:
پس از نشان دادن فیلم “طعم گیلاس” از شبکه “اس بی اس” استرالیا در سال ۱۹۹۸ , این قطعه طنز
نوشته و از صدای فارسی همین ایستگاه پخش گردید, با عنوان “معجزه هویج”.
مدتی بود که حال و حوصله درست و حسابی نداشتم, که البته در این دوره و زمانه چیز عجیبی هم
نیست. تازه به خانه رسیده بودم که دوستی زنگ زد و یادآوری کرد مبادا تماشای فیلم “طعم گیلاس”
را فراموش کنم. می دانست که چند دفعه “حانه دوست کجاست” را دیده ام و بارها از دیالوگ های
دوست داشتنی آن نقل قول کرده ام. لابد فکر کرده بود که با دیدن این فیلم حالم ردیف میشه.
اولش با خودم گفتم : من که حوصله ش را ندارم, اکثر فیلم های ایرونی غم و قصه آدم را بیشتر می
کن. اما چند دقیقه بعدش بیاد آوردم که در فستیوال کان نخل طلا را بهش دادن, پس لابد چیزی برای
گفتن داشته.
کمی دیرتر, نمیدانم چگونه تکیه کلام سرکار استوار ) ۱ ( در گوشم پیچید که ” نکنه پولیتیکی در
کار باشه؟”. آخه بر کسی پوشیده نیس که در ولایت ما هیچ چیزی بدون علت اتفاق نمی افته, حتی
سوانح طبیعی هم دلایل الهی یا سیاسی دارن, بخصوص سیل و زلزله, معمولا دست خارجی ها هم
در کاره!
ناگهان چیزی دیگه ای از خاطرم گذشت, درست مثل یک جرقه . به یاد آوردم که گویا در همان
فستیوال مشکوک, مجری برنامه, یعنی سرکار خانم کاترین دونور, آن چنان تحت تاثیر قرار گرفته
که عباس آقای ما را بوسه باران کرده است.
چرت زنان این قضیه بودار را حسابی حلاجی کردم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که این ماجرا فقط
سه تا حالت می توانسته داشته باشد, نه یک کلام بیشتر و نه کمتر!
حالت اول آیا ممکنه بهمون پولیتک زده باشن؟ نه بابا, نمیشه! تا بحال اصلا سابقه نداشته که –
کاترین خانم کسی را بخاطر انگیزه های سیاسی ماچ کرده باشه, آن هم در شبِ روشن و درانظار
عمومی.
داشتم این احتمال را کنار می گذاشتم که پشت بندِ تکیه کلام سرکار استوار, نوبت به هشدارهای آتشین
دایی جان ناپلئون رسید, در مورد دسیسه انگلیسی ها. انگار دایی جان در گوشم فریاد می کشید ” اینا
روی فرش قرمز و در زیر نور افکن ها ما را می بوسند تا یواشکی و در دل شب های تاریک نفت
و گازهامون را ببرن”. کم مانده بود که مش قاسم ) ۲ ( را صدا کنم تا گلنگدن تنفگش را بکشد و فرق
سر عوامل انگلیس را نشانه بگیرد.
نفسم گرفته بود, لیوانی برداشتم و به سراغ یخچال رفتم و پارچ بزرگ آب را روی میز گذاشتم. با
حرکت انگشت بر جدار شبنم نشسته اش نوشتم “توطئه”. ولی انگار سرکشیدن لیوان دوم معجزه ای
کرد, عقلم بکار افتاد و از بیدار کردن مش قاسم هم منصرف شدم.
لازم بود تا دیر نشده, دو تا حالت دیگه را هم سبک و سنگین کنم و از بین رفتن به سمت تختخواب و
یا تلویزیون یکی را انتخاب کنم. البته اگر حالش را داشتم یک سکه پیدا می کردم و با شیر و خط
تکلیفم روشن می شد,اما بعلت خستگی یا تنبلی مجبور شدم از عقلم استفاده کنم!
حالت دوم آیا ممکنه داستان جنبه رمانتیک داشته باشه؟ به خودم گفتم اگه فستیوال توی کاخ سفید –
برگزار شده بود, خوب می شد چنین فکر هایی هم کرد) ۳( اما عباس آقای ما که اهل این حرفا نیس.
