اشاره‌: نوشتار حاضر متن سخنرانی ی خسرو باقرپور است که در هنگامه ی وقوع «قتل ‌های ‌زنجیره‌ای ی حکومتی» در مراسمی چند در خارج از کشور ایراد شده است.

عشق‌آمد و ‌قناری ‌موزون ‌گلوی ‌سرشارش ‌را
نثار‌کرد
و عاشقان ‌سرشته‌ی ‌باران ‌بودند
در‌ رویای‌ سرو ‌و ‌ماه
و‌ عاشقان ‌سرشته‌ی‌ مرجان‌شدند
در ‌رازهای ‌آب‌ و ‌ستاره
وعاشقان‌سرشته‌ی‌نان‌انددرتاب‌ها‌ی‌خون‌و‌آزادی.*۱
سال‌هایی ‌چند از اصابت ‌‌صاعقه‌ای صعب‌ که ‌از ابر سیاه‌ بی ‌خردی ‌بر ‌پیکر‌درخت‌‌ تنومند و دیرپای فرهنگ‌ مرز ‌و ‌بوم ‌مان ‌فرود ‌آمد گذشت. شاخه‌هایی چند از این‌‌ درخت ‌تناور ‌‌فرو فتادند ‌هرچند ‌شاخه‌های فرو فتاده ‌‌به‌ خاک اولین ‌‌آن ‌‌نبودند اما آرزو کنیم‌ که آخرین آن باشند.
وه ‌که‌ چه ‌شگفتی ‌آور است ‌‌اما‌ ایستایی‌‌ و‌‌ پویایی این درخت. این شگفتی به ‌جد از سر شیفتگی نیست که گواه ایستایی و پویایی آن تاریخ است، تاریخ که شناسنامه و تعریف انسان است در زمان.
فرهنگ، فرهنگ، راستی را به چه معنی است این واژه‌ی جادویی و راز صلابت آن برای بی‌ خردان و اهریمنان به چه معنا؟. این چه واژه ‌ای است که دروجی چون گورینگ اذعان میدارد: «من هر وقت نام فرهنگ را می‌شنوم بی ‌اختیار دست به اسلحه می‌برم».
فرهنگ کلمه‌ای ‌‌است ترکیب شده از واژه ‌های «‌‌فر‌» و «‌هنگ‌». فر در لغت به معنای جاه‌ و‌ جلال و شکوه و بارقه‌ی خرد ‌است، فره‌ی ایزدی است، آورده ‌اند جرقه ‌ای است از شعله‌ی مشعل اهورایی تا چراغ راه انسان باشد.
و اما «هنگ» که معرب آن هنج است به معنای هنگار یا هنجار که کردار و رفتار و پندار را معنا می‌بخشد. پس، اربابان فرهنگ چراغ داران راهی اند که انتهای آن مدینه‌ی منور آگاهی و خرد انسان است.
در اسطوره ‌های ایرانی ستیزی دائمی را شاهدیم که «‌از سر صبح ازل تا آخر شام ابد» ساری ‌و‌ جاری است، ستیز خیر و شر، اهورا و اهریمن، اندوه و شادی و…. فرهنگ را نیز دشمنی است بد سگال دراین کارزار. در امر تلاش برای باز کردن مفهوم سیمایی و نهفته‌ی یک اسم معنی و یا یک صفت، راه‌کاری توضیحی بر این است تا اسامی معنی و یا اوصاف مخالف را هم شاهد بیاورد، مثل « دیو» ‌برای‌ « فرشته» ‌و ‌یا ‌« سیاهی»‌ برای‌ « سپیدی». من به نیرویی که در گذر تاریخ و تداوم آن با فرهنگ می‌ستیزد، «‌فروهنگ‌» نام نهاده ام، هنجار فرومایه و پستی که بارقه‌ی آگاهی و فرهیختگی را‌ تاب نمی ‌آورد و درخاموشی و مستوری آن می‌کوشد.
فرهنگ و فروهنگ در پهنه‌ی گیتی درگیر نبردی بی‌امان‌اند. در میهن ما نیز فروهنگ پیکر فرهنگ ‌سازان مرز و بوم مان را به اتکای قدرت خویش به تازیانه‌ی جهل می‌کوبد و پیکرها شان را برخاک بی‌خردی می‌افکند.
