، مخصوصاً داستان نویسی ، را در ادبیات کهن ایران همچون ” هزار و یک شب ” و . . . می دانید یا تأثیر گرفته از ادبیات غـــرب همچــــون ” بورخس ” و ” روب ـ گری یه ” و ” دوراس ” ؟
ادبیات داستانی کنونی ما ، دو خاستگاه دارد : هم ریشه ای در ادبیات داستانی سنتی ( حکایت ، قصه ) دارد و هم به شدت از ادبیات داستانی غرب متأثر است . داستان هایی مانند ” هزار و یک شب ” در قالب ” حکایت ” و داستان هایی مانند ” سمک عیار ” ، ” داراب نامه ی طورسوسی ” و ” ملک جمشید ” و ” امیر ارسلان ” به اعتبار ” نوع ادبی ” در قالب ” قصه ” روایت شده اند . شگردهای غالب بر ” حکایت ” و تلویحاً ” قصه ” را ” تودوروف ” در ” بوطیقای نثر ” (۱۹۷۱) قانونمند کرده که خوشبختانه به فارسی در دسترس است . شما می توانید دو عنوان کتاب ” هزار و یک شب ” و ” داراب نامه ی طورسوسی ” را در سایت های داخلی ( ” خراسون دات کام ” و ” مرور ” ) و ” امیر ارسلان ” را در سایت ” گردون آکادمیک ” ـ که با توجه به ” بوطیقای نو ” یا ” رویکردهای ادبی معاصر ” مورد بررسی قرار داده ام ـ مطالعه کنید . از اواخر سلطنت ” ناصرالدین شاه ” نخستین آشنایی راویان و نویسندگان ایران با ادبیات داستانی اروپا یا فرنگ ( فرانسه ) آغاز می شود . کتاب ” امیر ارسلان ” نوشته ی ” نقیب الممالک شیرازی ” هم زیر تأثیر شدید ” هزار و یک شب ” است و هم متأثر از ” کنتِ مونت کریستو ” ی ” الکساندر دوما ” است . نویسنده ی این کتاب ، قصه را مانند ” شهرزاد ” قصه گو شب هنگام برای ” قبله ی عالم ” روایت می کرد اما یکی ـ دو سال پس از انقلاب مشروطیت انتشار یافته است . نخستین نشانه های ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” در ادبیات داستانی ما با انتشار این کتاب ، بروز کرد . دومین اثر ” شمس و طغرا ” نام دارد که ” محمد باقر میرزا خسروی ” در سه جلد در ۱۲۸۷ و همزمان با ” امیر ارسلان ” انتشار داده است . این تریلوژی هم زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” است و هم متأثر از ” کنت مونت کریستو ” و ” سه تفنگدار ” دوما ” که من الآن دارم به عنوان بیست و ششمین جلد کتاب خود ، روی آن کار می کنم و شما می توانید یکی از مقالاتش را با عنوان ” تحلیل گفتمان انتقادی در شمس و طغرا ” در سایت ” مرور ” بخوانید . این گونه آثار ، نشانه ی نخستین آشنایی داستان نویسان ما با انواع ادبی ” رمانس ” و ” رمان ” است که عناصری از ” قصه ” را هم در خود دارد . اما نخستین آشنایی با ” داستان کوتاه ” یا چیزی شبیه یا نزدیک به آن در ” یکی بود ، یکی نبود ” نمود می یابد که در ۱۳۰۰ انتشار یافته و ” جمال زاده ” در نوشتن همه ی آن ها ، به شدت زیر تأثیر ” سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ” نوشته ی ” جیمز موریر ” انگلیسی است که ” میرزا حبیب اصفهانی ” آن را به صورت آزاد به فارسی ترجمه کرده و نثری مانند ” گلستان ” دارد و با متن انگلیسی آن به اعتبار زبان ، تفاوت زیادی دارد . من در کتاب خود با عنوان ” داستان شناخت ایران : نقدی بر آثار سید محمد علی جمال زاده ” ـ که انتشارات ” نگاه ” منتشر کرده است ـ به تفصیل
نوشته ام . با این همه ، هم ” کنت مونت کریستو ” هم ” سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ” تا اندازه ای زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” نوشته ی ” عبداللطیف تسوجی تبریزی ” است ؛ مانند ماجرای ” سندباد بحری ” در ” کنت مونت کریستو ” و ” حکایت سرِ بریان ” در ” سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ” که البته بازآفرینی شده اند . اما ” بوف کور ” نیز به شدت زیر تأثیر ” حکایت تاج الملوک ” در ” هزار و یک شب ” است و من که در مورد آثار ” هدایت ” کتابی نوشته ام ـ که می توانید آن را در سایت ” مرور ” بخوانید ـ توانستم معمای رمان کوتاه اما شاهکار ” هدایت ” را رمزگشایی کنم . ادبیات داستانی غرب و آمریکای لاتین هم زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” است . ” دانشنامه ی بریتانیکا ” ادبیات داستانی غرب را متأثر از ” هزار و یک شب ” می داند . ” فوئنتس ” در ” خویشاوندان دور ” زیر تأثیر ” حکایت تاج الملوک ” و ” حکایت صیاد ” در ” هزار و یک شب ” و ـ هم چنان که در یکی از مقالاتم در باره ی این رمان دشوارفهم نوشته ام و به زودی می توانید آن را در سایت ” حضور ” مطالعه کنید ـ برخی از شخصیت های زن این رمان ، مانند ” بوف کور ” در نهایت به یک زن و چند شخصیت مرد به یک شخصیت و همگی در نهایت به یک ” وجود ” تبدیل می شوند که همان کهن الگوهای ” انیما ” و ” آنیموس” هستند . ” بورخس ” در داستان ” معجزه ی پنهان ” ، ” هفت شب ” و ” حکایت آن دو تن که خواب دیدند ” و نیز بن مایه ی ” هزار تو ” زیر تأثیر حکایات ” هزار و یک شب ” است . ” کوئلیو ” در ” کیمیاگر ” زیر تأثیر ” خواب عجیب ” و ” گارسیا مارکز ” در ” صد سال تنهایی ” نیز زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” هستند .