نه! این هم نمیشه, پس حتما آن بوسیدن جانانه, فقط انگیزه هنری داشته و نه اشتیاقِ کلینتونی.
بنابراین فقط یک حالت باقی می ماند: طعم گیلاس فیلمی خوبی بوده و لایق نخلا طلا. چاره ای
نیست, یاید فیلم را ببینم, اما نه به صورت ششدانگ. راهش این است که کاملا در مقابل تلویزیون
ننشینم, بلکه در جایی قرار بگیرم که صفحه آن را با زاویه چهل و پنج درجه ببینم تا اگر معصیتی هم
در فیلم باشد, گناهانم نصف شوند و در آن دنیا قسمت های بهتری از جهنم نصیبم شود. در ضمن می
توانم روزنامه ها را هم زیر چشمی بخوانم, تا اگر فیلم بدی بود کلاه کوچکتری بر سرم رفته باشد.
قبل از شروع فیلم, دیوید و مارگارت ) ۴ ( از بیننده ها خواستند که در زمان تماشای فیلم صبر و
حوصله داشته باشند. به خودم می گم: این ها مثل اینکه ایرونی ها را نمی شناسن, لابد نمیدونن که ما
چه سوابق تاریخی و درخشانی توی این کار داریم. همین الان سالهاست که در حال صبر و انتظاریم,
خوب دو ساعت هم روش, با دو ساعت صبر اضافی که آسمون به زمین نمیاد. البته بزودی متوجه
می شم که مخاطب دیوید و مارگارت همه بینندگان استرالیایی هستند و نه فقط چندهزارتا ایرانی مقیم
این سرزمین.
فیلم که شروع میشه پس از مدت کوتاهی روزنامه ها از دستم می افته و بر روی زمین پخش میشه.
بزودی فاصله و زاویه ام نیز با تلویزیون کمتر و کمتر میشه, آخه صدای تلویزیون را که نمیشه
دراین ساعات پایانی شب بلند تر کرد, در ضمن مکالمه های کم و کوتاه فیلم را هم که نمی شود از
دست داد. بالاخره فاصله ام به حدی با صحنه کم می شود که وقتی آقای باقری می خواهد سوار
ماشین بشود من هم می پرم و در صندلی عقب می نشینم تا داستان را با دقت بیشتری دنبال کنم. اما
شوربختانه در یکی از دست انداز های جاده, سرم به سقف ماشین می خورد و حسابی قلمبه می شود.
به محض آن که فیلم تمام می شود, با سرعت و حتی بدون گوش دادن به نقدهای دیوید و مارگارت,
تلویزیون را خاموش کرده و به سمت به تختواب می روم تا برای روز کاری بعد خواب آلود نباشم.
چه خیال خامی؟ تا قبل از دیدن فیلم, خودم هزار تا مساله لاینحل داشتم حالا مشکل اقای بدیعی هم
قوز بالا قوز شد, تازه سرم هم قلمبه شده و درد میکند. غلت زدن در رختخواب بیفایده است, از
تجربه های قبلی این را یاد گرفته ام. بلند می شوم و بدون سر و صدا به اتاق نشیمن برمی گردم تا با
کتابها و مجلات خودم را مشغول کنم, به امید آن که شاید خواب هم به چشم هایم برگردد.
با خواجه شیراز شروع می کنم و فالم را می خوانم, این غزل مثل پتکی توی همان سر ورم کرده ام
فرود می آید:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند
ای بابا, امشب حافظ هم حرف های بودار میزنه, از خودم می پرسم نکنه افکار منفی و بدبینانه ما از
دیوان همین شعرا و صوفی ها به ارث رسیده باشه. ازعصبانیت کتاب را به گوشه پرتاب میکنم.