در آذر ماه سال هفتاد و هفت فرهنگ ‌پرور فرهیخته محمد مختاری و درخشنده ‌گوهرانی دیگر بر خاک افتادند. در این نوشتار کوشش می‌گردد شناختی از جوهر اندیشه ‌گی محمد مختاری ارائه شود و مقولات زبان و آزادی و فرهنگ و امر فروکاستن این مقولات از دیدگاه وی مورد مداقه ‌و‌ بررسی قرارگیرد. ذکر این توضیح نیز واجب است که جسم این نوشتار از جان آثار و سخنرانی ‌های او هستی یافته است، باشد که حق ‌کلام و حرمت اندیشه و شعر او را ادا کرده ‌باشد.
* * *
دروازه ‌های ‌عمر
بر گریوه‌ی‌ غارت گشاده است
و آفتابِ ایام
از کوهسارِ وحش ‌مکرر برآمده است
کز دوزخ (‌آمدند، کندند و سوختند، کشتند و) ماندند
(در نیمه ‌های خاستگاه ‌های پگاه)
پلک ‌هایش را بر هم می‌نهد
ناهید آب‌ چهر
و شش هزار سنگ
در شاخه ‌های درهم البرز فرو می‌غلتد. *۲
راستی را که کار «‌نویسنده‌» این کاوشگر کان‌ کمال چیست و وحشت دیوان و دروجان فروهنگ از وی ز‌چه روی؟. به حقیقت کار شعرا و نویسندگان در پی ساختن هم اکنون و پی ‌ریزی جهانی است که مستلزم رهایی است و باید یله و رها شود، جهانی به گسترده‌گی ‌کلمه به تنوع اندیشه، کثرت بیان و اعتلای فرهنگ. و این همه از مایه‌ی آینده‌گی است کارکردش نوخواهی، شکستن عادت‌، تغییر وضع و برهم زدن نظم زبانی است که ابزار نظارت بر انسان شده باشد.
نوآوری در حقیقت و به حقیقت تحقق شمایلی است از آینده در اکنون. به این اعتبار کار نویسنده نه رشگ بردن به آینده است و نه لمیدن بر گذشته و نه تسلیم به روزمره ‌گی، از این روی کار نویسنده از طرح آزادی بیان، شورش علیه زبان‌ِ مسلط در زند‌گانی‌ی ‌جامعه است. چون زبانِ مسلط در پی ثبات و تداوم و استمرار عادات و هنجاری است که بر «‌گذشته ‌گی‌» و «سنت‌» و بر « روزمره ‌گی‌» استوار است.
کارکرد نویسندگان، این یاورانِ فرهنگ، زمانی بارزتر و حساس ‌تر می‌شود که فروهنگ‌ِ سنت‌ها، نهادها، قدرت‌ها و ابزارهایِ ‌بازدارنده‌ی فرهنگ و آزادی گلوی زبان آزاد و فرهنگ را بفشرند و بر آنان سایه‌ی شوم اراده‌ی خویش بیفکنند.
فروهنگ ‌ِ‌سلطه، کلام را محدود می‌خواهد و زبان را چونان ابزاری جهت نظارت خویش فرو ‌می‌کاهد، ساخت های بیانی را‌‌ معدود، محدود، معین، هم‌ساز و هم‌سان با خویش می‌طلبد، و این کلام را محدود می‌کند و مصونیت گوهر اندیشه را از کفِ ‌فرهنگ می‌رباید. وقتی زبان و کلام محدود گردید، ‌‌ذهن تنگ و ‌فروبسته می‌ماند، و آن زمان که بیان در سطح ماند ‌«‌امتناع تفکر» رخ می‌دهد و حاصل آن نیز در عرصه‌ی فرهنگ «‌تفکر ممتنع» است.
وقتی کلام به بند تک معنایی و تکرار بسته آید معرفت به‌ ابزار هم‌شکل کننده بدل می‌شود. زمانی‌که کلمه حذف گردد «‌فخر هستی» انسان حذف می‌گردد و این یعنی فرو کاستن‌ و تقلیل و تنزل انسان و فرهنگ.
