محمود جان، دوست بزرگوارم
کتاب روز های آفتابی را که برایم فرستاده بودی خواندم. از مهرت برای ارسال آن سپاسگزارم.
می خواهم در موردش کمی با تو صحبت کنم ، امیدوارم حال و حوصله اش را داشته باشی. و از آنچه که می گویم دلگیر نشوی هر چند با شناختی که از تو دارم می دانم که اهل این دلخوری ها نیستی.
می دانی من یک عمر است که در رکاب ادبیات هستم. کم کتاب نمی خوانم و صحبت در باره آنها را در هر فرم و روالی باشد نیز از دست نمی دهم. و می دانی که سالها با همه ی کوچکی در جمع بزرگان حضور داشته ام از هوشنگ گلشیری به زمان زندگی در جنوب گرفته تا در نشست های تهران با حضور سیروس طاهباز و حسن پستا مشرف آزاد تهرانی ” م. آزاد ” و دیگران. و حاصل این بوده که کتاب باید خواندنی، فهمیدنی، و گیرا باشد با نثری روان.
یادت می آید وقتی که ” چشمهایش ” بزرگ علوی منتشر شد و یا ترجمه روان کتاب ” پر ” ماتیسن ظهور! کرد
چه بیدادی شد؟ اما حالا متاسفانه ورق بد جوری بر گشته است. و کتاب ” روز های آفتابی ” توهنوز در آن روال فهم و خوانش است.
محمود جان حالا باید نشود کتاب را راحت خواند، نباید سوژه اش قابل درک و دریافت باشد. باید کتاب پر از جملات نامفهوم و گاه بی سرو ته باشد، تا در باره اش جنجال راه بی اندازند. حتا اگر دولت آبادی هم باشی با کتابهای جای خالی سلوچ و کلیدر باز باید کتاب سخت خوان وسخت فهم ” سلوک ” را داشته باشی.
دور و زمانه چنین شده است. گاه برای نویسنده ای متوسط با رمان هائی اقتباسی آن هم با نثری بی سرو ته و نچسب چنان شلوغ راه می اندازند که اگر حواست نباشد، به زور حقنه ی تبلیغ گمان می کنی که نکند از قافله عقب مانده ای و با زمان جلو نیامده ای.
البته باید یکجور هائی دُمت هم به جاهائی بند باشد تا به بازی گرفته شوی ، وباد کنک ِ بشتابید بشتابید برایت هوا کنند. به اطرافت که نگاه کنی نمونه این بازی های فریب دهنده را می بینی و فرش های قرمزی را که با جنجال تبلیغاتی زیر پای این نویسندگان متوسط کم مایه فرش می شود، و بیچاره ها را هوائی می کنند و گمان می برند که کسی هستند و حتا گاه کار را به آنجا می کشانند که خودشان یا دوستی !! آن ها را می کنند مجنون داستان خود، و چون لیلی برایشان سینه می زنند. آن بزرگ قرن ها پیش به درستی متوجه شده بود که برای گرفتن ” داد” باید
” مطربی ” بدانی…
نثرت باید نامفهوم باشد، داستانت باید سر وته مشخصی نداشته باشد و باید عمله اکرات منتظر الدستور نیز سفارش شوند تا برایت غوغا راه بی ا ندازند و اینجا و آنجا نیز دعوتت کنند تا برایشان غلط غلوط حتا از رو با تپق و لکنت ” چیزی ” بخوانی.
نه رفیق بی این داشته ها راه بجائی نمی بری هرچند داستان هائی چون روز های آفتابی و جاسم و غنچه داشته باشی….
اما چرا برای دل خودت می توانی بنویسی و برای آن ها که یکه شناسند و خزف را از صدف فرق می گذارند