قسمت آخر
با توجه به زمان زیست و سایر آثار شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، تا همن جا هم، که شیخ صنعان را با آن همه داشته های مذ هبی و مرشدی، به پای
عشق قربانی می کند، نه تنها جای سئوال دارد، که از بیم چوب تکفیر، دل شیرهم می خواسته، که می بینیم عطار به کار برده است. اینکه تصور شود تمام این پاک باختگی و به دور ریختن همه ی منیّت مذ هبی، برای نتیجه گیری پایانی این داستان است، بی تردید خطاست. چون هیچ لزومی نداشت تا این حد در فرو پاشی همه پایه های مذهبی پیش برود، تا جائی که نتیجه گیری پایانی جبران کننده نباشد، و حتا، بنظر من توجهی را هم جلب نکند. آن شکوه، اجازه باور این حضیض را نمی دهد
عطار، چنان شیخ صنعان را به خواری، از اریکه مذهب به زیر می کشد و برقله رفیع عشق می نشاند، و مراحل آن جدائی، و رسیدن به این پاک باختگی را چنان روشن و آگاهانه بیان می کند که گمان را به سوی یکی بودن این دو شیخ می برد، و در حقیقت تصور می شود که این داستان شیدائی خود اوست.
بهر روی داستان، داستان ِ روایت سیطره عشق است.
شیخ، آنگاه که هفت پرتگاه عشق را هم از سرمی گذراند، باز کوچکترین نگاهی از روی لطف نمی بیند. و هر زمان برای دیدن، گردش گوشه چشمی به ناز، بار تحملی جانکاه را پذیرا می شود. و در غرق آب این نا امیدی است که می شنود:
دخترش گفت: این زمان یار منی
خواب خوش بادت، که در خورد منی
پیش از این، در عشق بودی خام ِ خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسلام

شیخ به ناگاه، سر از پا نشناخته به تکاندن مانده ها اقدام می کند.
دل ز دین خویش و، تن آزاد کرد
نه ز کعبه، نه ز شیخی، یاد کرد
بعد چندین سال ایمانی درست
این چنین نوباوه، رویش باز شست
گفت خذلان قصد این درویش کرد
عشق ترسا زاده کار خویش کرد

و جهت زدن مُهرعبودیت ابدی، اعلام می کند:
هرچه گوید بعد از این فرمان کنم
رین بتر چبود که کردم، آن کنم

……
خمرخوردم، بت پرستیدم زعشق
کس نبیند، آنچه من دیدم زعشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود؟
این چنین شیخی، چنین رسوا شود؟

با آنکه شیخ تنگ همه آزمون های معشوق را با ایثارهمه اندوخته هایش به خوبی کشیده است، و با عملکرد بیدریغش عشق را بر اریکه شکوه نشانده است تا
جائی که تتمه مریدان مانده را به حیرت واداشته است، باز دختر ترسا که لبیک قبول را اعلام کرده است، به زیاده خواهی می افتد.
باز دختر گفت: ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس اسیر

و شیخ که گویا، تحملش را در بوته صبر به آزمایش کشانده است، به گلایه ای بسنده می کند
شیخ گفت، ای سرو قد ِ سیم بَر
عهد نیکومی بری الحق به سر

…..
هر دم از نوع دگر انداریم
در سراندازی ، زسراندازیم
…..
در ره ِ عشق تو، هرچم بود، شد
کفرو، اسلام و،زیان وسود، شد
—-
جمله ی یاران ز من برگشته اند
دشمن جان ِ من ِ سر گشته اند
توچنین، ایشان چنان، من چون کنم
نه دلم ماند، و نه جان من، چون کنم

و یاران باز مانده، از آنچه که بر شیخ روا می شد، ( و در یافته بودند که نه دختر را سر بازماندن از تاختن و نه شیخ را ثصد توقف است ) به پایان تحمل رسیده بودند، نا امید او را تنها گذاشتند و باز گشتند…
چون بدیدند آ ن گرفتاری او
باز گردیدند از باری او
جمله از شوخی او بگریختند
درغم او خاک بر سر ریختند
…….
می رویم امروز سوی کعبه باز
چیست فرمان؟ باز باید گفت راز
و شیخ پاسخ داد:
گر ز ما پرسند، بر گوئید راست
کان ز پای افتاده، سر گردان کجاست
این به گفت و روی از یاران بتافت

