مدخلی بر داستان و داستان نویسان جنوب

ازمحمد ایوبی

محمدایوبی   داستان نویس و منتقد ادبی تا کنون کتاب‌های -جنوب سوخته- طیف باطل- راه شیری – پایی برای دویدن – میراثی بی پایان- شکفتن سنگ – و نمایشنامه همزادان ماه – چاپ شده است. وی در این مقاله با نگاهی تازه به ادبیات داستانی و داستان نویسان جنوب مى پردازد.

اگر مى گویم جنوب و مخصوصاً خوزستان سعد موفای ادبیات داستانی این مرز و بوم بوده است. سخنم مستند بر تعصب و سنگ مفت و گنجشک مفت، هرگز نبوده و نیست. تاریخ معاصر داستان نویسی،سنگ محک ادعاست و سوابق این دیار در حوصله‌ی همیشه خفت گرفته‌اش به تاریخ معاصر، سوادی است که بیشتر قصه نویسان جنوبی،آن قدر از این مسوده خط نوشته‌اند برای سرمشق که به سواد اعظم تبدیل شده و در این تجربه، نسل اول ودوم داستان نویسان، کویر بی انتهای صابری پیشه کرده‌اند و از صابون سلطانی دوری گزیده‌اند (از شما چه پنهان، پیرهنی بر تن نداشته اند که نیازشان به دریای زید یا چوبک عمرو، افتد) برای همین به خود و مردم خود و زبان و حکایت خود، فرصت و فراغتی جهانی بخشیده‌اند.

حکایت نفت ملی شده، که به ساختار ظاهر و باطن پالایشگاه آبادان و چاه‌های نفتی لالی و مسجد سلیمان و نفت سفید و هفتکل و…. مى انجامد، با تأسف و اندوه، مى رسد به کودتای ۲۸ مرداد اجانب و سکوت انگلیسی ها در خوزستان، مخصوصاً آبادان،اما به یاد بیاوریم. در این مورد که اساس سخن ماست عدو سبب خیر مى شود و در سعیر سوزان و جهنمی نوعی از استعمار، سبزینه‌ی ترد و خوش بوی فارسی، در شعر وداستان، بار مى گیرد و نویسندگان و شاعران، در فشار مضاعف و رنج و دردی انسانی به نوشتن و سرودن، صباح الخیر مى گویند و بتز با تقریب وضعیتی پیش مى آید شبیه به دو قرن نخست فتح ایران توسط اعراب. اگر نویسندگان و متفکران قرون اولیه هجری در حمله‌ی اعراب برابر دینی بر حق کرنش مى کنند و اسلام را مى پذیرند و به یاد گرفتن عربی همت مى کنند و نوشته‌هاشان را بعد از سکونی طولانی به لسان قرآن مى نویسند تا کاربرد نوشته‌هاشان را تضمین کنند، این بار نیز چنان دفاعی مشروط شکل مى گیرد. وقتی بریتانیای کبیر بعد از کارسازی کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ بدون حمله نظامی، بافند و چهره‌ای ظاهرالصلاح،در آبادان اتراق مى کنند تا گوهر یک دانه اما شوم نفت ما را زیر نظر داشته باشند و نگاه تیزبین و کارشناسانه‌ی خبرگان نفتی‌شان، بر استخراج و پالایش نفت باشد و طرفه آن که برای این تصرف عدوانی، حق توحش هم مى گیرند. اما بیش‌تر مردم آبادان و مخصوصاً با سوادترها، به انگلیسی مجهز مى شوند تا با سلاح خود مهمانان ناخوانده، از پس زبانشان لااقل برآیند. البته حساب این مردم را باید از حساب متظاهران مست فرنگ و شیفته خارجی‌ها جدا کنیم. همیشه آدم‌هایی بوده‌اند که شادمانه افتخار کنند به این که رضا شاه به آنها لطف کرده و پدر سوخته صداشان زده است. این جا هم یاد گرفتن انگلیسی مردم، مخصوصا مردم آبادان نوعی دفاع بوده است به گمان من و به آگاهانی اشارت داریم که زبان و ادبیات انگلیسی را درست مثل سلاحی از کف دشمن گرفتند و در کار ادبیات فارسی صرف کردند تا ادبیات داستانی را چنان که حق آن بوده و هست از مرگ نجات دهند.

