naeimeh_doustdar (1)

نعیمه دوستدار، روزنامه‌نگار است. او در دی ماه سال ۸۸ بدون هیچ مشکلی از مرز هوایی ایران عبور کرد و سوار هواپیما شد که برای همکاری با رادیو فردا از ایران خارج شود، اما در حالی‌که هواپیما در حال آماده شدن برای پرواز بود، مأموران او را از هواپیما پیاده و بازجویی کردند.

این روزنامه‌نگار ایرانی می‌گوید: «موضوع ممنوع‌الخروجی و پیاده کردن من از هواپیما در حالی که مسافران دیگر مرا نگاه می‌کردند، بدترین اتفاقی بود که برایم افتاده است. نمی‌دانم مسافرهای دیگر در مورد من چه فکری کردند. لابد پیش خودشان فکر می‌کردند یک مجرم هستم یا قاتل.. »

بلاتکلیفی و ترس

نعیمه بعد از گذشت چندین سال هنوز از ترس فرودگاه رهایی پیدا نکرده است. او که اکنون در سوئد زندگی می‌کند، می‌گوید: «هر بار که وارد فرودگاهی می‌شوم، این حس ترس برای من تداعی می‌شود. هر لحظه فکر می‌کنم که ممکن است کسی مانع سفرم شود. در برخورد با ماموران فرودگاه همیشه دچار اضطرابم گرچه می‌دانم خطایی نکرده‌ام. حتی هنوز هم گاهی خواب می‌بینم که به ایران رفته‌ام و برای خروج مشکل پیدا کرده‌ایم، یا خواب می بینم پاسپورتم را از من گرفته‌اند و به من اجازه خروج نمی‌دهند. شب‌هایی که این خواب‌ها به سراغم می‌آیند، دچار اضطراب شدید می‌شوم و روز بعدی را نیز خیلی بد می‌گذارنم.»

اما نعیمه بعد از پیاده شدن از هواپیما، بلافاصله بازداشت نشد. او چند هفته بلاتکلیف بود. می‌گوید: «این دو- سه هفته خیلی برای من سخت گذشت. حس ناشناخته‌ای را تجربه کردم. نمی‌دانستم چه زمانی و چگونه بازداشت می‌شوم. ذهنم سخت با این موضوع درگیر شده بود.»

او می‌گوید: «از این فرصت استفاده کردم و مقالات زیادی در مورد اینکه با بازجوها چطور برخورد کنی و چطوری خودت را آماده کنی خواندم، ولی با این‌حال، نمی‌شود گفت که کاملاً آماده بودم. آنجا همه چیز باز هم ناشناخته و ترسناک به نظر می‌رسید.»

بعد از آنکه نعیمه را از هواپیما پیاده کردند، نوبت تفتیش و بازجویی رسید: «مرا به بهانه‌ای واهی و اتهامی دروغ به دادگاه انقلاب کشاندند و آنجا دستگیرم کردند. بعد برای بازرسی منزل، به خانه رفتند. بازرسی همراه با توهین و تحقیر اعضای خانواده‌ام بود و سرانجام مرا با چشم‌های بسته به اوین بردند. بعدها متوجه شدم که همان روز و همزمان با دستگیری من تعداد دیگری از روزنامه‌نگاران در یک پروژه مشترک از سوی وزارت اطلاعات ایران دستگیرشده‌اند.»

احساس قوت و فترت

پس از بازداشت احساست متناقضی در او شکل گرفت: احساس قوت از یک سو و احساس ضعف و فترت از سویی دیگر: «از یک طرف احساس می کردم به شدت قوی شده‌ام، ولی همزمان احساس ضعف و ترس شدید داشتم. وقتی مرا بازداشت کردند و به سلول بردند، حس کردم قوی هستم و این مرحله‌ای است که باید بپذیرم، اما وقتی که تهدیدم می‌کردند با با خشونت با من رفتار می‌کردند، احساس ضعف می‌کردم که همین احساس درماندگی از نظر روحی هم آسیب‌های زیادی به من وارد کرد.»

بی‌خوابی و تپش قلب یکی از همین آسیب‌هاست:

«بی‌خوابی برایم عذاب‌آور بود، نمی‌توانستم بخوابم تا زمان را که در سلول بسیار کند می‌گذشت درک نکنم. هر ثانیه برایم مثل هزار سال می‌گذشت. چندین بار به بهداری اوین مراجعه کردم. آنها به من دارویی دادند که خیلی قوی بود و با مصرف این دارو به من حالت نیمه‌بیهوشی دست می داد، به طوری که نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم. و تمام روز بیهوش می‌ماندم. بالاخره با اعتراض خودم و هم‌سلولی‌ها، دارو را قطع کردند و داروی سبک‌تری دادند.»