در این میانه است که شاعران و نویسندگان در زبان شورش می‌کنند تا روشنایی ی زبان و پویایی ی انسان را به صیانت برخیزند. تقابلی بین فرهنگ و فروهنگ با کارکردی صعب و دشوار و به راستی کارزاری سخت و کارستان.
برای وارستنِ زبان گریزی جز آزادی نیست. یا اندیشیدن مکتوب، منظوم ‌‌‌‌و منثور باید به محاق تعطیل گرفتار آید و یا حق بیان باید برقرار بماند اگر حق بیان از نویسنده سلب گردد حق ‌کار از وی سلب شده است، چون بیان و اندیشه‌ی آزاد دقیقا «کار» نویسنده و شاعر است.
اگر حق و امنیت بیان از نویسنده و شاعر دریغ گردد امنیت شهروندی و حق معاش وی سلب شده است.
فرو کاستن زبان به ابزارِ نظارت بر انسان و اشیاء، زمانه‌ی ما را به عصر تقلیل زبان فرو ‌پاشانیده است.
این امر بار مسئولیتی مشترک و سترگ را بر دوش نویسندگانِ یک کشور و نویسندگان دیگر جهان می‌گذارد که ضمن حفظ کارکرد فردی خویش به صورت جمعی نیز به ‌مقابله‌ی با آن بپردازند. هم اکنون زبان بازی و زبان سازی یِ مراکز قدرت، منابع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، تکنولوژی یِ ارتباطات و تبلیغات در سویه‌ی استقرار زبانی است محدود، مصنوعی، تک معنا، سیاست زدوده، مصرف‌گرا، دستخوش روزمره‌گی، آرمان زدا، سودا گرایانه و آخرالامر نظارت‌گر و این خطری مرگ‌بار است که پویایی فرهنگ را آماج خویش قرار داده است.
شایان اسف فراوان است که رسانه‌های گروهی یا ابزارهای بیان برخلاف کارکرد خویش ابزار استقرار این زبان ابزاری گردیده ‌اند.
زبان ابزارشده مستلزم انسانی است که خود ابزار گردیده است. چنین زبانی در سویه‌ی تقویت و گسترش شیئی ‌شدگی و از خود بیگانه‌ گی انسان ‌ها است، آدمیانی که می ‌بایست به ذراتی بی ‌شکل و یا هم‌ شکل، پراکنده و اتم ‌وار تبدیل شوند. تا جامعه را نیز این ‌گونه تصویری حاصل آید.
جامعه‌ی ایران را می‌توان در سه حوزه‌ی اجتماعی و تاریخی به شرح زیر به تصویر کشید:
اول‌: جامعه‌ای سنتی که درآن عرف و عقاید، گذشته‌گی و مجموعه‌ی سنت‌ها برقرار است.
دوم‌: جامعه ای مدنی، که مبتنی بر قانون و نهاد های جامعه‌ی مدنی باشد و قانون ‌گرایی هنجار شهروندان و شهربانان گردد.
و سوم‌: جامعه‌ی توده‌وار، یا کیفیتی که مردم را به صورت ذرات پراکنده و بی‌شکل می‌طلبد.
در این میان نویسندگان ایران هم تافته‌ی هم‌ بافته ‌ای از این مجموعه ‌اند آنان نیز به فراخور وابسته‌ گی های بنیادی خویش به این موقعیت ‌ها، هم در آنان سهیم هستند و هم از آنان متاثراند. اما در نگاهی کلی می‌توان اذعان نمود که از انقلاب مشروطه تا به امروز نویسندگان در گستره‌ی ارزش‌ها و ‌روش‌های حوزه‌ی اول (جامعه‌ی‌سنتی) بیگانه و غیرخودی تلقی گردیده ‌اند. بنا بر این نفی‌ گشته و طرد شده و عاقبت حذف می‌شده ‌اند.
