حیلت رها کن عاشقا ، مستانه شو مستانه شو

وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

عشق

عشق این کلمه سه حرفی چیست؟، وچه معنای پنهانی در آن نهفته است که اینقدر در سراسر اشعار ونوشته های ادبی وعرفانی، ادبیات فارسی ودر زبانهای دیگر به صورمختلف ، از آن سخن میگویند.

چرا حافظ میگوید: « که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها»

آن کدام عشق است که مولانا در باره اش میگوید:

« هرچه گویم عشق را شرح وبیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

چون قلم اندر نوشتن میشتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست وهم کاغذ درید»

در دانشنامه ویکی پید یا در باره عشق نوشته اند.

«لذت زیبائی است که موضوع آنهم زیبائی است .همچنین احساسی عمیق، علاقه ای لطیف ویا جاذبه ای شدیدکه محدودیتی در موجودات ومفاهیم ندارد ومیتواند در حوزه های غیر قابل تصور ظهور کند

درادامه ،تقسیم بندی انواع عشق را نام برده ومی نویسد.

«عشقها، طبیعی،روحانی ،الهی،مجازی وحقیقی هستند »

هر کدام از این صفات تفسیر خودش را دارد ، بنظر من زیباترین این تفسیرها را در مورد عشق حقیقی میتوان دید که نوشته است:

« قبض وجذبه ای است که از طرف معشوق مطلق بر دل عاشق صادق فرود میاید

در معنای عشق الهی یا عرفانی هم شیفتگی و از خود گذشتگی جای دارد ، شاید این بر گرفته از معنی عشقه در لغت نامه دهخدا است که میگویند کلمه عشق برگرفته از آن است. وعشقه به گیاهی میگویند که پای هر درختی که میروید از تنه آن بالا میرود وبر آن مستولی میشود ،تا جائی که درخت را خشک میکند. نتیجه این که هر عشقی بر هر دلی که عارض شود احوال طبیعی را در آن دل محو ونابود میکند وخودفرمانروای آن دل میشود.

عشق هائی که بدورازحس شهوت بوده وفاقد روابط جنسی باشدرا عشق های افلاطونی میگویند. در این دسته عشق ها ی، خانوادگی، رمانتیک ومذهبی جای دارد.

عشق پدر ومادر به فرزندوبالعکس، علاقه شدید مذهبیون به رئیس، قائد ویا امام آن مذهب، عشق انسانها به حیوانات ، تا حدی که دوری از آن حیوان فرد علاقمند را مدتها افسرده وحتی بیمار میکند.عشق وعلاقه به حرفه وهنر خاصی ،که بسیاری اوقات باعث خلق آثاری شگفت انگیز هنری میشود . وبسیاری مفاهیم دیگر در این زمینه، همگی، باضافه عشق وعلاقه دو ذوج مخالف بهمدیگر که از رایج ترین عشقها ،در میان اکثر مردم جامعه است و در ادبیات اشعاری ونوشتاری وترانه ها ونقاشی ها، از آن سخن گفته وبه تصویر میکشند،همگی قابل توجه وتقدیر است. اما خوب که دقت میکنیم تمای اینها ،منظور نظر مولانا وحافظ وسایر عرفای بزرگ ما نیست چرا که در هیچ کدام از آنها مشگل آنچنانی یافت نمیشود وقلمی نمی شکند وکاغذی پاره نمیشود. پس چگونه میتواند باشد ؟وباز سخن آغازین را باید تکرار کنم ،که معنای پنهان آن چیست؟