نخستین کسی که زیر تأثیر داستان های کوتاه ” بورخس ” چیزی نوشت ” گلشیری ” بود که زیر تأثیر نویسندگان و مترجمان ” حلقه ی اصفهان ” و ” جُنگ زاینده رود ” با ترجمه های ” میرعلایی ” از آثار ” بورخس ” آشنا شد و داستان کوتاه ” دست تاریک ، دست روشن ” او ، زیر تأثیر ” زخم شمشیر ” نویسنده ی آرژانتینی نوشته شد . ” شازده احتجاب ” او زیر تأثیر مستقیم ” خشم و هیاهو ” ی ” فاکنر ” از یک سو و ” بوف کور ” از سوی دیگر است . ” گلشیری ” از نویسندگان و داستان شناسان و منتقدان هوشیار و تأثیرگذار بر ادبیات داستانی معاصر ما است و در ادبیات داستانی ما ” موج ” ایجاد کرد و بسیاری از نویسندگان ” مدرنیست ” ما از تربیت شده های اویند . ” تقی مدرِسی ” در ” یکلیا و تنهایی او ” زیر تأثیر شدید کتاب ” عهد عتیق ” و تفاسیر مربوط به آن مانند ” تَلمود ” است . یکی از منابع داستان های ” بورخس ” هم ” قبالا ” ( عرفان و فلسفه ی یهود ) است که در آثاری مانند ” ویرانه های مدوَّر ” و ” اَلِف ” بازتاب یافته است . ” بهرام صادقی ” در ” ملکوت ” زیر تأثیر آموزهای ” تورات ” و ” انجیل ” و ” بوف کور ” و در داستان کوتاه ” خواب خون ” زیر تأثیر ” روب ـ گری یه ” در رمان ” پاک کن ها ” است که با متن اصلی آن به زبان فرانسه آشنایی یافته است . اگر از داستان کوتاه ” خائن ” اثر ” بزرگ علوی ” و برخی از دیگر آثار او بگذریم ، ” صادقی ” یکی از بهترین آفرینندگان داستان معما و کارآگاهی است . ” روب ـ گری یه ” از بنیانگذاران اصلی ” رمان نو ” در ادبیات فرانسه است و تأثیر ” صادقی ” از او ، ما را با تجربیات تازه ای در ادبیات داستانی غرب آشنا ساخت .