یکی از بچه ها از خواب می پره و هراسان می پرسه: چی شده؟ این صدای چی بود؟
چی بگم؟ حقیقت را؟ یعنی اختلاف نظرم را با لسان الغیب؟ هرگز ! آخه اگه این حرف را بزنم دیگه
چطوری می توانم راضی ش کنم که آخر هفته ها به کلاس فارسی بره و مشق هم بنویسه؟ به این می
گن رسیدن به بن بست, اسم مناسب تری پیدا نمی کنم.
راه حلی به ذهنم میرسه و گناه را به گردن گربه همسایه می اندازم که دیوارش از بقیه کوتاه تره.
توضیح میدهم که بازهم گربه شکمو از روی دیوار پریده تا موشی شکار کنه. و برای محکم کاری
ادامه میدم : اگه سگ داشتیم این گربه های لعنتی جرات نمی کردن توی حیاط مون اکروبات بازی
کنن, آن هم در نیمه های شب.
توی همین حال و هوا ها, چشمم به کتاب سهراب می افتد و شعری را به نرمی و سبزی در ذهن
مرور میکنم, حرفش به دلم می نشیند. چشم ها را باید شست. حق با سهراب است, بلند می شوم و به
طرف دستشویی رفته و چشم هایم را حسابی می شویم, با آب ولرم چهل و دو درجه!
بعدش هم برای محکم کاری به سراغ گنجه دارویی داخل کریدور رفته و کورمال کورمال قوطی ها
و شیشه ها را دستمالی میکنم تا شیشه آیباس را پیدا کنم. از بد شانسی یکی از محلول ها از دستم در
میره و صدای برخوردش با موزاییک ها و شکستن ش همه را بد خواب میکنه. صدای اعتراض
دیگری بلند میشه : آخه معلومه این نصفه شبی دنبال چی می گردی؟
این دفعه چی بگم؟ دوباره گرفتار همون سئوال و دوراهی لعنتی می شم. آخه چه طوری میشه راستش
را گفت؟ اولا که نیم ساعت طول می کشه تا تمام داستان آقای بدیعی, حافظ و سپهری را از اول
تعریف کنم. دوما دل شیر می خواهد که توی این وقت نصف شب اسم کاترین دونور را بر زبان
بیاوری. مگه جناب بیل کلینتون آبرویی برای مردها باقی گذاشته؟
خیلی خوب, یک دروغ دیگه میگم, مهم نیس, آخرش جهنمی می شم, ولی فکر نمی کنم که جهنم اون
دنیا از مال این دنیا خیلی هم بدتر باشه!
با صدای خسته ای می نالم: دلم درد می کنه, دنبال نبات می گردم.
جواب همیشگی بگوشم میرسه : خوب خواستی یک خورده کمتر شام بخوری, تا حالا هزار دفعه اینو
بهت گفتم, ولی کو گوش شنوا؟
دیگه چی بگم؟ هیچی بابا, این حرفا که جواب نداره! با دل شکسته و سر پف کرده, چشم هایم را با
آیباس حسابی شستشو میدم. هنوز که از خاصیت ش خبری نیست, ولی سوزش دلنشینی داره. برای
محکم کاری هویجی را هم از توی یخچال بر میدارم و گاز زنان به صندلیم بر می گردم.
یواش یواش آیباس و ویتامین های هویج کار خودشون را می کنند و روز و روزگار تاریکم روشن و
نورانی میشه بطوریکه برگهای درختان توی باغچه را حتی واضح تر از وسط روز می بینم.
ولی انگار قرار نیست که ماجرا به همین سادگی ها تموم بشه, سر و کله مشکل جدیدی پیدا شده, با
این همه نور و روشنایی خواب حسابی از سرم پریده و دیگه نمی توانم بخوابم. راه حل خوبی بنظرم
میرسه. عینک ریبون را می زنم و با مجله ها خودم را مشغول میکنم تا خوابم ببره.از این روزنامه
به اون هفته نامه نگاه میکنم و تیتر خبر ها را مرور میکنم.
خدا را شکر که دیگه خبری از ترس و نگرانی نیس, مثل اینه که همه چیز ها در هاله ای از نور و
امید و اعتماد فرو رفته اند. عجب احساس قشنگ و خوبیه! ای دریغ از روزها, ماهها و سالهایی را
که با اضطراب تلف کردم!
