به گمان من نه، بلکه در واقع و حتمن باید نویسندگان و شاعران ما ” تحمل ” را تمرین کنند.
” البته اگر عدم تحمل چون چناری هزار ساله در تمام رگ و پی و جودشان ریشه ندوانده باشد. ”
گاه چنان از برگ گل نازکتر” نگفتن و نشنیدن ” وجودشان را تسخیر کرده است و چنان بادمجان دور قاب چین ها احاطه شان کرده اند ” که تصور شنیدن ” بالای چشمتان ابرو ” را هم ندارند. بخصوص با ماجرای لایک زدن های فیس بوکی که گاه با شماری نجومی است و چنان قربان صدقه طرف می روند که دل سنگ هم آب می شود و طرف مربوطه عین باد کنک ورم می کند. و چنین موجودی طبیعی است که کمتری نقد را بر نتابد.
طبیعی است وقتی از یمین و یسار به به و چه چه می شنوند، می شوند ” گرز ” به دستی تا اگر مادر مرده ای چون من بخاطر بیان و نشان دادن کاستی ها حرفی بگوید، بر سرش فرود آورند.
و این متاسفانه بار کج است و هرگز به مقصد نمی رسد. و منتقدی که رفته است کاستی ها را یاد آور شود می شود دشمن شماره یک.
و چه قابل ترحم می شوند این کم جنبه ها، و از وقار چنان تهی می گردند که گمان می کنی از ازل نداشته اند
عین پهلوان پنبه ها.

اگر نویسنده هستی یا شاعر، و طبق طبق ادعا نیز داری، شرط اول قدم آن است که تحمل نقد را داشته باشی.
و چون بی خود عزیز شده ای به تریج قبایت بر نخورد وبایستی لا اقل از آینه بیشتر تاب ” آه ” را داشته باشی.
نمی شود که همه اش تعریف باشد و تمجید تا آب در دلت تکان نخورد.
من دارم دوستانه نصیحت می کنم، توجه داشته باشید بهتر است.
:
من در قسمتی ازیک نوشته ملایمم از جمله گفته بودم

” انتخاب سوژه ات نچسب است و اسم داستانت نیز، که می دانی در خواننده تاثیر زیادی دارد.
این نام بیشتر می تواند مناسب نامگذاری قصه های مادر بزرگ ها باشد برای کودکان.
در مجموع نثرتان کم مایه، و نا دلنشین! است. کار برد بعضی کلمات که زمانی از سوی تازه کار ها، به کار برده می شد و آن هم در چندین جای داستانتان، می رساند که ” می بخشید ” پختگی لازم را لااقل در این داستان ندارید. “

چشمتان روز بد نبیند اگر بدانید چه هوار و حسینی را طرفدارنش راه انداختند و چه شاخ و شانه ای کشیدند؟
و اینکه تو چطور به خودت اجازه داده ای با پای چپ در این مکان وارد شوی، و به اسب شاه بگوئی یابو.
و تو را که هنوز دهانت بوی شیر می ده با نبرد دلیران چکار.
و از آن روز شده ام ” بسم الله ” هرجا هستم گام نمی گذارند و روی می گیرند. و من نمی دانم اگر خوبرویند چرا روی بسته اند. و اگر از ما بهتران نیستند چرا از ” بسم الله ” در می روند.

سر بسته و به در می گویم به این امید که ” دیوار بشنود ” تا از این ادا ها دست بر دارند. و پیاده شوند با هم راه برویم.
اگر افاقه نکرد به راه دیگری می روم