یک پیشنهاد
نوعی مسابقه داستان نویسی، با جایزه ای چون برگی سبز
زیر نظر شورای نویسندگان گذرگا ه. و هر نازنین صاحب نظر دیگری. اسامی داد طلبان داوری بتدریج اعلام خواهد شد، تا همگی در کوران باشند
حالا که فرهیختگانه یگانه را فرصت دیدار نیست، و پای رفتن و بالندگی شان را به بند کشیده اند، شاید این تلاش بارقه ای باشد. تلاشی در حد وُسع و امکانمان. از یاری دریغ نکنید
یکدست صدا ندارد
————————————————————————————————
در زیر ،شروع یک داستان کوتاه آورده می شود. هر گونه می پسندید، و می خواهید و می توانید، آن را ادامه بدهید….تکه پیشنهادی، می تواند هر جای داستان بیاید
حتا می توانید نوشته زیر را به عنوان، فقط یک سوژه مورد بهره برداری قرار دهید
————————————————————————————————
* پاسخ های دریافتی را به ترتیب، منتشر خواهیم کرد، و به آگاهی خوانندگان خواهیم رساند
در پایان، نظر وقضاوت آن ها ” خوانندگان ” تاثیری اساسی دارد
* مدت دریافت داستان ها، شش ماه است. ” تا پایان….شهریور ۱۳۹۵ “
* شرکت در این مسابقه شرط سنی ندارد ” مربوط به همه نسل هاست “
شرط زیستگاهی هم ندارد. از هر گوشه ی این دهکده جهانی می توان در آن شرکت کرد
* به نفرات: اول – دوم و سوم، پاداش کوچکی، اهدا خواهد شد….به اطلاع خواهیم رساند که چگونه پاداشی است
نتیجه مسابقه علاوه بر این که در گذرگاه خواهد آمد، وسیله ئی میل نیز اطلاع داده خواهد شد و در فیس بوک هم یاد آوری می شود
داستان ها بایستی در  *

” Word”
و با حروف

Unicode
و با شماره ۱۴
نوشته شده باشد. و فقط وسیله ئی میل

: gozargah@gozargah.com
ارسال گردد

* از هر شرکت کننده فقط یک داستان پذیرفته می شود
* از یاد آوری ئی میلتان دریغ نکنید
* داستان ها نباید از بیست سطر کمتر و از صد سطر بیشتر باشد..
————————————————————————————————
نه حال جواب دادن به تلفن را که داشت مرتب زنگ می زد داشتم و نه حال باز کردن در را که در فواصل زنگ های تلفن اعصابم را می نواخت
می دانستم که یکی از این دو مزاحم! باید او باشد. دروغ گفتن ها و زبان بازی هایش داشت کلافه ام می کرد. می خواستم خلاص شوم. تصمیمم را گرفته بودم
حدود سه سال بود که بازی بدی را با من شروع کرده بود. هم زیبا بودم و با تحصیلات دانشگاهی و هم پدر پول داری داشتم. و این ها داشت خفه اش می کرد. برای همین تا حالا به درازا کشیده بود، و مانع شده بود که رهایم کند. این نیمچه شیادان فرصت ادامه ندارند، تنور داغ می خواهند که در کمترین زمان نان شان را بچسبانند و تلیت کنند. و من چه موقعیت هائی را در این زمان از دست دادم
با هم که آشنا شدیم، مهندس برق بود از آلمان. خیلی زود متوجه شدم حتا یک کلمه آلمانی نمی داند، با زبان بازی شوخی کرد
” افسانه، باور کن مهندس برق هستم ولی نه از آلمان. انگلیس بودم، آنجا را حالا هم دوست دارم
امیدوارم توهم دوستش داشته باشی. خیلی دلم می خواهد بچه مان متولد آنجا باش
برای تعطیلات عید آمده بودم که سخت گرفتارت شدم. هر کار کردم نتوانستم دل بکنم. همین شد که تا حالا ماندگار شده ام. گمان نمی کنم کارم را در کارخانه عظیم پارچه بافی، به عنوان مهندس برق از دست بدهم