قبلن بگویم که این تداوم انتشار کتاب های دکتر محمود صفریان شده است صدای بیدار ادبیات ما و یاد آور دورانی است که کتاب های متعدد و خوب و بی گرفتاری گرفتن اجازه مخصوص، جاری می شد در عروق جامعه، و هر کتابی درست همانی بود که نویسنده تحریر کرده بود بدون دستکاری و نظر ممیزینی که نمی توان قبول کرد می توانند در مورد همه ی کتاب ها نظر اصلاحی بدهند.
فصلی دیگر کتابی است که خواندنش خواننده را به شوق می آورد و سبب می شود که یک نفس بخواندش. البته مثل اغلب کتاب های این نویسنده هم شیرینی خواندن را دارد و هم رگه های تلخی که ذائقه را آزار می دهد. این شیرینی و آن تلخی چنان با تار و پود هائی بهم تنیده شده اند که وقتی سر برمی داری کامت را در خود گرفته است و تفکرت را به آنجا می کشاند که اگر نویسنده آن خودت بودی گریز دیگری داشتی؟
زیبائی کل داستان و چیدمان واژه ها بنحوی است که خوشایند است و گمان می کنی آنچه که نوشته شده است همانی است که بایستی نوشته می شد.
تعریف وجاهت که به دفعات در جای جای کتاب آورده شده است، توام با حسادت و خباثت و پیچ و خم های دیگر داستان به شکلی است که مرد اول داستان را به شک می اندازد و دچار وهم می کند، تا حدی که خواننده نیز نمی داند با او همراه شود و یا رهایش کند در دنیای خودش.
نمونه ای از نثر این کتاب که ضمنن از وجاهت نیز می گوید در صفحه ١۵چنین آمده است:

” وقتی درلابی هتل در انتظارش بودم، با اینکه یکبار در داروخانه و با روپوش سفید دیده بودمش، نگران اطراف را می پائیدم و بیم داشتم که بیاید و نشناسمش. چه تصورابلهانه ای، چون وقتی تقریبن همه ی سرها به سویش چرخید فهمیدم که دارد می آید. برخاستم تا متوجه بشود. چون او هم مرا فقط یکبار و به مدتی کوتاه دیده بود.
البته زیبائیش شاخصه چشمگیری بود که او را می شناساند.
رویم را چرخاندم و چند گام به سویش رفتم. ولی نگاه های کنجکاو چند نفری که در لابی بودند عذابم می داد.
دختری بغایت زیبا با سیمائی ترکمنی و بسیار شیک پوش با اندامی یگانه به رویم لبخند زد.
نگاهی خریدارانه به عروس احتمالی خانواده انداختم:
آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بر وجاهت او افزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی از ترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد. ”
مکان های داستان های محمود صفریان به خواننده امکان می دهد با شخصیت های داستان به نقاط مختلف همسفر شود، و بشود یکی از آنها، با آن ها شادی کند و در اندوهشان غرق شود. و گاه دلش می خواهد نظر بدهد و انتظار اجرا را هم دارد.
من دلم می خواست خیلی زود تر یکی از شخصیت های کلیدی همین داستان فصلی دیگر را از صحنه بیرون برانم چون به او شک داشتم.