در حوزه‌ی دوم (حوزه‌ی جامعه‌ی مدنی) که شروع آن از آغاز دوران مشروطه است ‌و شاخص های آن دولت، مجلس، قانون اساسی به مثابه میثاق بین دولت و ملت، و نهاد های قانونی و حقوقی ‌اند، هم جامعه تازه ‌پا است و هم نویسندگان از آن در رنج و تعب بوده‌اند. هرچند که به ‌خاطر آن مبارزات بسیار طولانی هم صورت پذیرفته است.
وجه سوم اما، جامعه‌ای است توده‌وار.
در این جامعه اراده‌ی حکومت‌گران معین کننده‌ی حضور مردم در صحنه است که این امر نیز برای تایید تصمیمات گرفته ‌شده از طرف حکومت‌ها و ‌حاکمین صورت می‌پذیرد. در این حوزه، هدف صاحبان قدرت، تبدیل فرهیخته‌گان و اصحاب ‌قلم به ذرات بی‌هویتی است معلق در فضای اراده و تصمیم، در کنار دیگر توده‌ی مردم.
غیر از ادواری گسسته و کوتاه که در آن اصحاب قلم توانسته‌اند در عوالم آزادی سخن برانند (همانند برخی از سال‌های اوایل مشروطه، دوران منحصر در دهه‌ی بیست تا سال سی ‌ودو و اوایل انقلاب بهمن، که در این ادوار نیز مجموعه‌ای از عوامل و ساخت‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در تضاد با آزادی‌ها به وجود خویش ادامه می‌داده‌اند.) بیش از یک قرن است که فریاد رسای نویسندگان ایران در طلب آزادی‌ی اندیشه و بیان در فضایی که در وجه سوم شرح آن رفت بی‌پاسخ مانده و سرکوب‌ گردیده است، در ادواری طولانی صاحبان قلم همواره زیرسلطه و نظارت ‌مستقیم سانسور و سرکوب بوده و فجایعی چون ترور، لب دوختن و حبس های جان فرسا را تاب آورده‌اند. بعد از وقوع این همه فاجعه در پهنه‌ی فرهنگ کشور هم‌چنان نمایندگان و صاحبان و کارگزاران قدرت به داغ و درفش و خموشی تهدید می‌شوند.
در فضایی که ذکر آن رفت ما هم اینک در دو وجه با امر فرو‌کاستن زبان مواجه‌ایم.
اول‌: از راه گسترش فروهنگ سرمایه‌ی جهانی با آرایه‌ی لیبرالیسم نوین و پدیده‌ی جهانی شدن. چشم انداز این سیاست تبدیل انسان به ابزاری است که در روند عملی کردن تصمیمات گرفته شده از جانب نخبه‌گان قدرتِ اقتصادی در جهان امروز به‌کار آید.
دوم‌: از طریق آوار شدن گذشته‌ی فرهنگی ما بر اکنون و در کنار آن، سخت‌جانی‌ی ساختارهای استبدادی‌ی سنتی و میراث فرهنگی‌ی دیرین ما. این میراث فرهنگی‌ی کهن علی‌رغم دست‌آوردهای بسیار انسانی و درخشانش به‌ناگزیر فرهنگی است که آفت استبدادی دیرپا، جان‌سخت و مطلق‌گرا سیمای زیبایش را آبله‌گون کرده است، پری‌پیکری را می‌ماند که هنگام خرامیدن می‌لنگد!!. نمونه‌وار اشارتی بنماییم و بگذریم، در سیمای انسانی سعدیِ شیراز شاعر ِفاخر ما گمانِ شبهه نمی‌رود اما چه دردناک است زمانی که چنین انحصارگرایانه در خطابش به خدای خویش آدمیان را به «خودی» و «غیرخودی» قسمت می‌کند:

ای کریمی که از خزانه‌ی غیب
گبر و ترسا وظیفه‌خور داری
(دوستان) را کجا کنی محروم
تو که با (دشمنان) نظر داری. *۲

باری، چنان‌که گذر کردیم اندیشه و بیان در جامعه‌ی ما با موانع نهادی و مشکلات گوناگون از انواع فرهنگی، سیاسی، حقوقی و‌عرفی، قانونی، ساختاری، نظری ‌و‌عملی در تقابل است. در حقیقت و به حقیقت مشکلِ معرفت در جامعه‌ی ما مشکلی است فرهنگی، سیاسی، نظری و عملی. و حال باید نیکو نگریسته شود در این آمیزه و اختلاط که فرهنگ و فروهنگ درهم آمیخته‌اند آزادی بیان و فرجام آن چگونه رقم خواهد‌ خورد رقمی که این زمان «‌رقم مغلطه بر دفتر دانش» است.