چنین است که در آبادان گروه‌ها و نحله‌هایی چند نفری و دستانه پا مى گیرد. اصل مهم در آغاز کار عمق بخشیدن به دوستی‌هاست و انجام کاری مثبت در ادبیات داستانی و شعری تا بتوانند دوام بیاورند و خواهم گفت، چنین گروه‌هایی در اهواز و مسجد سلیمان هم پا مى گیرند.

حضرات انگلیسی وقت مجبور مى شوند در آبادان زندگی کنند و از بوی نفت و پالایشگاه درینک(۱) شوند و پول پارو کنند، به دولت خود مى قبولانند که آنها عوض فداکاری زندگی در ایران و میان وحشیان نیاز به تفریح هم دارند، مخصوصاً که دوست ندارند بچه‌هاشان از خلق و خوی انگلوساکسونی دور افتند و با دیدن پا برهنه‌های جنوب، بى تربیت بار بیایند. برای همین سینمای مجلل تاج، و بعد سینماهای دیگر برای حضرات راه مى افتد و کتابخانه‌ی«الفی» که تقریباً ً کتاب‌های چاپ انگلیس را هم زمان با لندن یا کمی تأخیر برای تافته های جدا بافته، مى آورند و کم کمک تمامی نوشگاه‌های فرنگی و باشگاه‌ها، کتابخانه‌دار مى شوند که شاهکارهای ادبیات جهان را به انگلیسی در اختیار سروران بگذارند.

اما آگاهان و روشنفکران ساکن آبادان، از همین سینماها و کتابخانه‌ها، گاه رندانه و گاه آشکارا سود مى برند و جوان‌های آن دوره را که ما باشیم با داستان‌های خوب دنیا آشنا مى کنند و دست به ترجمه‌ی آثار داستانی روز مى زنند.

همین سینمای تاج است که آدم‌هایی مثل ناصر تقوایی و امیر نادری را با مقوله‌ی فیلم، آن هم فیلم خوب آشنا مى کنند که به بحث ما مربوط نمى شود.

این نکته هم قابل تأمل است که پیش از اروپایی شدن آبادان و بعد خرمشهر، با زور و سودخواهی انگلیسی‌های نفت شناس و اقتصاددان و خبره‌‌ی معادن نفتی کشورهای عقب نگه داشته شده، آبادان به دلیل فقر و گرما نبود وسایل لازم برای زندگی،منطقه‌ای محروم به حساب مى آمد و آدم‌هایی که برای دولت‌های آن زمان، با زبان سرخ سرسبز بر باد داده، یا قلم که همیشه ظلمه از آن هراس داشته‌اند اشکال ایجاد مى کردند، به آبادان تبعید مى شدند مهم‌ترین این آدم‌ها را به بندر عباس و کیش تبعید مى کردند و کم خطرترین‌‌ها را به آبادان و اهواز, گاه در وقت استخدام این آدم ها در آموزش و پرورش مخصوصاً،از همان آغاز به آبادان و اهواز گسیل مىداشتند با این بهانه که مثلاً ما فقط در آبادان به معلم و دبیر نیاز داریم.

بعد که فضای آبادان اروپایی و دلبخواه آقایان قدر قدرتان مرکز شد، ‌دیگر نمى شد تبعید شدگان را به جایی دیگر فرستاد.

به مطلب برسیم. م. آزاد شاعر ( محمود مشرف آزاد تهرانی ) ‌و حسن پستا دو معلم ادبیات و تاریخ، در آبادان ادبیات نو را در کلاس‌ها مطرح مى کنند و ایرج وامقی نوعی حقله‌ى اتصال ادبیات گذشته به معاصر مى شود. این زمانی است که سیروس طاهباز و ناصر تقوایی و هوشنگ گلشیری،شاگردان مدرسه‌هایی هستند که آزاد و پستا در واقع یکه‌تازان مدارس آبادان هستند.