۱٫ ۲٫ شما مدرنیسم را در آثار نویسندگان بزرگی همچون ” گلستان ” و ” هدایت ” و ” چوبک ” مورد بررسی قرار داده اید . فکر می کنید در حال حاضر ، نویسندگان ما چهارچوب های مدرنیسم را در آثارشان به کار می برند؟
نخستین و بهترین نویسندگانی که گرایشی به ” مدرنیسم ” دارند ، کسانی اند که معمولاً با یک یا دو زبان اروپایی آشنا دارند . ” هدایت ” ، ” بزرگ علوی ” ، ” گلستان ” ، ” چوبک ” ، ” صادقی ” و ” دانشور ” با آشنایی به منابع اصیل و مستقیم ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” می توانند آثاری ماندگار بیافرینند که متأسفانه در این نوشته نمی توانم به آن ها بپردازم . برخی مانند ” گلشیری ” ، ” ابوتراب خسروی ” ، ” بی نیاز ” و ” آتش پرور ” اهل زبان نیستند اما نیروی خلاقانه ای در آنان هست که در درونشان می جوشد و با آشنایی با شگردها و زبان روایی مدرن ، می تواند آثاری تجربی و ماندگار خلق کنند . برخی مانند ” مندنی پور ” تجربه ی زنده و سرشاری از زندگی و حرفی برای گفتن ندارند ؛ ناگزیر به ” فورمالیسم ” روی می آورند که نداشته های خود را بپوشانند ؛ در حالی که فورمالیسم ” گلشیری ” سرشار از تجربیات ذهنی و هنری شده است . برخی چون ” دولت آبادی ” نه زبان می دانند و نه از ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” تصور شفافی دارند و آثاری خلق می کنند که می شود آن ها را ” پیشا ـ بالزاکی ” خواند . ” سلوک ” نوشته ی ” دولت آبادی ” تجربه ی موفقی در ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” نیست . من خود با آن که مقاله ی مفصلی با عنوان ” رگه های مدرنیسم بر مرمر سلوک ” ( ماهنامه ی ” ادبیات و فلسفه ” ) در دفاع از این اثر نوشته ام ، آن را نمود واقعی ” مدرنیسم ” نمی دانم . تنها کسی می تواند این رمان را تا پایان بخواند که بتواند سی ـ چهل صفحه ی آغاز آن را هم تحمل کند . ” مدرنیسم ” البته ” شگرد ” است اما در ذهنیت ” مدرنیته ” ریشه دارد ؛ در حالی که ذهنیت ” دولت آبادی ” به شدت ” سنتی ” است . به این دلیل می گویم تنها کسی می تواند ” مدرنیستی ” بنویسد که ” مدرنیته ” را ذهنی و درونی خود کرده باشد . هیچ یک از آثار این نویسنده ، معرّف پیشرفت خطی و عمودی در ذهنیت ایستای او نیست . او حتی در حد و حدود ” یاشار کمال ” هم نیست ؛ تا چه رسد مثلاً در حد ” اورهان پاموک ” . او ” نمی خواهد ” ارتقا کند و همچنان بر ” ذهنیت و شهودی ” نویسی خود اصرار دارد . او به ” نقد ” و منتقد ادبی اهمیتی نمی دهد و می گوید همیشه با ” آینه ی صدق ” خود روبه رو می شود . این ادعا به این معنی است که حتی ” منتقد ادبی ” او هم در درون نویسنده زندگی می کند و وجود عینی ندارد . پس ، ” منتقد ادبی ” جایگاهی ندارد مگر آن که نویسنده را بستاید .
۱٫ ۳٫ در ادبیات امروز ، نویسندگان و شاعرانی ظهور کرده اند که اصرار دارند مدرنیسم و پست ـ مدرنیسم را در کارهای خود به کار ببرند . گاه این رویکرد ، به نوعی فشار درونی از سوی خود نویسندگان تبدیل شده است که گویی اگر سبک مدرن نوشتاری را در کارهایشان اعمال نکنند ، از قافله عقب می مانند . آیا این فشار درونی ، لازم است و ادبیات داستانی امروز ما باید آغشته به نگاه مدرنیسم باشد؟