فرهنگ سنتیِ ما‌چنان که ذکر آن رفت به رغم تمام مفاخر و درخشش‌ آن فرهنگی است در وزن و گسترده‌گی، پدرسالار و مردسالار، مبتنی‌بر ساختار و روابط «شبان رمه‌گی»، و از بابت نگاه به آزادی و «بیانِ آزاد» بی‌چرا، پوشیده‌گو و پوشیده‌گرا.
این فرهنگ هر چیز و همه ‌چیز و همه ‌کس را در ثباتی مطلق ‌اندیشانه، هم ‌شکل خواهانه و دوگانه‌ گرا می‌طلبد و می ‌پسندد، «ثنویتی تاریخی» که ایرانیان حامل آن اند!. پس این نگرش، مبنا و نتیجه‌ی دستگاهی اندیشه‌ای و ارزشی است ‌که همه چیز را به حق و باطل، سیاه و سفید، و زشت و زیبا تفسیر و تقسیم می‌کند و آن‌ چه را با خویش ناساز دید رد کرده و آن‌چه را همراه یافت ارزش گذاشته و می‌پذیرد.
منابع قدرت و معرفت در این فرهنگ و جامعه عادلانه توزیع نشده‌ و یا اصلا توزیع نگردیده‌اند، پس همه چیز باید تابع یک «حقیقت مطلق» باشد که این مطلقیت را خود از برای خود قائل است. دایره‌یِ بسته‌ای‌ که در روابط سلسله‌ مراتبیِ قدرت و معرفت و حتی حقیقت متبلور است.
از گنج ‌نامه‌ی فلسفه‌ی یونانی نقل است: حقیقت آینه‌ای بود چهره‌نمای خدایان و در دست ایشان، قضا را سهوی حادث آمد، آینه بر زمین فرو فتاد بشکسته و هر تکه را کسی به ‌دست آمد. حال بی‌شک در عالم معرفت سفیه باشد کسی ‌که تکه ‌ای از این آینه را در دست دارد و آن را تمام پندارد و خویشتن را ارباب ‌حقیقت شمارد. نگاهی این چنین به جهان به حق طبیعی و اجتماعی انسان هم از همین زاویه می‌نگرد. به واقع این گونه بینش به جای این ‌که به «حق» فرد گرایش داشته باشد به «تکلیف» وی گرایش دارد، یعنی به جای این‌ که انسان «ذی‌حق» باشد «وظیفه‌مند» است. درقبال این چنین صاحب فکر یا حاکمیتی بنای «تکلیف» بر «حکم» است و ماهیت «حکم» نیز ‌در ‌گرو «تشخیصِ» مجامع و یا مراجع یا مراکز تعین کننده‌ی «حکم».
این نهاد ‌ها حتی برای ارگان های مختلف نظیر مجلسِ منتخب مردم نیز تعیینِ «حکم» می‌کنند،‌(نمونه‌ی «حکم» حکومتی در مورد خروج طرح قانون مطبوعات ‌از دستور کار مجلس).
در این مناسبات فرد اساسا پذیرنده‌ی پاسخ ‌های از پیش معین شده است، در نتیجه فرد فقط اختیار اجرای اوامر را دارد و به تبیین «حکم» نمی‌پردازد، او حتی پرسشگر از چند و چون «حکم» حاکم هم نیست خواه این ‌حاکم در صدر جامعه باشد و یا در راس خانواده، پس این جامعه با این مناسبات جامعه ‌ای است تمامیت‌ گرا و مردسالار.
این نوع «حکم» و «تکلیف» در واقع و خواه‌ناخواه ناظر است بر نابالغ و صغیر بودن افراد، و علاوه‌بر این‌ها نارسایی خرد و اندیشه و قلم و گفتار و نوشتار آنان را باور دارد.
