این تکه زیبار را از دوست نازنینم خواندم حیف آمد شما را محروم کنم:
” «آن روز» هوا گرم بود ـ نه مثل حالا . نه مثل امروز که باد داغ نوک انگشتهایم را وقتی با موتور می راندم بسوزاند ـ مادر بزرگ ، عصر جا را توی تارمه زیر پنجره ی بزرگ آشپزخانه پهن کرده بود . فصل امتحانات بود . سوم بودم . فردا فیزیک داشتیم . بی حال و بی علاقه روی بالش دراز کشیده بودم و سینه ی پای چپم را روی زانوی پای راستم انداخته بودم و کتاب را مثل فارسی می خواندم و یک چشمم به ترک های سقف تارمه بود و مارمولک کوچکی که دمش را توی سه کنچ بالای در اتاق تکان تکان می داد . ممه مثل همیشه گوشش به رادیوی سونی اش بود و اوریب به دیوار تکیه اش داده بود تا صدا را بهتر بشنود و به عادت سالیان با موی چانه اش که نبود ور می رفت و گردنش را گاهی پیچ می داد به خیال اینکه مو را لای دو انگشنش گیر بیندازد و بکند .
دو دل بودم. فردا یحتمل تعطیل می شد . رادیو از ظهر نوحه و قرآن می گذاشت و تا حالا که سر شب بود هنوز ادامه داشت . گاهی باد خنکی می وزید و لامپ صد وات چسبیده به سقف تارمه را تکان می داد . من و ممه تنها بودیم . پدربزرگ همین چند ماه قبل رفته بود و بچه ها هم . خانه خلوت شده بود و جان می داد برای درس خواندن و گذران فرجه ی امتحانات . ممه صدای رادیو را کم کرد و سینی را سمت من سراند :
_ چُویی خُوَر
_ نَخوم
مادر بزرگ گاهی با خودش حرف می زد . زیر لبی چیز هایی می گفت که من نمی شنیدم انگار که با مخاطبی فرضی حرف زده باشد یا به پرسشی جواب داده باشد وقتی تمرکز می کرد و به گوشه ای خیره می شد گاهی جمله اش واضح بود گاهی فقط سین و شین کلمه مثل صدای فش فش یک مار به گوش می رسید. حالا یک ساعتی می شد که نشسته بود کنار رادیو و به نوحه و قرآن بی موقع گوش می داد خبر را ظهر گفته بودند . رادیو گفته بود و تلویزیون هم . حالا شب رادیو را باز گذاشته بود به تمنا این که چیز تازه تری بشنود شاید.
چشم هایم روی فرمولها و نمودارهای کتاب می لغزید و می رفت روی متن هایی که توضیح بودند انگار که بایست آنها را حفظ می کردم. کتاب را بستم و نشستم و سینی را جلوتر کشیدم و استکان را زیر شیر فلاکس دو لیتری ژاپنی که فشاری بود گرفتم . پدر بزرگ این فلاکس را دوست داشت. سیگار زیاد می کشید و آخر های شب پای تلویزیون عراق چرتش می گرفت و بعد که بیدار می شد و بقیه خواب بودند استکان را می گرفت زیرش و فشار می داد و تلخا تلخ چنذ استکان هورت می کشید و باز چرت می زد تا صبح که ما بیدار می شدیم و تلویزیون برفک داشت و خش خش می کرد. پدر بزرگ رفته بود حالا و ممه به یادش چایی را توی آن دم می کرد که بودنش را حس کند . بی قند یک جرعه خوردم. کمرنگ بود و کمی تلخ. دم نکشیده بود شاید. زانویم را آوردم بالا و ساق دست را انداختم رویش یک قند برداشتم و هورت کوتاهی کشیدم . ممه تکیده شده بود . مشتی استخوان نشسته در لباس رنگی دست دوز بلندی که چند نمونه اش را داشت و می پوشید و همه مثل هم بودند . هنوز دستش به چانه اش بود و لمیده کنار رادیو . صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی توجه اش را جلب کرد و سرش چرخید و دید که دارم چای می خورم و با دقت نگاهش می کنم. نگاهمان یک لحظه در هم گره خورد فهمید کتاب را زمین گذاشته ام . دوباره به سمت رادیو برگشت صدای رادیو را کمی بلند تر کرد و آه کوتاهی کشید:
ـ …نبخشاش “