من بارها اشاره کرده ام که ” مدرنیسم ” شگرد روایی نیست ؛ بلکه نمود بیرونی ” مدرنیته ” یا ذهنیت ضد سنتی است . نویسنده ی مدرن ، باید ذهنیتی غیر سنتی و پویا داشته باشد اما این ذهنیت ، طبعاً شگردهای روایی نو و بدیعی را طلب می کند . نگاه ” یاشار کمال ” البته مدرن است هرچند تحصیلات آکادمیک ندارد اما به اعتبار تجربه ی زیسته ی زندگی ، نویسنده ای خلاق ، معترض و زنده است . رمان ” اینجَه مَمِد ” او ، رآلیستی و بی پیرایه است اما هم به واقعیت عینی نزدیک است و هم فورمی مناسب خود دارد . ” کلیدر ” دولت آبادی ، از همین رمان الهام گرفته اما نویسنده با شهودهای بی وجه و سطحی خود ، ارزش اجتماعی و هنری اثر خود را تباه کرده است . ” بنگر ، فرات خون است ” یاشار کمال ” روایتی چندان مدرن نیست اما به اعتبار ” چند صدایی ” بودنش ” مدرن ” و متعالی است . ” مترجم دردها ” ی ” جومپا لاهیری ” ، نویسنده ی آمریکایی بنگلادشی تبار به این دلیل در نخستین مجموعه ی داستان کوتاه خود جایزه ی ” پولیتزر ” می گیرد که در جست و جو هویت ملی خویش است و با نگاهی انتقادی اما واقع بینانه با فرهنگ آمریکایی وارد گفتمان می شود . آنچه این اثر و نیز رمان ” همنام ” او را خواندنی و برجسته می سازد ، پیچیدگی های فورم و شگرد نیست ؛ بلکه عظمت درون مایه است اما دیگر مانند ” بالزاک ” هم نمی نویسد . داستان های ” روانی پور ” و ” گلی ترقی ” البته ” مدرنیستی ” است اما شگردهای روایی آن ، از بطن ذهنیت ” مدرنیته ” ی آن دو می تراود و خواننده بر آن ها دل می نهد . ذهنیت ” پساـ مدرنیستی ” غالب بر ” جزیره ی سرگردانی ” و ” ساربان سرگردان ” ، دیگر همان رویکرد ” پسا ـ مدرنیستی ” غربی نیست ؛ بلکه در به کارگیری برخی از شگردهای رمان پسا ـ مدرن غربی خلاصه می شود که کاملاً بومی و ایرانی شده است . جامعه ی ایران ، حتی در نیمه راه ” مدرنیته ” هم قرار ندارد تا چه رسد به ذهنیت ” پسا مدرن ” . ” بی نیاز ” در ” ترجیعبندی برای شاعران ” از برخی شگردهای ملایم پساـ مدرنیستی به عنوان پرده و ابزاری برای ترسیم یک جامعه ی بیمار روانی ، استبدادزده ، در حال فروپاشی و بی سامان سود می جوید و به دل می نشیند اما ” رضا براهنی ” در ” آزاده خانم و نویسنده اش ” در پرداخت پساـ مدرنیستی ” اثر خود به ” تکلّف ” و ” اسنوبیسم ” درمی غلتد و این ، همان است که شما از آن به ” فشار درونی از سوی خود نویسندگان ” تعبیر می کنید .
۱٫ ۴٫ به گفته ی خودتان ، ” مدرنیسم انواع ادبی را به هم می آمیزد . ” آیا این حکم به این معنا است که نویسنده لازم است همه ی انواع ادبی را بداند ؟ به نظر می رسد اکنون ، نویسندگان جوان با الگوبرداری از یک یا چند اثر همچون ویرجینیا وولف ، سعی در تقلید از آن ها بدون درنظر گرفتن ریشه های ادبیات مدرن دارند ؟
این پرسش ، دو سؤال جداگانه است . این که نوشته ام ” مدرنیسم ، انواع ادبی را به هم می آمیزد ” در مورد یکی از ویژگی های داستان های کوتاه ” گلستان ” در مجموعه ی ” جوی و دیوار و تشنه ” است . در داستان کوتاه ” سفر عصمت ” برخی عبارات به ” شعر منثور ” نزدیک می شود . ” مری کلیگس ” مشخصه ی آثار مدرنیستی را ” از میان رفتن فاصله ی میان ” انواع ادبی ” می داند ؛ مثلاً در منظومه های ” الیوت ” آنچه شاعرانه است ، ناگهان مستند می شود یا در مورد رمانی مانند ” به سوی فانوس دریایی ” برخی جاها ، به ” شعر ” آهنگ می کند . داستان کوتاه ” آخرین لبخند ” نوشته ی ” هدایت ” داستانی در مورد ” روزبهان برمکی ” و خودکشی او پس از یک تجربه ی حالت عارفانه و بودایی وار است اما بی درنگ به مطلبی مقاله وار در باره ی ” معبد نوبهار بلخ ” و ” برامکه ” و نقش آنان در تاریخ ایران می پردازد . در داستان ها کوتاه ” بورخس ” ـ که به فارسی ترجمه شده ـ کم تر دیده ام با ” مقاله ” همراه نشود ؛ هم چنان که حتی مقالاتش هم تا اندازه ای ” روایی ” است مانند ” دیوار چین و کتاب ها ” یا داستان فلسفی ” ویرانه های مدوّر ” که در اوج خود ناگهان به توضیح مقاله وار مشرب فکری ” گنوسیسم ” می پردازد و برخی از منتقدان ادبی ، آن را گونه ای ” غریب سازی ” یا ” آشنایی زدایی ” می دانند .
