در اتاق سردبیرمجله ای ، آقای سردبیر و آقای خبرنگارایستاده بودند ، پس از تعارف های معمولی که بیشتر عبارت هایی بی محتوی بود ، خبرنگار به نشستن دعوت شد. آقای سردبیر گفت: خوب امروز قرار است که با مدیرکل … گفتگو کنی ، پرسش ها را که از پیش به شما داده بودم . سعی کن هیچ پرسشی خارج از کادر نکنی که ازش حرف و حدیثی درنیاید ، که باز هم دچار درد سر شویم. خبرنگار گفت خیر قربان ، امروز قصد دارم بروم به یک گاوداری. هنوز جمله-ی خبرنگار تمام نشده بود ، که سردبیر با اخم صحبت خبرنگار را قطع کرد و گفت مگر به سرت زده ، گاو داری چه کار داری؟خبرنگار با کمی ترس و واهمه گفت : اگر اجازه بدهید عرض می کنم . سر دبیر با بی حوصله گی گفت خوب بگو. خبرنگار گفت : آقای مدیر کل مصاحبه را لغو کردند و گفتند پرسش ها دیر به دستم رسید. من هم امروز می خواهم بروم با یک گاو مصاحبه کنم. سردبیر این بار حسابی از کوره در رفت و گفت : من با هزار بدبختی اینجا را می چرخانم ، تو حالا از سر سیری می خواهی بری با یک گاو مصاحبه کنی؟ این کار ها چیه که می کنی ، این حرف ها چیه که می زنی؟ خبر نگار خیلی جدی ولی با کمی واهمه گفت : آقای سر دبیر امروز به من مرخصی بدید ، من با هزینه¬ی خودم این مصاحبه را انجام می دهم. سردبیر کمی تو لب شد و گفت حالا که اصرار داری من حرفی ندارم ، ورقه¬ی مرخصی را پر کن بیار. خبرنگار گفت قربان من پیش ازاین فکرش را کرده بودم و ورقه مرخصی را نوشتم ، آن را از جیب درآورد و دو دستی تقدیم سردبیر کرد.
سردبیر گفت : من از این مصاحبه خبر ندارم و چیزی هم در این باره از تو نشنیدم و در این مورد بی اطلاعم ، قبول ، خبرنگار گفت قبول. سر دبیر گفت پس تو امروز مرخصی گرفتی که به کارهای شخصی خودت برسی. خبرنگار گفت : قربان می فهمم همین طور است که می فرمائید. خبرنگار از اتاق خارج شد و با یک لکنته به نام پیکان مدل ۱۳۵۰ که هیچ جای اتاقش سالم نبود به طرف کرج به راه افتاد. پس از مدتی روبروی در یک گاو داری در اطراف کرج ایستاد. تصادفا صاحب گاو داری هم دم در بود. دوربین و ضبط صوت را که دید نیشش تا بناگوش باز شد و گفت بفرمائید. خبرنگار گفت آمده ام مصاحبه کنم. صاحب گاو داری گفت: آقا قربان شما برم ، رسمش این است که پیش از این باید اطلاع می دادید و پرسش ها را هم قبلا لطف می کردید تا من پاسخ مناسب آن هارا پیدا می کردم و در ضمن سرو وضع کارگر ها را هم مرتب ، و این جا ها را هم تر و تمیز می کردم. با این این حال و اوضاع گفتگو معنی ندارد.
