در اول کتاب آمده:
این کتاب نیز چون بیشتر کتاب هایم مجموعه ی داستان است
ولی در این کتاب داستان ها تقریبن همه شان از کوتاه، بلند تر هستند و این را ازنظریات شما دریافتم، که دوست دارید هر داستان چون فصلی بلند از یک رمان باشد و خواندنشان زمانی را بخواهد که خواننده لذت خواندن را بهتر دریافت کند و کتاب ” سلفچگان ” چنین است.
خواندن حدود پنجاه داستان آمده در کتاب هایم، شما خواننده های نازنین را با درد ها و درماندگی ها و با امید ها و موفقیت های مختلف مردم کشورمان آشنا می کند، چون هر یک حکایتی ملموس از گوشه ای، و مردمی است که با هم در پهنه ی گسترده کشورمان زندگی می کنند.
همانطور که توجه داشته اید، نحوه بیان و زبان این داستان ها، بدون پیچ و تاب های اضافی است. راحت می توان خواندشان و چیدمان و انتخاب واژه ها به نحوی است که پی می بریم زبان ما چه غنائی دارد:
“…دیدن آن همه آدم های درمانده و از کار افتاده و چهره های درهم و فشرده و انواع ناله هائی که از اتاقهای در باز، سرازیر می شد و حلقوم را می فشرد، از یادت می برد که در بیرون از آن چهار دیواری نوع دیگری از زندگی جریان دارد.
اندوه به در و دیوارش ماسیده بود و تصور اینکه روزی سرو کارم به چنین جائی بیفتد درونم را مچاله کرده بود.
به در ورودی هر اتاق جعبه ای با در شیشه ای نصب بود و هریک از مقیم های آن اتاق با زبان عکس پرده ای از رخداد های گذشته خود را درون آن نصب کرده بود. نمی توانستی باور کنی که صاحب هر عکس همانی است که با یکدنیا فاصله بر تختی افتاده است. فاصله ای که بر باورت فشار می آورد و قبولش را هرچند واقعیتی بود درناک، مشکل می کرد.
قبرستانی از زنده هائی بود که روزی روزگاری نفس کش می طلبیده اند. و اغلب چه یال و کوپالی هم داشته اند. ”
از داستان: نوعی نفس کشیدن