نقد فیلم، ناگفته های هوشیارانه ای است که منتقد از دل یک اثر سینمائی بیرون میکشد ودر برابر ما قرار میدهد.
من نقد فیلم های سینمائی را میخوانم، با اینکه بسیار اتفاق می افتد که هرگز آن فیلم را نبینم.
سالها پیش، دریکی از شماره های، هفته نامه ای در تورنتو، نقد فیلم (قلب کاغذی) را خواندم. مستند گونه ای قابل توجه در باره آدمهائی بود که هرگز عاشق نشده ویا مورد توجه دیگران قرار نگرفته بودند. من این فیلم را هنوز ندیده ام اما موضوع جالب والبته مهم فیلم مرابرآن داشت تادرباره این گمشده انسانهای قرن بیست ویکم ،یعنی «عشق» سخن بگویم.
ابتدا یاد آور میشوم که در سال ۱۳۸۷در ایران فیلمی بر پرده سینما ها آمد با نام (مجنون لیلی)که متاسفانه در هیاهوی سینمای تجاری ایران آن طور که باید دیده نشد، و از نگاه تیز بین منتقدان دور ماند. فیلم (مجنون لیلی) اگر چه با انبوهی ازهنرپیشگان مطرح سینمای ایران ساخته شده بود اما سوژه ای داستان گونه به روال سایر فیلم های تجاری نداشت. کارگردان دوربین را بدنبال یک جعبه کادو ولنتاین که مظهر عشق گمشده در هیاهوی زندگی امروزی است روانه میکند تا خواستار واقعی اش را بیابد.
سخن زیبائی در اوائل فیلم از زبان هنرپیشه جوان فیلم به گونه سئوالی از مرد مسنی بیان میشود اومیگوید:
«راستی حاجی، لیلی ومجنون ها وشیرین وفرهاد ها کجا رفتند چرا در این دور وزمانه، ما هیچ از این عاشق ومعشوق ها نداریم ؟ ۷۰۰- ۸۰۰ سالی میشه که خبری از این گونه عاشق ومعشوق های آنچنانی نیست»
در ادامه فیلم، کادو ولنتاین پس از عبور از موقعیت هائی که واقعیت های زندگی را نشان میدهد بدست جوانی می افتد که برای بدست آوردن ورساندنش بدست عشق زندگیش حاضر میشود تا پای جان خطر کند که سکانس زیبا وپایانی فیلم را میسازد.
اما واقعن عشق در کجای زندگی فعلی ما آدمیان امروزی قرار دارد؟ وقتی پول حرف اول وآخر رامیزند؛ عاشق ها بدنبال معشوق های پولدار میگردند ومعشوق ها اجازه ورود فقرا به دایره عاشقانشان را نمیدهند ؛ عشق واقعی جائی برای عرض اندام ندارد. بهمین دلیل است که آمار طلاق روز بروز زیاد تر وخیانت زوج ها به یک دیگر، علنی تر میشود. که بقول شاملو «روز گار غریبی است..»
ما اینک در جهانی زندگی میکنیم که بیش از نیمی از مردمانش درفقر، گرسنگی، بیماری ویا آزارها وتجاوزات و تبعیض ها بسر میبرند که همه روزه به نوعی شاهد آنها هستیم در حالیکه هیچکس قادر به حل این معضلات اجتماعی نیست .ومردم انقدر غرق در مشکلات زندگیشان هستند که اگر در جائی عاشق ومعشوق واقعی پیدا شوند، هرگز دیده نمیشوند تا نامشان وعشقشان عالم گیر شود. البته نا گفته نماندعاشق ومعشوقی هم اگر به وصال یکدیگر نایل شوند اول چیزی راکه نابود میکنند عشق است چرا که واقعیت های زندگی گاهن اجازه نگهداشتن حرمت عشق را به آنهاهم نمیدهد.
اما انسانهای سرگشته واسیر تکنولوژی دنیای امروز بدنبال معشوقی آسمانی میگردنند تا با یادش ساعتی آرام گیرند . بهمین دلیل عرفان و روان پژوهی رونقی بسزا یافته است، و این رونق نشان از جستجوی انسان بدنبال گمشده خویش است. هرچند که گروهی معتقدند باید منتظر بود تاعلم، سرگشتگی وپریشانی خاطرانسان را ریشه یابی وشاید مداوا کند.
اما به اعتقاد من ایمان داشتن بیک مبداء، بزرگترین عشقی است که انسان میتواند در وجود خودش ایجاد کرده وهمیشه آنرا زنده نگهداردتا آرامشی همیشگی داشته باشد.
آنچه گفته شد قطرهای از دریای بی کران عشق بود که فرهیختگان بسیار کتابها و سروده ها در باره اش نوشته وخواهند نوشت. کلام زیبای مولانا در این باره بهترین حسن ختام این نوشته است.
هرچه گویم عشق را شرح وبیان….. چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن،می شتافت…..
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید…..
هم قلم بشکست وهم کاغذ درید