وجود ابراهیم گلستان و نجف دریابندری در شرکت نفت،انگلیسی‌دان‌هایی روشنفکر و استادانی خوش فکر و اندیشمند را، جذب دانسته‌هاشان مى کنند. از این گروه باید به محمد علی صفریان و صفدر تقى زاده اشاره کنم که با ترجمه‌های خود ادبیات داستانی روز دنیا را – لابد به رهنمود نجف دریابندری – به نسل جوان و جوان‌تر جنوب، شناساندند. نجف دریابندری و ابراهیم گلستان، ‌همینگوی و مارک تواین را به زیباترین صورت ممکن به فارسی برمى گردانند. هکل بریفین و زندگی خوش و کوتاه فرانسیس موکمبر و پیرمرد و دریا و برف‌های کلیمانجارو و زنگ‌ها و کارهای بسیار دیگر سر مشقی مى شود برای داستان‌نویسان جوان مشتاق، برای همین است که بیشتر نامداران عرصه‌ی داستان آبادان و اهواز (غیر از احمد محمود که به چرایی‌اش اشاره خواهم کرد ) در شروع همینگوی زده به نظر مى رسند. چون دریا بندری و گلستان و بعد صفریان و تقی زاده، در ترجمه های خود هنر ترجمه را در نظر دارند و در برگرداندن،ظرافت‌های زبان فارسی را استادانه به کار مى گیرند و همین جنبه‌ی کار آنهاست که برد و عمقی تدریسی پیدا مى کنند و نویسندگان جوان در همین کلاس ‌ها مشق نوشتن مى کننداثر وجودی محمد علی صفریان و صفدر تقی‌زاده، البته عمیق‌تر و کاربردی‌تر است. چون نجف دریا بندری و ابراهیم گلستان و م . آزاد و پستا، از آبادان منتقل مى شوندو کار بر دوش تقی‌زاده وصفریان مى ماند. دفتر کار محمد علی صفریان در شرکت نفت خیلی زود تبدیل مى شود به کلاس درسی جذاب و دوستانه که در آن چای و قهوه هم سرو مى شود. بچه‌های اهل قلم خوزستان، گاه و بی‌گاه به این دفتر سر مى زنند و از ادبیات روز جهان مخصوصاً امریکا و انگلیس با خبر مى شوند. صفریان بارها بدون هیچ خست و یا روی ترش کردن، فصل‌هایی از ترجمه‌های هنوز چاپ نشده‌اش را که معمولاً طبق قرار داد با ناشر به ترجمه‌اش نشسته بود، برای ما جوان‌ترها مى خواند و عجیب در پذیرش سخنان منطقی ما در باره ادبیات آماده بود و سعه‌ی صدر نشان مى داد و همین گفتگوها، ذهن و اندیشه‌ی ما را نقد پذیر بار مى آورد . البته صفدر تقی‌زاده هم همین خط را دنبال مى کرد، اما صفدر، خیلی زودتر از صفریان به تهران منتقل شد و دسترسی بچه‌‌های جنوب به او کمتر صورت مى گرفت اما صفریان جنوب، مخصوصاً آبادان را دوست داشت و تا جایی که مى دانم هیچ فعالیتی برای انتقال به تهران انجام نداد. صفریان ما جوان‌ترها را شدیداً دوست داشت و تا مى توانست به قول امروزی‌ها ساپورت مى کرد حتی به یاد مى آورم نمایشی نوشته بودم که به صورت تله تئاتر باید در تلویزیون آبادان ضبط مى شد و مرحوم علی صیادی آن را کار مى کرد(که تئاتر تمام خوزستان به او مدیون است و باید سردمدارانش روزی به این شهید روز نخست جنگ، ادای دین کنند) و من وصیادی در مورد اجرای نقش دختر سیزده چهارده ساله‌ی داستان که لال و عقب مانده بوده درمانده بودیم، چون فضای بسته‌ی شهرستان باعث شده بود هنرپیشه کم داشته باشیم و در این مورد بخصوص چون قرار بود تئاتر از شبکه‌ی سراسری پخش شود، هنرپیشه‌های موجود دوست نداشتند همه جای ایران آنها را در نقشی عقب افتاده ببینند. در واقع کسر شانشان بود و گمان مى کردند در آینده شغلی ‌شان تأثیری نامطلوب دارد صفریان وقتی گرفتاری ما را دید دخترش را راضی کرد که در نمایش بازی کند و جالب این که وقتی نمایش از شبکه‌ی سراسری پخش شد، بسیاری از بزرگان تئاتر آن زمان تهران از دختر تقاضای همکاری کردند که چون هدف دیگری غیر از بازی داشت نپذیرفت. این نمایش، اولین نمایشی بود که در شهرستان با لهجه و فرهنگ همان شهرستان اجرا شد و خوش درخشید و استفاده از لهجه‌های محلی در نمایش‌های بعدی فتح باب شد، نمایش «هنگام که گریه مى دهد ساز» نام داشت.