” اگر ازدواج تو با من مشکل اوست بسیار از درک و دریافتش هم متاسفم و هم متعجب. گیریم که من نبودم، ولی با احساس بیان شده تو که او را برادر خود می دانی، و بسته بودن عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان ها را هم به وضوح و با دلیل منطقی رد کرده ای، نمی توانست با تو ازدواج کند، پس مشکلش چیست؟ ”
و کتابی که چنین خواننده را با خود ببرد حتمن صفات ویژه ای دارد.
نحوه انتخاب مکان های رخداد های همه یا قسمتی از هر داستان، خواننده را به این فکر وامیدارد که نکند داستانی واقعی را می خواند، در این صورت صفریان باید اگر نه جهانگرد که یک ایران گرد کارکشته ای باشد و سنگ صبوری مورد قبول که ابن همه داستان را برایش تعریف کرده باشند یا خودش یکی از بازیگران آن ها است.
حتا قبل از انتشار این کتاب، مجموعه کارهای محمود صفریان در ادبیات داستان نویسی به او جایگاه ویژه ای داده است. او تاکنون بیش از پنجاه داستان کوتاه و نیمه بلند و دو رمان دارد که پاره ای از آن ها در مرز شاهکار هستند، ومی تواند کارنامه بسیار خوبی برای او باشد.
چه می شود کرد که متاسفانه مردم ما میانه خوبی با کتاب خوانی ندارند. در حالیکه میانگین کتاب خوانی در پاره ای از کشور ها پنجاه دقیقه در روز است و در پائین ترین زمان که باعث تاسف کشور های اروپائی است، پانزده دقیقه در روز است ، ولی برای ما کمتر از یک دقیقه است. و مزید بر آن دیوارنا میمون حائل بین برون و درون کشورمان است که به دلایل زیادی بنظر نمی رسد برداشته شود.

” … رنگش کاملن پریده بود، وبا چشمانی بسته طاق باز روی تخت بیمارستان در حالی که به کندی نفس می کشد دراز کشیده بود و دو قطره اشک از گوشه های چشمان بسته اش به بیرون راه باز کرده بود، و دیدم که دارد زیر لب کلماتی را بیان می کند. جلو رفتم و با دقت گوش دادم شاید می خواست حرفی را با ما در میان بگذارد. متوجه شدم شعری را آرام تکرار می کن و اشک می ریزد:
” ای که در ساغر من باده ی غم ریخته ای
چند پیمانه ی دیگر بده، کم ریخته ای ” “

در مجموع کتاب فصلی دیگر کتابی است بسیار گیرا و خوش نثر و همانطور که گفته شده برای مراد که یکی از کاراکترهای اصلی است با دکتر آلتین زیبا که همسرش است در بر پاشنه متعارف نمی پرخد یا چنین تصور می شود. بنظرمن کتابی است خواندنی.

قبلن بگویم که این تداوم انتشار کتاب های دکتر محمود صفریان شده است صدای بیدار ادبیات ما و یاد آور دورانی است که کتاب های متعدد و خوب و بی گرفتاری گرفتن اجازه مخصوص، جاری می شد در عروق جامعه، و هر کتابی درست همانی بود که نویسنده تحریر کرده بود بدون دستکاری و نظر ممیزینی که نمی توان قبول کرد می توانند در مورد همه ی کتاب ها نظر اصلاحی بدهند.
فصلی دیگر کتابی است که خواندنش خواننده را به شوق می آورد و سبب می شود که یک نفس بخواندش. البته مثل اغلب کتاب های این نویسنده هم شیرینی خواندن را دارد و هم رگه های تلخی که ذائقه را آزار می دهد. این شیرینی و آن تلخی چنان با تار و پود هائی بهم تنیده شده اند که وقتی سر برمی داری کامت را در خود گرفته است و تفکرت را به آنجا می کشاند که اگر نویسنده آن خودت بودی گریز دیگری داشتی؟
زیبائی کل داستان و چیدمان واژه ها بنحوی است که خوشایند است و گمان می کنی آنچه که نوشته شده است همانی است که بایستی نوشته می شد.
تعریف وجاهت که به دفعات در جای جای کتاب آورده شده است، توام با حسادت و خباثت و پیچ و خم های دیگر داستان به شکلی است که مرد اول داستان را به شک می اندازد و دچار وهم می کند، تا حدی که خواننده نیز نمی داند با او همراه شود و یا رهایش کند در دنیای خودش.
نمونه ای از نثر این کتاب که ضمنن از وجاهت نیز می گوید در صفحه ١۵چنین آمده است:

