چرا این نگارش…درمورد:
گام هائی در کوچه های خاطره
با بهره کشی از انسان وقتی آشنا شدم که دیدم بیش از چهل، پنجاه هزار انسان در فاصله نیمساعت بایستی از چند در بریزند در حلقوم محوطه ی حصار شده ای که نامش پالایشگاه بود ، پالایشگاه نفت.
پدرم با اینکه کارمندی فنی بود نیز بایستی همراه با آن لشکر در صفی که ردیف مورچگان انسانی را شکل می داد، هر روز صبح کله سحربا عجله همراه شود تا عقب نماند و از هستی ساقط نگردد…. نو جوان بودم.
در ذهن نو جوانم تلاش برای رهائی و رسیدن به زندگی متعارف یک وظیفه بود. و همین وظیفه مرا از سن سیزده سالگی راه انداخت.
حاصلش دستگیری های به دفعات و گذران در بسیاری از بازداشتگاه ها و تحمل شرایط آن ها که گاه طاقت سوز و از توان یک انسان افزون تر بود کشاند، و در شهرها و مکان های متفاوت و در هردو رژیم. من بیشترین آمادگی تحصیلی ام را در پاره ای از این بازداشتگاه ها فراگرفتم. از جمله ریاضیاتم را در بازداشتگاه قزل قلعه و در محضر زنده یاد استا بزرگوار پرویز شهریاری.
و حالا دارم تکه هائی از این ماجرا ها را بعنوان ” گام هائی در کوچه های خاطره ” به ترتیبی که در ذهنم می چرخد و نه بر پایه ردیف سال ها، می نویسم. این عقب و جلو نوشتن ” بک اند فورت ” ممکن است مانع از دریافت درست این رخداد ها که تمامن واقعی است بشود.
نمی خواستم به ردیف و ترتیب رخداد ها و سالها، بنویسم از” الف ” شروع کنم تا به ” ی ” برسم. آنچه یادم می آمد بی توجه به زمان وقوع ، نوشتم. اگر بنظر پراکنده گوئی می آید، پوزشم را به پذیرید.
این نوشته خاطرات زندان نیست، یاد آوری تکه هائی ازرخداد هائی است که به تناوب و در زمان های متفات بر من گذشته است تا یادی کرده باشم از گذشته خودم که جدا از گذشته مردم کشورم نیست. مردمی که هنوز دارند بها ی رهائی را وبا سخت ترین شکل می پردازند.
دارم در کوچه پس کوچه های ذهنم گام می زنم.