یا به کار جالب دیگر صفریان اشاره کنم و بگذرم. آن روزها شبکه‌های شهرستانی، اخبار محلی داشتند. صفریان به تلویزیون آبادان قبولاند که در انتهای اخبار دقایقی را اختصاص دهند به اخبار ادبیات وهنر و کتاب در دنیا. خود مرد، اخبار روز را ترجمه مى کرد و خود او به اجرا مى نشست، در نتیجه ما خوزستانی‌ها همزمان با خود مثلاً دوبلین از انتشار اولیس جویس با خبر مى شدیم. برنامه آن قدر مفید بود که بعد از مدتی این چند دقیقه را به تهران فرستادند تا از شبکه سراسری پخش شود.

آمدن ناگریز و اجباری م.امید(مهدی اخوان ثالث خراسانی) به آبادان و زندگی چند ساله‌اش در آن جا فرصت مغتنم دیگری بود برای ما که به خاطر قلم و داستان دور خیلی چیزهای زندگی را خط کشیده بودیم(مثل پول درآوردن خیلی از هم نسلانمان) لابد فکر نمى کردیم«مصیبت بود پیری و نیستی» شکوه ادبیات نان و آبمان شده بود. در واقع همین را پیش کسوتانمان به ما آموخته بودند. بعد دیدیم خیلی هاشان، وقتی از دنیا رفتند، چیزی در بساطشان نمانده و خیلی‌هاشان، اگر چیزی مانده قرض است و بدهی. از گروه داستان نویس و اهل قلم آن روزگار باید به این اشاره کنم: ناصر تقوایی، منصور خاکسار,، نسیم خاکسار، عدنان غریفی، ناصر مؤذن، پرویز مسجدی، نظام رکنی، مسعود میناوی، حمزه موسوی پور، علی گلزاده، قاضی ربیحاوی و شهرنوش پارسی پور، که زندگی هنری‌اش وقتی شروع شد که با ناصر تقوایی ازدواج کرد، پیش‌تر در خرمشهر و آبادان، نوشته بود و چاپ نکرده‌بود.

اما از داستان نویسان اهواز بگویم: نوجوان بودم که برای زیستن به نوشتن و شعر روی آوردم. آن قدر فشار فقر و رنج بود که به واقع دست آویزی مى خواستم که بنیانی مرصوص باشد و این درباره تقریباً همه‌ی ما اهوازی‌ها صدق مى کند در آغاز، منوچهر اصلاحی بود که دو سه سالی از ما بزرگتر بود و شعر مى گفت و مى نوشت. ما، من و محمد للّری و حسین قشمشم کار هامان را برای همین منوچهر اصلاحی مى خواندیم. جلوی خانه‌اش سرپا و سراپا گوش، حتی جایی نبود که دور هم بنشینیم، تا کمی بزرگتر شدیم و پرویز زاهدی از بندر ماهشهر آمد به اهواز تا دیپلمش را بگیرد. وضعمان آن قدر بد بود که در حوصله‌ی زندگی خانواده و اطراف خود، فقط به فکر گرفتن دیپلم بودیم که با آن مثلاً معلم شویم تا دغدغه نان خالی در میان نباشد.