اما این که ضرورتی دارد که نویسنده ی زن مثلاً از ” وولف ” یا ” دوراس ” الگوبرداری کند یا نه ؟ پرسش دیگری است . نویسنده ی زن حتماً باید آثار این نویسندگان مدرن را بخواند تا دریابد که یکی از ویژگی های ” نوشتار زنانه ” فرصت هایی است که زن برای دریافت های شهودی خود باید فراهم آورد . ” فانوس دریایی ” برای ” وولف ” چنین فرصتی فراهم می آورد . ” دوراس ” در ” باغ گذر ” نوولی خلق می کند که هیچ گونه ” حادثه ” ، ” کنش ” ، ” بزنگاه ” ، ” تعلیق ” و ” کشمکش ” ی ندارد . با ” گفت و شنود ” مرد و زنی ناشناس در پارکی آغاز و به همان ختم می شود . در این حال ، عنصر سازنده و برجسته ی داستان ، همین ” دیالوگ ” رندانه ، ظریف ، دلالتگر ، زیبا و تأثیرگذار آن است که ” نوشتار زنانه ” ی داستان را رقم می زند . این تصور کلیشه ای که گویا داستان حتماً باید سرشار از رخداد و شخصیت و کشمکش باشد ، ویژگی داستان سنتی و نقالی است . نویسنده باید تجربیات زیسته و شگردهای مناسب آن را بازگوید اما شناخت تجارب هنری برجسته ، راه را برای نویسنده ی غیر حرفه ای ، هموار می کند .
۱٫ ۵٫ در ادبیات امروز ، بهره گیری از عقاید روان شناسانه و فرویدیسم دیده می شود و نویسندگان مدرن و پست ـ مدرن از نظریات روانشناسانه استفاده می کنند . به نظر شما ، یک نویسنده مخصوصاً در حوزه ی مدرنیته باید قبل از نویسندگی ، روان شناسی را تا حدّ زیادی بداند تا بتواند موفق باشد ؟ احاطه ی او بر روان شناسی ، تا حد لازم است ؟
هیچ نویسنده ای ، تجربه ی هنری خود را با یادگیری روان شناسی ” فروید ” ی و ” ادلر” ی و ” یونگ ” ی و ” لاکانی ” اغاز نمی کند . ” کلیدر ” دولت آبادی ، سرشار از مفاهیم و رفتارهای روان شناختی است ، اما می توانید مطمئن باشید که نویسنده از روان شناسی همان قدر خوانده که از نجوم . ” بوف کور ” هدایت ، سرشار از ” کهن الگو ” های یونگی ( از نوع ” روان زنانه ” و ” روان مردانه ” ) است ، اما او کوچک ترین اطلاعی از این ” کهن الگو ” ها نمی داشته است ، زیرا در آن روزگار (۱۳۱۵) هنوز مکتب و آموزه های ” یونگ ” نه تنها در ایران ، بلکه در اروپا تازه مطرح و از ۱۹۵۷ به بعد ترویج یافت . ” شهرزاد ” قصه گو و راویان حکایات ” هزار و یک شب ” هم هیچ یک با مفهوم ” کهن الگو ” به گونه ای نظری طبعاً آشنا نبوده اند و این اشارات ناخودآگاه ـ که به ناخودآگاه جمعی و حافظه ی تاریخی و مشترک همه بشر مربوط می شود ـ در ذهن تمامی مردم به گونه ای مکتوم هست و نیازی به آموزش نظری نیست . با این همه ، قصه نویس و منتقدی ادبی که با این مفاهیم آشنا باشد ، درک شفاف تری از انگیزه های رفتار فردی و جمعی ، شناخت رؤیا ، اسطوره و قصه های عامیانه و حکایات پریان خواهد داشت اما نویسنده هرگز نباید بر پایه ی این مفاهیم ، داستانی بنویسد . برخی از نویسندگان مانند ” استفان تسوایگ ” در ” گل های سفید ” و ” شنیتسلر ” در ” طوطی سبز ” و ” نقاب بئاتریس ” دقیقاً از آنچه ” فروید ” در مورد ” شور جنسی ” ( لیبیدو ) نوشته است ، آگاهی می داشته اند و ” علوی جوان ” با آشنایی با چند زبان ( فرانسه ، آلمانی ، روسی ) آثار این نویسندگان را با دقت و شیفتگی زیاد می خوانده است . تأثیر ” گل های سفید ” ـ که خود آن را نخستین بار ترجمه کرده و در مجله ی ” دنیا ” ( ۱۳۱۲) انتشار داده ـ بر داستان کوتاه ” قربانی ” و ” سرباز سربی ” ( در مجموعه ی ” چمدان ” ) و تأثیر آثار ” شِنیتسلِر ” بر داستان های ” عروس هزار داماد ” و ” در به در ” قطعی است اما او در ادامه ی تحول فکری ، اجتماعی و سیاسی خود ، از ذهنیت فرویدی فاصله گرفت . آنچه در داستان نویسی اهمیت دارد و تعیین کننده است ، چگونگی کاربرد این آموزه ها است . در آثار ” هدایت ” خواننده ی منتقد ، متوجه تأثیر غیر مستقیم و پوشیده ی این آموزه ها می شود اما به چشم نمی آید مانند مفهوم ” عقده ی اودیپ ” در به دار کشیده شدن ” پیر مرد خنزر پنزری ” در ” میدان محمدیه ” در ” بوف کور ” در حالی که در آثار ” علوی ” این آموزه ها ، آشکارتر است و به قولی ” بخیه بر روی کار می افتد . ”