نعیمه می‌گوید: «برخورد بازجوها همیشه همراه با تهدید و خشونت بود. آن‌ها معمولاً نقاط ضعف زندانی را پیدا می‌کنند و از آن به راحتی بر ضد او استفاده می‌کنند. در آن زمان من خیلی نگران همسرم بودم، چرا که هفته‌های آخر خدمت سربازی‌اش را می‌گذراند. مدام تهدید می‌کردند که همسرم را بازداشت می‌کنند. نزدیک دو هفته بود که از مادرم بی‌خبر بودم. به آن‌ها التماس می‌کردم که بگذارند با مادرم تماس بگیرم، اما ممکن نبود.»

بی‌اعتمادی پس از آزادی

بعد از آزادی از زندان هم، گاهی همچنان وحشت از بازجویی وجود دارد: «یک‌بار ساعت ۱۲ نیمه‌شب تلفن خانه زنگ خورد. نمی‌توانستم تلفن را جواب دهم. یکی از اعضای خانواده‌ام جواب داد. زنگ زده بودند که بگویند برای تحویل وسایلم به اوین بروم. نمی‌توانستم به آن‌ها اعتماد کنم، می‌گفتم دروغ می‌گویند، فکر می‌کردم دروغ می‌گویند، همانطور که با دروغ مرا به دادگاه انقلاب کشاندند و بازداشت کردند. این تماس‌های گاه و بیگاه مرتب تکرار می‌شد و امنیت روانی‌ام را به‌هم می‌ریخت.»

ترس و بی‌اعتمادی به تدریج گسترده‌تر می‌شود و ممکن است به زودی به همه شئون زندگی گسترش پیدا کند:

«دچار بی‌اعتمادی شده بودم، احساس می‌کردم، در اطرافم همه مأمور اطلاعات هستند، اگر از کوچه‌ای رد می‌شدم و فردی در ماشین نشسته بود، دچار وحشت می‌شدم. حتی زمانی که در خانه خودم تلویزیون بی بی سی را نگاه می‌کردم، تصور می‌کردم که دوربینی کار گذاشته شده و مرا در خانه خودم زیر نظر دارند. هر بار که از خانه بیرون می‌رفتم، فکر می‌کردم کسی به خانه ما می‌آید و دستگاه شنود کار می‌گذارد. برخی اوقات به دوستان نزدیکم هم مشکوک می‌شدم.»

این ترس‌ها به دلیل اطلاعات بسیار شخصی و محرمانه‌ای بوده که بازجوها در حین بازجویی درباره زندگی گذشته او می‌دادند و از آنها خبر داشتند.

نیازهای روزانه و درماندگی

می‌گوید: «یکی از چیزهایی که خیلی از نظر روانی من را اذیت کرد و آثارش هنوز به جای مانده، این بود که نمی‌توانستم نیازهای اولیه خودم از جمله مواد غذایی و لباس را در زندان برآورده کنم. تعداد بازداشتی‌ها در آن سال زیاد بود. آن ها نمی توانستند امکانات اولیه را برای زندانیان تأمین کنند، مثلاً اگر به همه زندانی‌ها باید سه پتو یکی برای زیر،یکی برای رو و یکی برای بالش و یک دست لباس می‌دادند، برای من اینگونه نبود. به من به جز مسواک و خمیر دندان و حوله، چیزی دیگری نرسید. زمانی که بازداشت شدم یک پالتو داشتم و لباس و شلوار جین به تن داشتم که و با این لباس‌ها پنج هفته بازداشت را سپری کردم.»

نعیمه می گوید: «زمانی که پریود شدم، باید به آن‌ها التماس می‌کردم که به من نوار بهداشتی بدهند. در مورد بقیه زندانی‌ها هم همین‌طور بود. آنها از ما پول می‌خواستند، ما که در زندان پول نداشتیم، بعد با کلی التماس با تأخیر نوار بهداشتی به تعداد محدود می‌آورند. من در تمام مدت بازداشت، لباس زیر و لباس اضافه نداشتم. مجبور بودم لباسم را بشویم و جایی نبود که آن‌ها را خشک کنم. برای همین لباس‌های خیس را تنم می‌‌کردم. هنوز هم وقتی حمام می‌روم این حس‌ها برای من زنده می‌شود. هم خوشحالم که می‌توانم خودم را خشک کنم و مجبور نیستم لباس خیس به تن کنم و هم از تکرار این خاطرات ناراحت می‌شوم.»

پس از خروج از کشور و گذراندن دوره‌های مشاوره، حس اعتماد و اطمینان به اطرافیان دوباره در او زنده شده است: «تا زمانی که در ایران بودم نمی‌توانستم به کسی اعتماد کنم، نه تنها به این دلیل که فکر می‌کردم آن ها کارهای من را گزارش می دهند، بلکه نگران بودم اگر دیگران به خاطر من بازداشت شوند، چه خواهد شد. این مهم‌ترین نگرانی من بود.»