یدالله

داستان « شبلی » و « منصور حلاج »
ابتدا به حسین منصور حلاج که از اهالی رامهرمز خوزستان و بعضی او را اهوازی می دانند می پردازیم .
از معروف ترین عرفا و شاعران سده سوم هجری بوده است . به خاطر عقایدش عده ای از علمای اسلامی آموزه هایش را مصداق کفر گوئی دانسته ، او را تکفیر کردند . قاضی شرع به دستور خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد ،
شاعران فارسی زبان همچو عطار نیشابوری ، حافظ ، سنائی ، مولوی ، ابوسعید ابوالخیر ، عراقی ، محمود شبستری ، شاه نعمت الله ولی و اقبال لاهوری در باره او بیت هائی سروده اند .
نخستین متفکر شیعی که دفاع معقولی از حلاج کرده خواجه نصیر الدین طوسی است او در کتاب « اوصاف الاشراف » حلاج را در سلوک سید اتحاد می داند امّا مراد از اتحاد کفر آمیز نیست بلکه اتحادی است که در آن سالک از انانیت خود رهیده است و جز خدا نمی بیند و او در نهایت حلاج را فانی و منتهی
می شمرد . دقیق ترین تمثیلات در معنی و توجیه انا الحق از آن مولوی است . او در معنای شطح بایزید و حلاج ، به اتحاد نوری وسلب تعین اعتباری قائل است نه حلول و اتحاد . و آن را با تمثیلاتی بیان کرده است . ماندد حدیده مُحماه
( آهن گداخته ) . تبدیل هیزم به نور آتش ، تبدیل نان به جان . نیستی به قطره در دریا . تبدیل سنگ به گوهر بر اثر تابش آفتاب .
توضیح آن است که این دعوی از هرکس و در هر حال روا نیست . بلکه از سالکی مجذوب ، در حال استغراق و بی خودی « انا الحق » سرزند .
می توان آن را با چشم پوشی به معنای « هو الحق » دانست . از این روست که مولوی انا الحق حلاج را علامت رحمت حق می داند . برخلاف انا الحق فرعون که سبب لعنت اوست . این بیان بر خلاف وحدت وجود ابن عربی است .
شیخ محمود شبستری همین توحید مولوی را ، با استفاده ار تعبیر قرآنی ، آورده است . وی با اشاره به آیه ۲۰ سوره قصص ، حلاج را به شجره طور تشبیه کرد ، و انا الحق او را ایجاد صدا در درخت وادی ایمن حق شمرده است . تمثیل شجره طور را ببش از او شبستری ، عطار نیز به کار برده است و پس از او هم دیگران بسیار به آن استناد کرده اند ازجمله شیخ بهائی در مفتاح الفلاح به آن اشاره تایید آمیزی کرده است . فصلی از کتاب نذکره الاولیاء عطار به او اختصاص دارد . عطار فرماید :
زان می که خورد حلاج گر کسی بخورد بر او صد هزاران برنا و پیر بودی
و حافظ گوید : گفت آن یارکزو گشت سردار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد .
گویند : چون به زیر دارش بردند بوسه ای بردار زد ، و پا بر نردبان نهاد .
گفتند : حال چیست ؟ . گفت : معراج مردان سردار است .
گویند وقتی او را به سوی دار می بردند هرکس سنگی می انداخت ، شبلی
( شاگردش ) گلی انداخت ، حلاج آهی کشید و گفت : از این همه سنگ هیچ آه نکردی ، از گلی آه کردن چه معنی است ؟
گفت : از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ، از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت .
پس دستش راجدا کردند خنده ای زد . گفتند : خنده چیست ؟ گفت : دست از آدمی بسته بازکردن آسان است ، مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در کشد ، قطع کند .
پس پایش ببریدند ، تبسمی کرد و گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم ، قدمی دیگر دارم که هم آکنون سفر هر دو عالم بکند ، اگر توانید آن قدم را ببرید .
پس او دست بریده خون آلود بر روی درمالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد . گفتند چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم رویم زرد شده باشد ، شما پندارید که زردی من از ترس است ، خون در وی مالیدم تا در چشم شما سرخ رو باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان ، خون ایشان است .
گفتند : اگر روی به خون سرخ کرد ، ساعد چرا آلودی ؟ گفت : وضو سازم .
گفتند : چه وضوئی ؟ گفت : در عشق دو رکعت است که وضو آن درست نیاید الّا به خون . پس چشم هایش برکندند . قیامتی از خلق بر آمد بعضی کریستند و بعضی سنگ می انداختند .پس گوش و بینی بریدند و …. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد .