چوپانی
آقای دکتر براهنی و آقای گلشیری و کوشان عزیز: رسیدگی به نوشته های ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار می کنم. ساعت یک و نیم است. خسته ام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپشان کنید. نمی­گویم بسوزانید. از هیچ­کس متنفر نیستم. برای دوست داشتن نوشته­ ام. نمی­خواهم، تنها و خسته­ ام برای همین می­ روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­ ای تاریک. من غلام خانه­ های روشنم. از خانم دانشور عزیز خداحافظی می­ کنم. چقدر به همه و به من محبت کرده است. چقدر به او احترام می­ گذارم. بانوی رمان بانوی عطوفت و یک هنرمند راست و درست. با شفقت بسیار. خداحافظ دوستان عزیزم.»
۲۱ اردبیهشت؛ برای داستان و رمان ایرانی یاد آوردِ سفر بی بازگشت « غزاله علیزاده» است. متن بالا را که بعضی تنها وصیت او دانسته اند، بارها خوانده ایم. گمان نمی کنم اعتنای چندانی به این وصیت حتا از سوی نامبرگان در متن وصیت به ویژه در مورد رسیدگی به نوشته هایش شده باشد که اگر شده بود؛ وضع این طور نبود. هرچند رمانی از او – آخرین رمان تمام شده ی او _به ارشاد رفته و امیدوارم زودازود منتشر شود. جان کلام آن که در ۲۱ اردیبهشت سال ۷۵ غزاله برای چهارمین بار دست به خودکشی زد. سه خودکشی پیشین موفقیت آمیز نبود. شرح ماوقع را به جا و درجا خواهم نوشت. قرار بود آن روزها مجله ی «کارنامه»ویژه نامه ای را به غزاله اختصاص بدهد که نداد. شاید سردبیر دلخور بود از نقدی که غزاله به او و مریدانش داشت. اگرچه خودخواسته رفت اما حرف ناگفته ای هم باقی نگذاشت. همه ی حرف ها را در داستان درخشان« گردو شکنان» اش گفت و رفت. اصلاح می کنم؛ یکی از داستان های درخشان فارسی، درخشان تر از «دادرسی» و رمان « خانه ی ادریسی ها». داستانی که همه در برابر آن سکوت کردند یا شاید هم پی به جایگاه آن نبردند. از گردو شکنان هم نوشته ام. عمری اگر بود و توفیقی در نصیب منتشر خواهم کرد. این روزها که موسم فحش خوردن و فحش دیدن در شبکه ها و فضای مجازی است. پس لابد باید صد سالی بگذرد تا بشود از بانوی داستان سُرا و متفکر ایرانی نوشت. یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما…..