mahmood kavir
گرگ ها هستند. گرگ ها همه جا هستند.اما تو نیستی. همیشه همین طور بوده. به تو فکر می کنم. به خیابان. به روسری سبزت که پاییز با خود برد. به کتانی های سپیدت که جاماند
داشتم دیوانه می شدم. تمام دیوارها پر از گرگ شده بود. تو ی سیاهی چشم ها که نگاه می کردی. توی شیشه مغازه هاکه نگاه می کردی. ما از ترس گرگ ها دویدیم. همینطور که می دویدیم گویی گرگ ها با ما بودند. گرگ ها می دویدند . با ما. کنار ما. پوزه شان کنار صورتمان بود. توی پالتوی بلند من. توی پیراهنم…..
خسته و نفس نفس زنان نشستیم بر بال جوی.سرم را کوبیدم لب جوی آب. درخت پیر را بغل کردم و پیشانی کوبیدم به درخت. پیشانی کوبیدم به درخت.مرا گرفتی. بغل کردی. گریه کردی. تلخ. های های گریه بود یا هلاهل. روسری ترانه هنوز توی دستت بود. روسری آبی ترانه که حالا سرخابی شده بود . و ترانه نبود. ترانه مرده بود. یکی داشت از توی قهوه خانه ی عاشق ها می خواند:
گه گداخ داش بولاغا
سویی سرخوش بولاغا
بیرین سن دی بیرین من
توکاخ قان یاش بولاغا
دیروز . دیروز بود. دیروز بود و نبود. امروز بود. همین امروز لعنتی. یا دیروز بود. بود و نبود و کبود بود. کبود درد بود.ای دیروز نفرینی. ای دیروز بد. دیروز مرگ. دیروز اشک. دیروز درد. پس کو . آفتابمان کو. فردا کو. صبح کو. شب است . هزار هزار سال است شب است. توی آفتاب هم شب است. توی بلوار کشاورز شب است. توی شارلی ابدو شب است. توی بصره شب است. توی کابل شب است. توی نیس شب است. توی دوزخ هم شب است