” وقتی درلابی هتل در انتظارش بودم، با اینکه یکبار در داروخانه و با روپوش سفید دیده بودمش، نگران اطراف را می پائیدم و بیم داشتم که بیاید و نشناسمش. چه تصورابلهانه ای، چون وقتی تقریبن همه ی سرها به سویش چرخید فهمیدم که دارد می آید. برخاستم تا متوجه بشود. چون او هم مرا فقط یکبار و به مدتی کوتاه دیده بود.
البته زیبائیش شاخصه چشمگیری بود که او را می شناساند.
رویم را چرخاندم و چند گام به سویش رفتم. ولی نگاه های کنجکاو چند نفری که در لابی بودند عذابم می داد.
دختری بغایت زیبا با سیمائی ترکمنی و بسیار شیک پوش با اندامی یگانه به رویم لبخند زد.
نگاهی خریدارانه به عروس احتمالی خانواده انداختم:
آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بر وجاهت او افزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی از ترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد. ”
مکان های داستان های محمود صفریان به خواننده امکان می دهد با شخصیت های داستان به نقاط مختلف همسفر شود، و بشود یکی از آنها، با آن ها شادی کند و در اندوهشان غرق شود. و گاه دلش می خواهد نظر بدهد و انتظار اجرا را هم دارد.
من دلم می خواست خیلی زود تر یکی از شخصیت های کلیدی همین داستان فصلی دیگر را از صحنه بیرون برانم چون به او شک داشتم.

” اگر ازدواج تو با من مشکل اوست بسیار از درک و دریافتش هم متاسفم و هم متعجب. گیریم که من نبودم، ولی با احساس بیان شده تو که او را برادر خود می دانی، و بسته بودن عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان ها را هم به وضوح و با دلیل منطقی رد کرده ای، نمی توانست با تو ازدواج کند، پس مشکلش چیست؟ ”
و کتابی که چنین خواننده را با خود ببرد حتمن صفات ویژه ای دارد.
نحوه انتخاب مکان های رخداد های همه یا قسمتی از هر داستان، خواننده را به این فکر وامیدارد که نکند داستانی واقعی را می خواند، در این صورت صفریان باید اگر نه جهانگرد که یک ایران گرد کارکشته ای باشد و سنگ صبوری مورد قبول که ابن همه داستان را برایش تعریف کرده باشند یا خودش یکی از بازیگران آن ها است.
حتا قبل از انتشار این کتاب، مجموعه کارهای محمود صفریان در ادبیات داستان نویسی به او جایگاه ویژه ای داده است. او تاکنون بیش از پنجاه داستان کوتاه و نیمه بلند و دو رمان دارد که پاره ای از آن ها در مرز شاهکار هستند، ومی تواند کارنامه بسیار خوبی برای او باشد.
چه می شود کرد که متاسفانه مردم ما میانه خوبی با کتاب خوانی ندارند. در حالیکه میانگین کتاب خوانی در پاره ای از کشور ها پنجاه دقیقه در روز است و در پائین ترین زمان که باعث تاسف کشور های اروپائی است، پانزده دقیقه در روز است ، ولی برای ما کمتر از یک دقیقه است. و مزید بر آن دیوارنا میمون حائل بین برون و درون کشورمان است که به دلایل زیادی بنظر نمی رسد برداشته شود.

” … رنگش کاملن پریده بود، وبا چشمانی بسته طاق باز روی تخت بیمارستان در حالی که به کندی نفس می کشد دراز کشیده بود و دو قطره اشک از گوشه های چشمان بسته اش به بیرون راه باز کرده بود، و دیدم که دارد زیر لب کلماتی را بیان می کند. جلو رفتم و با دقت گوش دادم شاید می خواست حرفی را با ما در میان بگذارد. متوجه شدم شعری را آرام تکرار می کن و اشک می ریزد:
” ای که در ساغر من باده ی غم ریخته ای
چند پیمانه ی دیگر بده، کم ریخته ای ” “

در مجموع کتاب فصلی دیگر کتابی است بسیار گیرا و خوش نثر و همانطور که گفته شده برای مراد که یکی از کاراکترهای اصلی است با دکتر آلتین زیبا که همسرش است در بر پاشنه متعارف نمی پرخد یا چنین تصور می شود. بنظرمن کتابی است خواندنی.