معنی این‌«تکلیف» در بهترین حالت فعال ‌تر شدن خیر وجودی انسان علیه شر درونی یا ضد ارزش های وجودی خویش است، از این رو در عمق این نگرش انسان ذاتا به جرم گرایش دارد، اصل بر برائت وی نیست حتی اگر به زبان نیز خلاف آن گفته شود.
در پسِ پشتِ این اندیشه انسان قادر به تشخیص خیر و صلاح خویشتن نیست و به قیم نیاز دارد. در گستره‌ی خانواده نیز به صور گوناگون این نگرش پاتریونالیستی اعمال می‌گردد، برای مثال در ماده‌ی ۱۸ و ۱۹ قانون گذرنامه‌ی جمهوری اسلامی ایران «حق» مرد دال بر ممنوعیت خروج همسرش از کشور به ‌رسمیت شناخته شده است.
در عرصه‌ی زبان نیز فروهنگِ تکلیف خواستار پیشگیری از زبان است و این امر را با اعمال سانسور در اندیشه و بیان و در تمامی ابعاد ‌زندگی جاری می‌سازد، و نتیجه آن می‌شود که اهل سیاست و حکومت به تعین خط قرمز در عرصه‌ی آزادی اندیشه مبادرت می‌کنند و افراد جامعه نیز که تابع چنین «فرهنگی» می‌باشند در پذیرشِ طبیعیِ اصل‌ِ سانسور با آن‌ ها به اشتراک می‌رسند. هم اینک وضع به‌ گونه ای است که صراحتا صاحب منصبانِ اصلاح‌طلبِ و داعی آزادی نیز اذعان می‌دارند که «سانسور» هست و باید باشد، خط قرمزی هست و باید حفظ شود.
به دلایل عدیده‌یِ فوق زنده یاد محمدمختاری در سالیان گذشته تمام هم و غم خویش را بر سر این امر نهاد که: «باید موانع، مشکلات، عرصه‌ها و ساختار های سانسور را برای جامعه توضیح داد ‌و فقط به تکرار این امر بسنده نکرد که در جامعه سانسور هست، این را که خودشان هم می‌گویند که هست!.»
گمان وی بر این بود: «شاید بتوان ایران را در ردیف بالای لیست کشور هایی دانست که در آن‌ ها پدیده‌ی شایعات در مورد کلیه‌ی مسایل اجتماعی و سیاسی و در همه‌ی سطوح از مطبوعات و ارگان ‌های سیاسی‌ی دولت گرفته تا اعماق جامعه وجود دارد»
مختاری بروز این مساله ‌‌را «حق» تعینِ حدود و انحصار در گزینش خبر، اطلاعات، و عقیده از جانب اهل سیاست و حکومت می‌دانست ولی همچنین معتقد بود که مردم هم به ‌نوعی در این قضیه مشارکت می‌ورزند.
مختاری به نوعی مشکل معرفتی در عرصه‌ی تفکر اجتماعی ما معتقد بود او عقیده داشت: «در نظام «معرفت سنتی»یِ ما انسان جزیی از یک کلیت مقدر است به این معنی که خود نقشی مستقل در بهره‌وری از منابع معرفت ندارد. بسیاری از مسایل حیات از پیش پذیرفته و تبعین شده است. این نوع معرفت در اسطوره ‌زده‌گی، در مفروضات ‌دینی و مسایل ‌دیگر وجود دارند و حتی بر خود معرفت نیز مشرف‌اند. این نوع معرفت از‌یک طرف‌ با‌سنگ ‌شدگی در لایه‌ های ‌خویش و با ایستایی ‌خود مانع از ادراک مستقیم جهان است، و ازسوی دیگر انسان را در برابر یک ‌«کلیت» انتزاعی، کیهانی، اجتماعی و دینی قرار میدهد که در تقابل با «خرد» است.