و یاران نا امید و در مانده باز گشتند، و مریدی که با آن ها نرفته بود، از یارانی که دست خالی باز گشته بودند جویای حال مرشد ِ خود شد:
باز پرسید از مریدان حال شیخ
بازگفتند ش، ازهمه احوال شیخ

……..
چون مرید آن قصه بشنید، از شگفت
روی چون زر کرد و زاری در گرفت
با مریدان گفت: ای تر دامنان
در وفا داری، نه مردان، نه زنان
……..
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد، آخر این یاری بود
حق گذاری و، وفاداری بود؟
……..
این نه یاری و موافق بودن است
کانچه کردید، از منافق بودن است
هر که یار خویش را یاور شود
یار باید بود، اگر کافر شود
وقت نا کامی توان دانست یار
خود بُوَد در کامرانی صد هزار

هر چه یاران باز گشته گفتند، که ما به مراتب بیش از آنچه تو می گوئی، گفتیم و دست به دامانش شدیم و خواهش کردیم، قبول نکرد و زیر بار نرفت. و یاد آور شدند که شیخ حلق
آویز عشق شده است. و گفتند که با این همه پاکباختگی، باز دختر ترسا، راه نمی دهد. و اضافه کردند که با این وصف، سخت خجلت زده ایم.
ولی دوست و مرید همراه آن ها نرفته گفت: بایستی چاره ناچار کنیم، و به اتفاق برویم و او را بهر نحو باز گردانیم.
و از اینجاست که شاعر اسطوره ای ما عاقبت اندیشی می کند، و خضوع و خشوع این بار مریدان را سمت و سوی آشتی می دهد….و ندائی در گنبد ذهن مریدان می پیچد که:
در میان شیخ و حق از دیر گاه
بود گردی و غباری، بس سیاه
آن غبار اکنون زرَه بر داشتیم
در میان ظلمتش، نگذاشتیم
آن غباراکنون زره بر خاست است
توبه بنشسته، گنه بر خاست است

و بر این پایه:
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در مبان نور دید

و شیخ که نور حق را در دل خود روشن دید، به ناگاه از عشق و عاشق و دلدادگی و…..پاکباختگی دست شست!
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز

با رفتن او، این بار سروشی در ذهن و فکر دختر ترسائی که تَف ِهیچ کوره ای آهن لجاجت او را نرم نمی کرد پیچید که:
مذهب او گیر و خاک او بباش
ای پلیدش کرده، پاک او بباش
او چو آمد در ره تو بی مجاز
در حقیقت تو ره او گیر باز

و در پاسخ به این سروش هدایت کننده ، دختر سرکش ترسا دین، دگرگون می شود، و نالد به زاری:
مر ِ راه ِ چون توئی را، ره زدم
تو مزن بر من، که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
من نداستم خطا کردم، بپوش
و جالب این که وقتی این خبر به شیخ می رسد، قصد باز گشت می کند، و مریدان بهت زده ازاین کشش عشق، معترض و مانع می شوند:
بار دیگر عشق بازی می کنی
توبه ای بس نا نمازی می کنی؟

ولی شیخ آخرین پرده نمایش قدرت عشق را به صحنه می برد، و دو پا در یک کفش می گوید به ویژه حالا که به سوی اعتقاد و ایمان من روی آورده است باید به سوی او بشتابم.
و این ابرام به بازگشت به سوی معشوق کار خودش را می کند، و مریدان به ناچار با او همراه می شوند.
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز
تا شدند آنجا که بود آن دلنواز

و دختر که از یک سو این وفا داری و استحکام ناب عاشقانه را از شیخ می بیند، و از سوئی دیگر به موقعیت شیخ واقف می شود، و در می یابد که امکان راه افتادن با شیخ با آن همه صحابه و مرید را ندارد، و درد فراق نیز نه درد قابل تحملی است، تصمیم می گیرد پروانه وار پر به آتش شمع شیخ بسوزاند و در راه سعادت معشوق راه فنا در پبش گیرد.
گفت شیخا طاقت من گشت طاق
من نیارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاکدان پُر صُداع
الوداع ای شیخ عالم الوداع

و بدین ترتیب نشان می دهد که عشق واقعی را کسی دارد که هم می تواند از سالها زهد و تقوا و مرشدی و داشتن انبوه مرید و صحابه، بگذرد، و یا جان شیرین در ره جانان دهد.
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت، بر جانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغ
جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطره ای بود او در این بحر مجاز
سوی دریای حقیقت، رفت باز
———-
این چنین افتد بسی در راه عشق
آن کسی داند که هست آگاه عشق
پایان