خبر نگار گفت خیر قربان با شما نمی خواهم مصاحبه کنم. صاحب گاوداری پرید تو حرف خبرنگارکه پس با این سه چهار تا کارگر کور وکچل ، که دست راست و چپ خودشان را نمی شناسند می خواهی مصاحبه کنی؟ من پدرشان را در می آورم . خبرنگار گفت خیر قربان با آن ها هم نمی خواهم مصاحبه کنم. صاحب گاو داری که از کوره در رفته بود با لحن تمسخرآمیزی گفت حتما می خواهی با گاو ها مصاحبه کنی ؟ خبرنگار گفت ، قربان درست گفتید ، می خواهم با یک گاو مصاحبه کنم. صاحب گاو داری کمی چشمانش را تنگ کرد و سرش را توی صورت خبرنگار آورد با نگاه عاقل اندر سفیه گفت پسر جان برو خدا روزیت را جای دیگر حواله کند، ما تا به حال نشنیدیم که گاو حرف بزند و با کسی مصاحبه کند. حالا فرض می کنیم گاو حرف هم بزند ، او چه آگاهی دارد که قابل مصاحبه باشد. خبرنگار گفت قربان من قبلا به اینجا آمده ام و سوالات را هم به آن گاو پیشانی سفید نشان دادم ، او هم سرش را به علامت قبول تکان داد و من هم متوجه شدم که حتی سوالات را هم فهمیده است. صاحب گاو داری که کلافه شده بود گفت ، تو کی به این جا آمده ای و با اجازه-ی چه کسی با گاو من ، آن هم با گاو پیشانی سفید حرف زدی ؟ خبر نگار گفت من هفته پیش آمدم پیش مش رحیم، از او خواهش کردم منو پیش یکی از گاو ها ببره . البته اولش نه و نو می کرد ، اما پس از این که سبیلش را چرب کردم قبول کرد. صاحب گاو داری با فریاد دلخراشی مش رحیم را صدا کرد. قربا ن علی دوید آمد جلو و سلام کرد و گفت : آقا زن مش رحیم مریض است ، مش رحیم یه تک پا رفته حالشو بپرسه زود میاد. صاحب گاو داری نعره زد و گفت بمن چه که زنش مریضه.باید سر کار باشه. قربان علی سرش را پائین انداخت و با تشر صاحب گاو داری به سر کارش رفت. خبرنگار با التماس به صاحب گاو داری گفت : اگر اجازه بدید من با اون گاو پیشانی سفید مصاحبه کنم ، عکس شما را هم میگیرم و توی مجله چاپ میکنم و چند تا از آن مجله ها را برای شما می آورم. صاحب گاو داری با دست چپ پس سرش را خاراند و کمی نرم شده بود ، نرم که چه عرض کنم به قول معروف توی دلش قند آب می کردند. در یک لحظه پیش خود تصور کرد که عکس توی مجله را قاب می گیرد و آن را توی اتاق پذیرایی می گذارد و به این و آن پز می دهد . به همین علت از این رو به آن رو شد و گفت آقای خبرنگار این تو این هم گاوداری ، من میرم لباسم را عوض کنم. خبرنگار با یک دستگاه ضبط صوت تایوانی و یک دوربین کره ای به سراغ گاو پیشانی سفید رفت و روبروی گاو ایستاد و سلام کرد. گاو سری تکان داد و با بی اعتنایی یکی دوقدم عقب عقب رفت. خبرنگار اعتراض کنان گفت ، هفته پیش ما با هم قرار گذاشتیم ، پرسشها را هم نشانت دادم ، حالا چرا بی اعتنایی می کنی؟ گاو گفت اولا شما قرار گذاشتید نه من ، ثانیا من از بسیاری از شما ها به شدت دلگیرم. خبرنگار گفت آدم ها که به تو کاری ندارند. برای نمونه همین صاحب گاو داری همه جور از تو مراقبت می کند. غذای خوب بهت میده ، جای خوب برایت درست کرده ، دوا درمانت هم که به موقع انجام میشه. بسیاری از آدم های بیچاره نه غذای کافی دارند و نه جای راحتی برای زندگی و نه دوا درمانشان به موقع انجام می شود . بسیاری از آدم های بیچاره که تو از آن ها خیلی دلخوری، به علت گرفتاری های متعدد از جمله گرفتاری های معیشتی ، نه وقت دارند ونه پولش را دارند که وقتی بیماری شدند به دکتر مراجعه کنند. خیلی که ناراحتی بهشان فشار بیاورد، میروند به یک داروخانه، التماس کنان قرصی شربتی میگیرند و می روند پی کارشان. بابا تو که وضعت از خیلی از آدم ها بهتره. گاو گفت همه¬ آنچه را که گفتی قبول دارم. ولی بعضی از شما ها حرمت هیچ چیز و هیچ کس را بخاطر منافع خود نگه نمی دارید. برای نمونه حرمت جنگل ها را نگه نمی دارید، درختان را قطع می کنید، حرمت زمین های کشاورزی را نگه نمی دارید ، برای منفعت بیشتر ، آن ها را به خانه های ویلایی تبدیل می کنید. حرمت زنان ، بچه ها و بیماران را نگه نمی دارید. چند وقت پیش توی اخبار گفتند یک «شورشی» در سوریه سینۀ یک سرباز را شکافت و قلبش را کشید بیرون و یک تکّه از آن را خورد؟ بعد هم یادتان هست که دو نفر نیجریه ای تبار توی یکی از خیابانهای لندن، به انتقام خون مسلمانهایی که اینجا و آنجا کشته می شوند، با کارد و ساطور افتادند به جان یک سرباز انگلیسی و او را کشتند؟
می خواهید چی فکر بکنم؟ می توانم بگویم: «خوب، آدمیزادند! جنگ و کشتار که مال حیوانها نیست! انقلاب و شورش و کودتا که مال حیوانها نیست! خیانت و وطن فروشی و جاسوسی و همنوع کشی که مال حیوانها نیست! عوامفریبی و تقلّب در انتخابات و زندان و شکنجه و کشتن مخالفین که مال حیوانها نیست!»