سیروس طاهباز با انتشار آرش بسیاری از هنرمندان خوب کشور را به جامعه‌ی اهل قلم معرفی کرد. ناصر تقوایی نویسنده و فیلمساز خوب جنوبی یکی از این هنرمندان بود که جناب صفدر تقی‌زاده، چگونگی معرفی‌اش را به طاهباز و آرش نوشته است و از تکرار آن مى گذرم.

اول بار من و پرویز زاهدی و بنی همایی و محمد صالحی، به فکر انتشار جُنگی در اهواز افتادیم به خرج جیب، با کلی مشقت، با استفاده از روزنامه‌ای که در اهواز چاپ مى شد خزه را درآوردیم به یاد مى آورم که منصور خاکسار و نظام رکنی با موتور وسپا از آبادان به اهواز آمدند تا با هم به توافق برسیم که آنها در آبادان ماهنامه دربیاورند و ما خزه را فصلی منتشر کنیم و همه در ساخت هردو نشریه شریک باشیم، مطالب مفصل را بگذاریم برای خزه و کارهای کوتاه‌تر را در ماهنامه آبادان در بیاید. این ماهنامه هنر وادبیات جنوب نام گرفت و منصور خاکسار با سخت کوشی و پایمردی خرج و مخارجش را تأمین مى کرد و ناصر تقوایی کارهای چاپ و نشرش را در تهران بر عهده گرفت. اما خزه زیر تیغ سانسور رفت و به این بهانه که ماهنامه هم باید نام روزنامه‌ای را داشته باشد که با امتیاز آن منتشر مى شود و نباید با نام خزه در بیاید. که البته این بهانه بود چون با نام ماهنامه‌ی همان نشریه هم نتوانستیم کار را ادامه بدهیم، اما هنر و ادبیات جنوب شش شماره درآمد که الحق کاری ماندگار در تاریخ جراید ایران است. داستان نویسانی که در آبادان و اهواز با خزه و هنر وادبیات شروع کردند و کار را ادامه دادند، به این‌ها مى توان اشاره کرد: احمد محمود، احمد آقایی، پرویز زاهدی، منصور خاکسار، نسیم خاکسار، عدنان غریفی، مسعود میناوی، شهرنوش پارسی پور، ناصر مؤذن، پرویز مسجدی، حسین رحمت، علی گلزاده و بعدتر صمد طاهری، قاضی ربیحاوی ، اصغر عبداللهی و محمد بهارلو و……

اما در مسجد سلیمان ادبیات جدید به همت و دوستی سه تفنگدار شعر و داستان پا گرفت. منوچهر شفیانی، بهرام داوری و هوشنگ چهارلنگی. منوچهر شفیانی اولین قلم پخته‌ای بود که از روستاهای جنوب مخصوصاً مسجد سلیمان و لالی نوشت و در خوشه و مجلات دیگر تهران چاپ کرد. خیلی زو د منوچهر مقلدان بسیاری پیدا کرد که دو تن از مقلدان نام‌آور شدند حفیظ الله ممبینی و بهرام حیدری خیلی زود نثرش را پیراست و کارش از تقلید گذشت و به خلق رسید. کتاب‌های لالی، به خدا که مى کشم هرکس که کشتم و زنده پاها و مرده پاها، گواه این مدعاست. مخصوصاً مجموعه داستان لالی بهرام حیدری، که یکی از درخشان ترین مجموعه داستان‌های اقلیمی ماست. اما حفیظ الله، کار داستان را رها کرد. مسلماً داستان نویس روزی به کارهای تقلیدی خود پی مى برد و اگر توان خلق نداشته باشد، کار را رها مى کند.