۱٫ شما بررسی هایی در مورد نوعی ادبیات عرفانی غربی مثل بورخس انجام داده اید . وی محتوای عارفانه ای را در ادبیات جهان به سبک آمریکای جنوبی بیان کرد . چگونه است عرفانی که حد اقل از نظر جغرافیایی با جامعه ی ایران فاصله ی زیادی دارد ، مخاطبان فراوانی در ایران پیدا می کند ولی ادبیات عرفانی کهن ایران در حال حاضر ، مخاطبانی خاص دارد؟
عرفان ” بورخس ” غربی نیست و همان گونه که اشاره کردم ، متأثر از عرفان و فلسفه ی یهودی و ” گنوسی ” است و خودش به تأثیرات فرهنگ شرق بر آثارش اشاره می کند و اعتقاد دارد که پس از تصرف ایران ، اسکندر میراث علمی ایرانیان و هندیان را با خود به یونان برده است . اما از نظر فلسفی ، ” بورخس ” زیر تأثیر فلسفه ی ” بِرکلی ” و ” ایده آلیسم ذهنی ” او است که حتی اعیان خارجی را زیر تأثیر ” ذهن ” و ” ایده ” می داند ، زیرا چنان که می دانید او تقریبا کور بوده و چون نمی توانسته با چشم و محسوسات عینی ، امور را درک کند ، بیش تر درونگرا بوده و گرایش به عرفان یهودی ( قبالا ) ، گنوسی و ایده آلیسم ذهنی به برخی نوشته های او ، رنگی از عرفان می دهد که قابل تأمل است . آنچه به این گونه ذهنیت فلسفی ـ عرفانی جاذبه می دهد ، اعتقاد ” بورخس ” به جاندار بودن اشیا است که دو خاستگاه دارد : یکی باوری سرخپوستی به این که روح ، فیضان الهی است و طبیعت ، المثنای آن است و دوم اعتقاد نویسنده به حلول و تناسخ روح است ؛ مثلاً در داستان کوتاه ” خوان مورانیا ” چاقوکشی به این نام مظلومانه کشته می شود و چاقوی او پس از مرگ ، به سراغ همسر داغدیده می رود تا از قاتلش انتقامجویی کند . دقت کنید که ” بورخس ” خود را ” جهان وطنی ” می داند نه آرژانتینی صِرف و حتی در ۱۹۳۴ مقاله ای به نام ” من یهودی هستم ” نوشته است . به این دلیل ، ذهنیت او ، تلاقیگاه اندیشه های جهانی ، فراـ مرزی و گفتمانی میان همه ی فرهنگ های برجسته ی جهانی است . او همان اندازه از خیام و عطار نیشابوری متأثر است که از عرفان مسیحی و یهودی و سرخپوستی . برخی از داستان های کوتاه او ، زیر تأثیر ماجراجویی ها و شرارت های ” گاچو ” ها یا گاوچرانان بومی کشور خویش است . گاه چنان در به کار بردن واژگان کهنه و مهجور آرژانتینی اصرار دارد که حتی برخی از خوانندگان آثارش را شگفت زده می کند . این آدم کور در تمام عمر ، در حال خواندن و شنیدن بوده است . او را با این نویسنده های پیر و جوان و کم سواد دیروز و امروز مقایسه کنید تا بفهمید چرا آثارشان در طی این سی چهل سال ، کوچک ترین تحولی نیافته ؟ اما شاید مقصود شما ” کوئلیو ” نویسنده ی برزیلی باشد که عناصری از عرفان سرخپوستی و بومی را با آموزه های عرفانی مسیحیت و نیز شرقی با هم تلفیق کرده است . اثر برجسته تر او ” کیمیاگر ” است و بر پایه ی یکی از حکایات ” هزار و یک شب ” بازآفرینی شده که ” حکایت مطابقت دو خواب ” نام دارد و ” مولوی ” هم در ” مثنوی معنوی ” از آن الهام گرفته است . به احتمال زیاد ” کوئلیو ” با این حکایت از طریق دو مقاله ای آشنا شده که ” بورخس ” یکی با عنوان ” مترجمان شب های عربی ” در ۱۹۳۵ و دومی با عنوان ” شب های عربی ” در ۱۹۸۰ انتشار یافته اند . اولین مقاله را دوست گرامی ام ” عبدالله کوثری ” ، در ” کتاب ماه : هنر ” و دومین را ” کاوه ی سید حسینی ” در سایت ” دیباچه ” ترجمه کرده اند . اما علت جاذبه ی آثار این دو نویسنده ، ترسیم گونه ای عرفان ملایم ، زمینی و معتدل است که بیش تر بر جاذبه ها و نیروی شگرف روان آدمی استوار است تا دخالت مطلقه ی خداوند بر سرنوشت آدمی . امروزه دیگر این پندار که گویا ما همگی شیرانی بر روی درفش هستیم که اگر حرکتی داریم ، بر اثر وزش باد است و از خود اختیاری نداریم ، مطبوع طبع جوانان امروز نیست و علت اقبال همین جوانان به کتاب های روان کاوی و خودشناسی ، نیز همین است که می خواهند با شگفتی های روان انسان زمینی امروز آشنا شوند نه با پندارهای عرفانی هفتصد سال پیش که همه ی این آثار باید ضرورتاً مورد خوانش دوباره و انتقادی قرار گیرند .