از این ها گذشته، از شما ها هر کس که هیچ چیزی سرش نمی شود، به او می گوئید گاو. این توهین ، هر روز صد ها هزار بار ا ز طرف بعضی از شما به اصطلاح آدم ها نسبت به گاو ها صورت می گیرد . باز هم می گویی چرا از شما ناراحتم. خبرنگار برای این که سر وته قضیه را به هم بیاورد و کارش زودتر جفت و جور شود گفت ، اگر من از طرف آن ها ، از شما گاو ها معذرت بخواهم قبول می کنید. گاو گفت کارهای زشت شما یکی دوتا نیست بابت کدامش معذرت بخواهید. بعضی از شما ها دروغگو ، بزدل ، متقلب ، چند شخصیتی ، دورو ، کلاه بردار ، پشت هم انداز ، دزد ، هیز و … هستید. حتی سیاسیون جامعه¬ی شما ، مثلا کسی که می خواهد نماینده مجلس یا شهردار یا رئیس جمهوری شود ، چقدر وعده های دروغ می دهد. این مساله مربوط این کشور و آن کشور نیست. شما که خبرنگارو اهل رسانه هستید همه¬ی این ها را بهتر از ما گاو ها میدانید. ولی برای گذران زندگی به روی خودتان نمی آورید. به قول معروف آهسته می آئید و آهسته می روید که گربه شاختان نزند. خبرنگار مدتی سکوت کرد و دنبال بهانه ای می گشت تا طرف را به قول معروف توی هچل بیندازد. گفت بله شما جای راحتی دارید خورد و خوراکتان مشخص است هیچ دغدغه ای ندارید و خبر از گرفتاری های بسیاری از ما آدم ها ندارید. گاوصحبت خبرنگار را قطع کرد و گفت بحث را عوض نکن داشتم می گفتم که بسیاری ازآدم ها این جوری هستند. حالا همین آدم ها هر روز به ما گاو ها توهین می کنند . اما ، ما گاو ها به اندازه نیازمان می خوریم، نه دزدی می کنیم نه دروغ می گوئیم نه دو رو هستیم نه جاسوسی می کنیم و نه به خاطر منافع مان جنگ و کشتار راه می اندازیم . پشت هم اندازی نمی کنیم ، برای دیگران پاپوش درست نمی کنیم. هیچ درد سری برای شما آدم ها که نداریم هیچ ، با یک نوع غذایی که میخوریم چندین نوع استفاده به صاحبان خود می رسانیم. از شیر ما استفاده می کنیدو از آن ماست ، کره ، پنیر ، کشک و … تهیه می کنید. حتی خود ما را می کشید و از گوشت و پوست و روده و… ما استفاده می کنید. هیچ نق هم نمی زنیم ، به زمین و زمان بد نمی گوئیم ، برای هیچ کس هیچ درد سری درست نمی کنیم. با این همه حالا وجدان خفته تان را بیدار کنید و قضاوت کنید ، آن مفهومی که از وآژه گاو در ذهن بعضی از شما آدم هاست ما گاو ها هستیم یا شما به اصطلاح آدم ها؟.