علیمراد فدایى نیا و جمشید چالنگی، بعد به گروه سه نفره ملحق مى شوند و عده‌ی بسیاری که زمان در کار شعر مى نهند و فعلاً به آنها کار نداریم(همان‌طور که در اهواز و آبادان هم نسل بعد از ما، به شعر رسیدند که مهم‌ترینشان مهوش و ژیلا مساعد بودند و نقلش مى ماند برای زمانی دیگر).

در آبادان، جمع شدن بچه ها دور هم، راحت‌تر به نظر مى رسید چرا که معمولاً بچه‌ها مى توانستند به باشگاه‌های کارگری بروند و شام ارزانی بخورند و هم را ببینند. اما در اهواز، تا مدت‌ها از چنین فرصتی محروم بودند برای همین به پیشنهاد بچه‌های بزرگتر از نظر سن و سال مثلاً رجب بوستان، که کتابفروشی داشت و حالا دو کتابفروشی دارد و روشن رامی که اصلش اصفهانی بود اما در اهواز رشد ونمو کرده بود و ادبیات معاصر ایران وبعضی کشورهای اروپایی را خو ب مى دانست و مى شناخت، قرار شد هر هفته خانه یکی از بچه‌ها جمع شوند و داستان بخوانند پر مسلم است بعد از مدتی، هجوم پلیس مخفی را تجربه کردند و بار آخر برای بسیاری از آنان پشت درهای بسته، زندان‌هایی طولانی بریدند. بعضی‌ها آن قدر در زندان ماندند که با قیام ۵۷، همراه زندانیان دیگر آزاد شدند.

آن چه گفتنی است کار بچه هایی است در جنوب، که خیلی خوب شروع کردند اما از نوشتن باز ماندند مى توانم تنها به یکی دو مورد اشاره کنم مجله‌ای در تهران مسابقه داستان نویسی راه انداخته بود برای جوانان بسیاری از نام‌‌آوران امروز، کارشان را یا بهتر بگویم، کار جدی‌ شان را از این مجله اطلاعات جوانان شروع کردند، کسانی چون سیروس طاهباز، اکبر رادی، محمود طیاری، محمد علی سپانلو، محمد ایوبی و….. بسیاری دیگر برنده اولین دوره مسابقه حمزه طاهری، نویسنده‌ای از خوزستان بود با داستان خوب معرکه‌‌اش اما متأسفانه این جایزه برایش خوش یمن نبود گویا توقعش از کارش، آن چنان بالا گرفت که دیگر ترسید بنویسد. یا منوچهر شفیانی، که زندگی‌اش سخت با داستان درآمیخته بود و گاه به شوخی (که البته ته مایه‌ی جدی‌اش بر صورت شوخی‌اش مى چربید) مى گفت اولین نویسنده‌ای که خواهم بود که نوبل ادبیات را ببرم. ولی متأسفانه در اوج جوانی و قدرت در آغاز برآمدن خورشید نوشتنش از روستا، دست مرگ به او نشانه رفت و این را جز تقدیر سیاه، به چیزی نمى توانم نسبت بدهم، یا نام ببرم از پرویز زاهدی که به نمایشنامه نویسی خزید وحیف!

آغاز گران و تأثیرگذاران

آن چه مسلم است، شروع داستان در خوزستان با احمد اعطا(احمد محمود) است و شرف به کف آمده در حوزه‌ی داستان، با نام او توام است.