۱٫ ۷٫ آیا این نظر درست است که ادبیات عرفانی ـ که از جایی دور از ایران گفته و نوشته شده ـ با تلفیق زبان خاص بیان شده و آغشته به ذهنیت مدرنیته است ، اما نوشته های عرفانی ما با همان زبان خاک خورده و به همین دلیل ، ادبیات عرفانی ایران کم تر جهانی شده ؟
همان گونه که خود گفته اید ، عصر امروز ، عصر مدرنیته است نه سنت ، و نسل باسواد ، دانشگاه دیده و فرهیخته ی معاصر ، دیگر اعتقادی به همان عرفان کلاسیک و سنتی ندارد ، زیرا پیشرفت دانش فیزیک ، مکانیک ، و غلبه ی ذهنیت سکولار ، علمی و تجربی جایی برای باور به پندارهای غیر علمی ـ تجربی و موهوم گذشته باقی نمی گذارد . باورهای عرفانی امثال ” کاستاندا ” و ” ویکتور سانچس ” مکزیکی ـ که بر تجربیات نظری و عملی سرخپوستان آمریکای لاتین است ـ بیش از آنچه آسمانی و الهی باشد ، زمینی و انسانی است . ” سانچس ” می گوید خدای عارفان سرخپوستی مکزیکی در هیأت انسان یا گوزنی آبی رنگ نمود می یابد . طبیعت ، نمودی از روان الهی است و باید به آن احترام گذاشت . سیاست های اقتصادی ویرانگر ، باعث قطع درختان و تبدیل زمین آباد به مراکز تجاری و سوداگرانه می شوند . اما عرفان سرخپوستی ، زمین را ، سیمایی از روان زنده و الهامبخش الهی می داند و با درختان ، اشارات عاشقانه می کند . راهنمای سالک در طی طریق ، انسان فراـ طبیعی و آسمانی که شال سبزی به سر و گردن دارد ، نیست ، گوزن و قوچ و گوسفند سفید است . ” کوئلیو ” رمانی دارد به نام ” خاطرات یک مُغ ” که در آن سالک و مریدی برای چیرگی بر امری مقدّر به نام مرگ به راهنمایی مُراد ( ناوال ) خود ، گوری می کند و شبی را تا صبح به تنهایی و در جایی پرت می گذراند . از نظر ساحر سرخپوست ، دفن اختیاری خود در گور ، گونه ای باززایی و آموزه ای برای چیرگی بر مرگی است که بیهوده از آن بیم داریم . این گونه برخورد با مرگ ، با آنچه ” مولوی ” در دفتر دوم ” مثنوی معنوی ” در مورد خالت نزع روان ” شیخ احمد خضرویه ” می گوید ، خیلی فرق دارد . ” جمال میرصادقی ” زیر تأثیر همین رمان داستان کوتاهی به نام ” روشنان ” دارد و در آن شخصیت داستان برای فرار از مرگی زشت و ناخواسته ـ که در شهری با هوای آلوده در انتظار او است ـ در دامن طبیعت گوری کنده ، شبی را به تنهایی به صبح می رساند . در این حال ، احساس می کند که به درختی تناور تبدیل شده که شکوفه هایش به طرف آسمان پرواز می کنند و باد ، دانه هانش را به هر سو می پراکند . مشروح این دو داستان را می توانید با عنوان ” سازه های جادویی در ” روشنان ” میرصادقی ” در سایت های مختلف بخوانید . اگر قرار است مفاهیم عارفانه و تجارب فرابینانه دیگربار در ادبیات داستانی ما تکرار و زنده شود ، حتماً باید در قالب داستان کوتاه و رمان و به زبانی امروزی اما رازورانه و رمزپردازانه ارائه شود و گرنه ، تاریخ مصرف اندیشه های عرفانی به سبک و سیاق کلاسیک ، گذشته است .