با چنین معرفتی انسان قادر به برآوردن نیاز‌های معنوی، مادی و اجتماعی خویش نخواهد گردید. در چنین معرفتی حوزه‌ی ‌امور مختلفه بسته است. شیوه و هدفِ زیستن برخوردِ فکری‌ی مخالف و متضاد را تحمل نمی‌کند بل آن را سرکوب می‌کند، و به ‌ناگزیر معرفت مصونیت سیاسی، اجتماعی و فکری ندارد، همان ‌گونه که اندیشیدن در همه‌ی حوزه‌های حیات مقدور نیست. در این گونه از معرفت سرانجام به جاها یی می‌رسیم که با خطوط قرمز مشخص و محدود گردیده‌ اند و نتیجه آن می‌گردد ‌که بخش هایی از اجتماع از اندیشیدن برکنار می‌مانند و «گوهرِ‌اندیشیدن» را به دیگران واگذار می‌کنند، در نتیجه پیروی از «اندیشه های مجاز و معین» به کارکرد عمومی اجتماع تبدیل می‌گردد. این روند در جایی به فاجعه ختم می‌گردد که نحله‌های سیاسی فکری امر پیروی از «اندیشه‌های مجاز» را کارکرد خویش می‌سازند.» (در این‌جا منظور از «اندیشه‌های مجاز» تفکرات، تشکلات، و سیاست‌ها‌یی است که مجاز به عرضه‌ی رسمی‌ی خویش در جامعه‌اند.)
استقلال در اندیشه، کارکردِ معرفتِ مدرن، که بر«شک گرایی»، «استنتاج منطقی‌» و «برخورد تجربی» استوار است کار‌شیوه‌ی تفکر مختاری بود و بیان آن نیز ‌در جامعه‌ی ما از سوی سیستم مطلق نگر و تاریک‌اندیش و سنتی ولایت فقیه ‌ قابل تحمل نبود.
محمدمختاری معتقد بود از دوران انقلاب مشروطه تا به امروز ما اسیر برخورد و تضاد حل نشده مابین دو دستگاه معرفتی «مدرن» و «سنتی» بوده‌ایم. گویا ‌ترین نمود این تناقض و التقاط را او در قوانین وضع شده، روابط و ساختارِ‌ سیاسی، نهادهای فرهنگی و اجتماعی، نظام‌دادرسی و در مقررات فرهنگی ما متبلور می‌دید.
او به‌ خوبی تفاوت دیدگاهی نهفته میان «معرفت مدرن»، که گرایش به قانون در آن نهفته است با «معرفت سنتی» در عرصه‌ی نهادینه شدن آزادی‌ها و انعکاس آن در قوانین مدون اساسی را با هوشیاری ظریفی ارایه می‌دهد.
مختاری می‌گوید: «نهادی شدن آزادی به شکل تدوین شده در قوانینِ اساسیِ کشورهای اروپایی به این صورت آمده است که هیچ قانونی نباید در جهت منع و محدودیتِ حق بیان وضع گردد، اما در جامعه‌ی ما و در تاریخ سیاسی یکصد سال اخیر آن چه از آغاز مشروطیت و تدوینِ قانون اساسیِ آن، چه در قانون اساسی دوره‌ی سلطنت پهلوی ها وچه در قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی ایران، هر وقت از آزادی در قانون نامی به میان آمده است بلافاصله تاکید شده است «اگرکه»، «مگرکه»، «به شرطی‌که» و الفاظی از این گونه. بررسی این «اگر» و «مگر»‌ها روشن می‌کند که مبنای تدوین قوانین نوعا محدودیت آزادی ها بوده است که اساس آن نیز «معرفت سنتی» ما می‌باشد.»
او می‌افزاید: «قوانین ما نوعا در مورد محدودیت ها به تفصیل پرداخته‌اند اما در مقدورات به عبارات کلی و کش‌دار و توجیح‌ پذیر بسنده کرده‌اند.» محمدمختاری برای نمونه‌‌«اصل‌۲۴ ‌قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران» را مورد سوال ‌‌قرار‌می‌دهد، در این اصل آمده است « نشریات و مطبوعات در بیان مطالب خود آزادند مگر این‌که مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند تفسیر آن را قانون تعین می‌کند.» مختاری می‌گوید: «این بند به جای این ‌که به «تفصیل» آزادی بپردازد قید و بند و شروط آزادی را تفصیل داده است، و به اصل محدودیت مطبوعات تبدیل گردیده و آزادی را نفی و نقض کرده است.» کلیه‌ی مطبوعات تعطیل شده نیز از ابتدای جاری شدن این قانون تا به حال به صورت مجزا یا فله‌ای همه‌گی با استناد به این ماده تعطیل گردیده‌ و یا استناد به این ماده یکی از دلایل تعطیل آنان بوده است.