احمد محمود مجموعه داستان مول و دریا هنوز آرام است، در در آغاز کار منتشر مى کند لکن انعکاسی در بازار ادبیات داستانی پیدا نمى کنند، به دو دلیل روشن: اول تهرانی ‌ها، در آن دوران، راحت هنرمند شهرستانی را به بازی نمى گیرند اما مورد دوم که به گمان من خیلی مهم‌تر است از نکته اول، تقلیدی بودن مول و دریا هنوز آرام است محمود بوده. در این دو کتاب محمود، سخت سخت مقلد صادق چوبک است. حتی خط و موضوع بعضی از داستان‌هایش در این مجموعه، بسیار شبیه موضوع و حتی نگاه چوبک است. برای نمونه مثلاً داستان انتر تریاکی محمود، همان انتری که لوطی‌اش مرده بود، مى باشد، یا چوبک داستانی دارد به نام چرا دریا طوفانی شده بود، احمد همین موضوع را دست مایه‌ی دریا هنوز آرام است مى کند در داستان‌های دیگر هم نشانه‌ای از نگاه خاص نویسنده همسایه‌ها نمى بینم.

بعد از مول و دریا هنوز آرام است، بیهودگی را منتشر مى کند داستان بلندی که سعی داشته به فلسفه، خصوصاً به پوچ گرایی نزدیک شود، کار او نبوده و نیست.

محمود با همسایه‌هاست که درخشش ذاتی خود را نشان مى دهد و این درخشش را مخاطب هم درک مى کند و کار مخاطبان بسیار خود را مى یابد. برای همین است که تولد نویسنده، از همسایه هاست و خود او هم متوجه امر است و کار داستانی خود را در داستان یک شهر و مدار صفر درجه تثبیت مى کند. یادش همیشگی باد.

ناصر تقوایی همم با تابستان همان سال تک خال داستانی‌اش را خلق مى کند. سیروس طاهباز،چند داستان او را پیش‌تر در آرش چاپ کرده و برای همین کتاب که درمى آید نویسنده‌اش برای مخاطبان خود شناخته شده است. اما از همان آغاز، از زمانی که ناصر در سینما تاج بهترین فیلم‌‌های آن روز همزمان با سینما دوستان لندن مى بیند، سودای سینما در سر دارد. برای همین جذب سینما مى شود با کارهایی ماندگار مثل صادق کرده و آرامش در حضور دیگران و نفرین و بعد سریال دایی جان ناپلئون.

دکتر غلامحسین ساعدی، جنوبی نیست، اما بیشتر از همه نویسندگان جنوب، درباره جنوب و حاشیه خلیج فارس و دریای عمان داستان دارد. برای همین به گمان من تمام داستان نویسان ایرانی بعد از ساعدی، مخصوصاً ما جنوبی‌ها به او مدیونیم. واهمه‌های بی‌نام و نشان لال بازی‌های او را به یاد بیاوریم تا به این دین برای چندمین بار پی ببریم.

یکی دیگر از تأثیرگذاران در داستان جنوب، عدنان غریفی است. شنل پوش درمه، زمانی چاپ مى شود که خط و رنگ و موضوع و پیرنگ و زبان بیشتر داستان نویسان جنوب، به هم شبیه شده، عدنان با این مجموعه داستان، طرحی نو و جاندار درمى اندازد، جای همه طرح‌های تکراری اکثر داستان نویسان، شاید بیشتر داستان نویسان را تا درآمدن شنل پوش در مه، زیر نفوذ همینگوی مىبینیم، اما عدنان با هوشیاری به سراغ فاکنر مى رود و زیر بنای عمیق کارهای کافکا را هم به کمک مى گیرد برای همین است که به گمانم شنل پوش در مه، حتی اگر تک داستان مادر نخل را هم مى داشت ، کاری ماندگار مى شد، که شده است.

نسل بعد از ما، مى ماند برای زمانی دیگر، برای سبک و سنگین کردن لازم مى نماید. داستان نویسی، سال‌ها دوام بیاورد تا بتوان داستان نویسش خواند. تنها به اشاره به یکی از این نسل اشاره کنم و بگذرم، به احمد بیگدلی، که ملغمه‌ای است گویا اصفهانی، اهوازی، ذزفولی ولر، او کار خود را مى کند و هیاهویی هم راه نمى اندازد(یا من بی خبرم، اگر راه مى اندازد).

