خانم ها و آقایان بزرگوار
از حضورتان که احترامی است به من، به خانواده ام، و به برادرم هوشنک که رفت و در میان ما نیست، کلاه از سر بر داشته سپاسگزاری می کنم.
امیدوارم اگر عمر و سعادت داشته باشم با شرکت در شادی های شما تلافی کنم.
دست های مهربانتان را به گرمی می فشارم.
———————————————————————–
گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بر بست و بگردش نرسیدیم و برفت

او، هوشنگ، برادرم ، بیشتر یک صدا بود. و به گفته فروغ که می گوید تنها صداست که میماند
هو شنگ با صدای گرم و پرقدرت و مردانه اش که سالها با همین صدا برایمان شعر خوانده است و شعر دکلمه کرده است، خواهد ماند.
بی تردید هنوز صدایش همراه با پاره ای از اشعاری که خوانده است در گوشمان آهنگ دارد
وقتی در یکی از شب های شعر خوانی خواند:
خدایا یاری ام کن اگرچیزی شکستم دل نباشد
به راستی مرا تکان داد و دریافتم که شعر ها را با دقت و هدف انتخاب می کند.
کتابخانه او مملو است از دیوان شعرای بسیاری از کلاسیک و نیمائی…
دیوان عراقی، کلیم کاشانی، عبید زاکانی، مثنوی مولوی و بسیاری دیگر و از شعرای نیمائی
دفتر اشعار فریدون مشیری، نادر نادر پور، نصرت رحمانی، اخوان ثالث و تعدادی بیشتر
دیوان غزل های شهریار و دیوان عزل های هوشنگ ابتهاج را او غزل را بسیار دوست می داشت.
او به واقع عاشق شعر و شاعران بود.

گاه می آمد به سراغ من تا گشتی بزنیم و چون قرار داشیم که اگر تک بیت یا رباعی دلنشینی یافتیم برای هم بخوانیم، در این گشت ها بیشتر این تک بیت ها را برای هم می خواندیم. این دو بیت را که دریکی از با هم بودن هایمان برایم خواند یادم مانده است:

آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود
ما را زمانه گر شکند ساز می شویم

چو غنچه گر چه فرو بسته است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

عجب بازی هائی دارد روزگار.
کسی چون بتهون را که نیاز به گوشی حساس و تیز یاب داشت، کر کرد.
و سیف الملوکی عکاس را که آثاری بسیار دل انگیز داشت و من داستان ” یک شاخه شب بو ” را از زندگی او وام گرفته ام کور کرد.
و هوشنگ ما را که برای شعر خوانی به سبک خودش نیاز وافر به نفس داشت ریه اش را آزرد.
واقعن چه نیرنگ باز است زمانه وچه یکه چین است این حیات پیچ در پیچ.

او زندگی را دوست داشت، مسافرت و سیاحت را دوست داشت، ادبیات را دوست داشت، شعر خوانی را دوست داشت، دوستانش را دوست داشت، ولی…مرگ را دوست نداشت، اما گویا مرگ او را دوست داشت و عاقبت خودش را به او تحمیل کرد و بردش …او هم ناگزیرهمراهش شد.

ما با هم بزرگ شدیم ، با هم به دهانمان الفاط نهاده شد و گفتن آموختند، با هم به مدرسه رفتیم و تا حد امکان با هم بودیم، و حالا که او رفته است من مانده ام و دنیائی از خاطراتی که با هم داشتیم ، که در این زمان دلم نمی خواهد مرورشان کنم. نگاه به آن ها عذابم می دهد.
جای خالی او سخت پیداست، وصدایش در گوشم حضوری مملموس دارد…ببینم بالا خره چکار می کنم.

هوشنگ جان:
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

با سپاس از توجه شما
9

7