«معرفت مدرن» را محمدمختاری در تعارض و تخاصم با مطلق ‌نگری ‌‌و ‌‌انحصارگرایی در حاکمیت ‌‌‌و دولت‌‌ و‌‌ قوانین‌ اساسی ِ‌مدون و روابط بین نحله ‌های مختلف سیاسی و فکری می‌داند و رژیم سیاسی و تفکرسیاسی انحصارگرا و مطلق ‌نگر را تبلور بارز «معرفت سنتی»‌ ارزیابی می‌کند.
مختاری زبانِ فرهنگ مدرن و زبان گویای آزادی با بیانی مدرن بود. او با قلم‌ توانایش نه ‌تنها با جهل و تمامیت‌گرایی و مطلق اندیشی در شکل نیروی حاکم درافتاد، بلکه با بستر‌های اجتماعی و فروهنگ حامل و پرورنده‌ی این پدیده ها در جامعه نیز درگیر‌شد. با‌ مکاتبی درافتاد که حامل این گرایش سنتی ارتجاعی بودند. این شورشگر قهرمان عرصه‌ی زبان آوری در نبرد با این مظاهر منفی از پا نیفتاد، غم نان مغلوبش نساخت، تا عاقبت به قهری شیطانی و ترفندی اهریمنی از پا افکنده شد.
او آزادی را در میهن خویش چنین خطاب کرده است:

آزادی آی!
قوس نشاط آدمی اکنون
در این سرزمین
چندان فرو نشسته و خاموش است
کز شش هزار خاطره انگار خاکستر می‌پاشند
بر چشم آب. *‌۴‌
این چهره ‌ای که از محمدمختاری و اندیشه‌های او ترسیم شد باید برجسته شود و شایای برجسته‌گی بیشتراست، این چهره‌ای است از مختاری که در یاد اهل فضل و هنر چهره‌ ایست درخشان و ماندگار و بی‌شک «ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام او»، کسی که دلش به عشق آزادی و سعادت و فرهنگ مردم می‌طپید.
یادش را گرامی می‌داریم و اندوهگینانه همزبان می‌شویم «ابوطیب‌ مصعبی» را و پرسش برمی‌داریم:

چرا عمرِ طاووس و دراج کوته؟
چرا مار و کرکس زید در درازی؟
چرا زیرکانند بس تنگ روزی؟
چرا ابلهانند در بی‌نیازی
اگر نه همه کار تو باژگونه‌ست
چرا آن‌که ناکس‌تر آن را نوازی؟!.

پانویس:
۱ـ منظومه‌ی ایرانی. محمدمختاری، ص‌۷۵، چاپ اول، نشرقطره‌، تهران. ۲ـ‌‌همان. ص‌۶۴، جمله‌ی ‌داخلِ پرانتزِ اول ‌‌جمله‌ی ‌‌معروفی در تاریخ‌ِ جهان گشای جوینی در‌توصیف حمله‌ی مغول به ایران.
ر.ک به تاریخ جهان گشایِ جوینی. تصحیح محمد ‌قزوینی ج‌۱‌‌‌جمله‌ی ‌‌داخلِ پرانتزِ دوم «‌تا که بر ‌زاید سوشیانسِ پیروزگر از آب کیانسه از نیمه‌ی اوشستر» ‌(ازسوی خاستگاه پگاه‌: شرق‌=خورآیان=خراسان) از نیمه‌های خاستگاه‌های پگاه.
ویدیودات ۱۹:
۵ به نقل از جستار در باره‌ی مهر و ناهید. دکترمحمدمقدم. ص۵۷. ۳ـ کلیات‌سعدی، بخش‌گلستان، ص‌۲۹، چاپ‌ هشتم، انتشارات امیرکبیر، تهران ۴. منظومه‌ی ایرانی. ص ۷۴ .