اولین مجموعه داستانش را ندیده‌ام، اما مجموعه دومش من ویران شده ام چند داستان خوب دارد، گمان مى کنم احمد بیگدلی، ‌بیش از حدی که لازم است زحمت پرداخت کارهایش را مى کشد و همین امر گاه موضوع های خویش را به سایه مى اندازد. این حرف من، حرفی کلی است و شاید چندان درست نباشد: کار او نیاز به نقدی کامل دارد که متأسفانه مدت‌هاست از نقد داستان، در مطبوعات چیزی ندیده‌ایم. پیشتر با معرفی و گاه نقدهایی سرسری رو به رو مى شدیم، که امروز از آنها خبری نیست.

در این مقاله، فقط به سه شهر خوزستان سرزده‌ام، آن هم عجولانه و در خور مطلبی که باید مدخل بحث در حساب آید و مثلاً از جوان‌ترها چیزی زیادی نگفته‌ام. از علی صالحی که دندان پزشکی است در آبادان و کولی عاشق از او منتشر شده و سخت دل پیچه یادگرفتن دارد و به درستی پنجول مى کشد به هرچه که نشانی از داستان و عوامل سازنده‌ی آن و چگونه نوشتنش داشته باشد.

و نیز از شیراز و بوشهر و بنادر هیچ هیچ نگفته‌ام در صورتی که وجود سیمین دانشور، صادق چوبک و رسول پرویزی، مخصوصاً تک تک کارهای چوبک دانشگاهی بوده و همت برای نویسندگان جوان وتازه کار تمام ایران و از کنار همین آدم‌ها و مثلاً منوچهر آتشی و سیمین دانشور، زبردستانی در عالم داستان پا گرفته‌اند. نویسندگانی مثل شهریار مندنی پور، ابوتراب خسروی، منیر و روانی پور، علی اصغر شیرزادی، شاهرخ تندر ، صالح رسول آبادیان، شهلا پروین روح و ……..این نیز مى ماند برای یادداشت بعدی همین قلم در همین مورد.

بى انصافی است اگر از نسیم خاکسار حرفی نزنم. نسیم از هم نسلان عدنان است و چند سالی از من جوان‌‌تر. داستان نویسی او را باید به دو دوره تقسیم کنیم . دوره‌ی اول تا گرفتاری اوست و به زندان افتادنش در پیش از انقلاب. در این دوره، نسیم هم مثل بسیاری دیگر، اسیر رئالیسم سوسیالیستی حاکم بر داستان همان روزگار است اما بعد از سال‌های زندان، وقتی همراه زندانیان سیاسی دیگر آزاد مى شودف کارش عمق لازم و بایسته ای پیدا مى کند. گل‌‌سرخی برای عدید و داستان‌های دیگر این دوره‌اش گواهی است بر حرفم.

در کارهای دوران دوم هم، نسیم رئالیسم است اما این رئالیسم دیگر سطحی نیست. کارها انباشته‌اند از دردهای جنوب، دردهای آشکار و پنهان مردم ساده اما صمیمی کم‌درآمد که انگار زیادی‌اند و گویی زیر پای آنها نیست که طلای سیاه مى جوشد و کارون و بهمنشیر و اروندش خزاینی هستند از حیوانات دریایی که هر کدامشان، برای سعادت مادی آدم‌های کناره‌اش کافی است و یکی از این گنجینه‌های دریایی«میگو» است که آن روزها تهرانی‌ها ملخش گمان مىکردند و خوردنش را توسط خوزستانی‌ها عجیب مى دانستند.

باری، تمام کنم تا خاطرات و خطرات تمام یاران نویسنده ، اعم از حاضر و غایب، دلم را بیشتر به درد نیاورده و به دریای بى انتهای بادهای فراموس نشدنی پرتابم نکرده است.

اردیبهشت ۸۲

یادداشت:

۱- این اصطلاح حتی در فرهنگ عامه خوزستان, مخصوصاً آبادان, جا افتاده مىافتد شاید به این جهت که همیشه خارجی‌‌ها را مست یا در حال نوشانوش مى بینند. Drink