۱٫ ۸٫ شما ، بیش ترین و تخصصی ترین نقد ها را در ادبیات داستانی ایران و نویسندگان ایران نوشته اید . این نقدها بیش تر در پهنه ی نویسندگان نسل قبل بوده است . کمتر پرداختن به نویسندگان نسل امروز به خاطر عدم توانایی این نسل در مقایسه با نسل قبل است یا مجالی نبوده ؟ آیا در نسل جدید ، پتانسیل داستان نویسی رو به رشد بوده یا نه ؟
این خرده گیری ، وجهی ندارد . شاید شما در سایت ها و مجلات آنچه را من در مورد نویسندگان نسل کنونی ایران در طی سی سال گذشته نوشته ام ، ندیده اید یا هنوز انتشار نیافته اند . در زمینه ی داستان کوتاه در مورد ” یک قدم با عزازیل ” بیروتی ، ” بشکن دندان سنگی ” مندنی پور ، ” ماهی در باد ” حسین آتش پرور ، ” معصوم اول ” و معصوم دوم ” و ” دست تاریک و دست روشن ” گلشیری ، مجموعه ی ” یوزپلنگانی که با من دویده اند ” بیژن نجدی ، مجموعه داستان ” بقال خرزویل ” نسیم خاکسار ، ” التهاب سرد ” و ” تشییع جنازه ی یک زنده به گور ” فتح الله بی نیاز ، ” درخت گلابی ” و ” بازی ناتمام ” گلی ترقّی ، ” کنیزو ” و ” کافه چی ” منیرو روانی پور ، در پهنه ی رمان سه گانه ی ” آدم و حوا ” ، جمشید و جمک ” و ” مشی و مشیانه ” ی ” محمد محمد علی ” و ” اسفار کاتبان ” ابوتراب خسروی ( دو مقاله ) ، ” خیابان بهار ، آبی بود ” آتش پرور ( سه مقاله ) ، ” تهران ، شهر بی آسمان ” چهل تن ، ” ترجیع بندی برای شاعران ” و ” مکانی به وسعت هیچ ” بی نیاز ، ” چراغ ها را من خاموش می کنم ” پیرزاد ( دو مقاله ) ، ” خانه ی ادریسی ها ” ی غزاله علیزاده ( چهار مقاله ) ، در باره ی ” طوبا و معنای شب ” پارسی پور ( دو مقاله ) و ” حاشیه ی باغ متروک ” محبوبه ی میرقدیری ، ” سمفونی مردگان ” معروفی ( یک بار کتابی با عنوان ” از سمفونی مردگان تا خشم و هیاهو ” و بار دوم با عنوان ” گفتمان متون میان سمفونی مردگان و خشم و هیاهو ” نوشته ام ـ که در سایت ” گردون ” به صورت الکترونیکی انتشار یافته است . چنان که می بینید ، چهل مقاله یا کتاب در باره ی نویسندگانی نوشته ام که همگی در طی انقلاب به پهنه ی ادبی کشور وارد شده اند . خوب ، اگر من نوشته ام ، این چشم انداز امیدبخش است ، به این دلیل بوده که این آثار آن اندازه دارای ارزش هنری بوده که به خوانش آن ها بپردازم .
با این همه ، باید به برخی موانع راه نیز اشاره کرد . بسیاری از نویسندگان جوان آن اندازه که می خواهند داستان هایشان خوانده و ارزیابی شود ، نمی خواهند بیاموزند . من به عنوان کارشناس ، گاه در برخی از این کارگاه های داستان نویسی تدریس کرده ام . من دریافتم که آنان اصلاً نمی خواهند من در مورد داستان نویسی ” احمد محمود ” چیزی بگویم . بی علاقگی به یادگیری و آشنایی با میراث و تجربه ی ادبی پیشینیان ، یکی از این موانع راه و پیشرفت هنری است . بسیاری از این کارگاه ها ، فرمایشی ، دستوری و جهت یافته است و نهادهای خاصی اقدام به تأسیس آن ها کرده اند و داستان نویس برای خودشان تربیت می کنند . علاقه به ” نقد و نظریه ی ادبی نو ” در میان این جوانان ، بسیار ناچیز است . من در ” مشهد ” دو کارگاه دارم که در آن ها ” بوطیقای نو ” را در آثاری مانند ” داراب نامه ی طورسوسی ” و ” هزار و یک شب ” تدریس می کنم و تعداد اعضایش در هریک ، از تعداد انگشتان یک دست ، بیشتر نیست و در میانشان حتی یک قصه نویس هم نیست اما قصه نویسان انتظار دارند تا مجموعه ای از داستان کوتاه یا رمانشان انتشار می یابد ، منتقدی شناخته فوراً آثار بی نظیرشان را معرفی و ستایش کند ، آن هم در راه رضای خدا و رسولش . در همین شهر شماره ی این گونه قصه نویسان ، اندک نیست اما به یادگیری فرهنگ داستان رغبتی نشان نمی دهند .
با تشکر از شما
جواد اسحاقیان