اگر عشق را به باغی مصفا توصیف کنیم، ، دراین باغ انواع واقسام گیاهان وگلهای زیبا ،جویبارهای پر آب ودرختان پر میوه بفراوانی یافت میشود . ودرب این گلزار مصفا همیشه به روی همه موجودات عالم باز است هرکس که وارد این باغ مصفا میشود ،هر آنچه را دوست دارد برمیچیند. اما درانتهای این پارک بزرگ کوهی عظیم وجود دارد که در کمرکش آن جنگلی انبوه است، به گونه ای که قله ستبر کوه از دیدهمگان پنهان است، فقط معدود شیفتگان به کوه نوردی این قله را می بینند، که همواره نوری بسیار خیره کننده ازآن ساطع است.بنابراین همه آن تعاریفی که از عشق شده است در این باغ مصفا و برای گروهی تا کمرکش جنگل مانند آن کوه عظیم نهفته است، که برای همگان قابل دسترسی است .اما فتح قله کار همگان نیست ورود به باغ آسان وفتح قله کوه دشوار، اینجاست که حافظ میکوید :« که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها».

پس قله کوه شیفتگان مشتاق را به خود میخواند، که آنان هم خود طالبند، پس دشواریها را بجان میخرند وبه دریای نورانی قله عشق میرسند. در میان فارسی زبانان نام آن دسته از مشتاقان عشق که خود را به آن قله با شکوه رسانده اند، کسانی را داریم مانند (بایزید بسطامی)، (شمس تبریزی)، (عطار نیشابوری) ومشهورترینشان (مولانا )مشهور به «رومی »است.

وچه بسا دیگرانی بودند که نامشان در تاریخ نمانده است. ودر جهان پهناور ما بودند وهستند وخواهند آمد، کسانی که هم پایه آنان خواهند بود چراکه شیفتگان عشق درهیچ گروه ودسته ومذهبی منحصر نبوده ونیستند.

در تائید این سخن،تاریخ شرح حال مولانا را دارد که وقتی با شمس روبرو میشود همه وابستگی های مذهبی را که چون زنجیری بر پایش بسته شده است را رها میکند، تا جائی که برای خرید می ،به میخانه میرود ودر بازار قونیه به رقص سماع میپردازد.

شیخ صنعان که عدد مریدانش را ۴۰۰هزار نفر ذکر کرده اند بیکباره دل در گرو دختر زیبا روی نصرانی مینهد، وزنار مسیحیان میبندد وبه خوکچرانی میپردازد. اینها، یعنی رهائی از قید وبند های مذهب ومتعلق نبودن عاشق طالب،به گروه مذهب ویا دسته خاصی.

اما عشق در هفت وادی سلوک معنوی که «عطار نیشابوری» در منطق الطیر از آنها نام میبرد در وادی دوم است. وبدین سان هفت وادی را نام میبرد .طلب،عشق،معرفت، استغنا،توحید، حیرت وفقر وفنا ناگفته نماند که فقر وفنا در وادی هفتم ،بمعنای آن چه که در فرهنگ ما آمده است نیست در اینجا فقر را بی نیازی از هرچه که درعالم مادی است، وفنا نیست شدن در عالم لاهوتی است.که بیشتر عرفا از بیان شرح آن عالم عاجزند بقول مولانا،عارف بزرگ:

« آنچه در وهم ،ناید آن شود»

بنابراین قله عشق ،عاشق را طلب میکند ،وعاشق طالب، سختی راه را بجان میخرد. به نقطه اوج عشق رسیدن عاشق ومعشوق زمینیان را فرقی نیست چرا که بقول عماد خراسانی:

«عشق آتش بودو خانه خرابی دارد است

پیش آتش دل شمع وپر پروانه یکی است»

آنچه گفتم توصیف نا رسا ی من از عالم عشق بود، وایمان دارم که هرکس میتواند ،آنچه را که احساس خودش از عالم عاشقی است را داشته باشد، که یقینا درست است . امامن بسیار خرسندم که به باغستان عشق ورود یافته ام ،ولی هنوز آن قله با شکوه را ندیده ام، و بسیار آرزومندم به اول منزل هفت وادی برسم وطالب ،طلب شوم.

این سخن را با دو بیتی از مولانا که شیفه ترین شیفتگان بود، بپایان میرسانم.

«مرده بودم،زنده شدم ……….گریه بودم، خنده شدم

دولت عشق آمد ومن……….دولت پاینده شدم»