خبر اول سفارت چین در بلگراد اشتباها بمباران شد. –
خوب تقصیر خود چینی هاست, لابد سفارت شون را در محلی خطرناک ساخته بودن و نتیجه اش
را هم دیدن. این که ناراحتی نداره.
خبر دوم عوامل قتل های سازمان یافته و زنجیره ای به مردم معرفی میشوند. –
ای بابا, این چه کاریه دیگه؟ اولا که این مقتولین آدم های خیلی مهمی نبودن, ثانیا حتما دست خارجی
ها در کار بوده, بعدش هم مگر در جمع چند نفر به قتل رسیده اند که این همه شلوغ می کنند؟
خبر سوم آقای محمد یزدی, رییس قوه قضاییه فرمودن که کتاب از همه چیز مضر تره. –
خوب این هم که کاملا درسته. آخه او را که بیخودی به این سمت منصوب نکردن, قطعا چهار تا
کتاب بیشتر از بقیه پاره کرده. اصلا یه کسی به من بگه کتاب چه ارزشی داره؟ مثلا همین بدآموزی
های حافظ را در نظر بگیرین, مشت نمونه خروار.
خبر چهارم در پاریس خانم فرح دیبا شنل سلطنتی مربوط به جشن های تاجگذاری را در معرض –
دید عمومی قرار داده است.
احسنت بر این خانواده های سلطنتی که تمام وجودشان را وقف مردم می کنند.
خبر ششم صد ها هزار نفر بر اثر جنگ های داخلی در یوگسلاوی آواره شدند. –
خوب درسته که آوارگی اولش یک خورده سخته ولی بعدش عادت می کنن و بدبختی هاشون از
یادشون میره, چیزی مهمی که نیست.
و خبر آخر اینکه آقای محمد خاتمی رییس جمهور برای دیدار از کشور های عربی عازم سوریه شده
است.
مثل اینکه ایشان فراموش کرده که ما دوتا رییس جمهور مادام العمر هم در خارج از مرز ها داریم.
خوب بد نیست که بازدید های خارجی را بین این دو نفر تقسیم کنند که حوصله شون هم زیاد سر نره.
تا اینجای کار در قسمت خبرها چیز مهمی نبود و همه چیز عادی است, بد نیست سری هم به مقالات
بزنم شاید آنجا مطلبی بدردخوری پیدا بشه.
درسته, پیداش کردم, بیخود نیست که میگن جوینده یابنده است. بخشی از کتاب “عبور از بحران” به
قلم آقای هاشمی رفسنجانی, خاطرات روزانه ایشان در سال شصت خورشیدی. راستش تا قبل از
معجزه آیباس و هویج فکر می کردم اسم آن سال چیزی در مایه “سقوط در مرداب” باشه, اما حالا
اسم درستش را یاد گرفتم, عبور از بحران. چند قسمت ش را براتون می خوانم و بقیه اش را میذارم
که خودتون بخونید و لذت خیلی بیشتری ببرین.
دوشنبه یازده خرداد عید مبعث بود و کاری نداشتم. دو روز خاطره نویسی عقب بودم, با استفاده از –
حافظه نوشتم. شب را به علت مهمان بودن بچه ها در منزل شهید مطهری برای جشن عروسی
پسرشان و غفلت شان شام نداشتیم, من شام نخورده خوابیدم. راحت تر از شب های دیگر. بهتر این
است که شب ها شام نخورم.
یکشنبه شش اردیبهشت ساعت هفت صبح در جلسه هیات رییسه شرکت کردم. هشت دقیقه دیر –
رسیدیم و هشتاد تومن جریمه شدم. علت تاخیرم این بود که بچه ها را با خودم به مدرسه و محل
کارشون میرسانم. چاره ای هم نیست.
چهارشنبه سیزده خرداد ظهر همراه عفت به نماز جمعه رفتیم, برای پانزده خرداد. عصر مقداری –
از مناظره ایدئولوژیک را مشاهده کردم, توده ای ها و فدایی ها خیلی بی منطق و ضعیف حرف می
زدند. عصر هم مقداری با بچه ها و پاسدار ها پینگ پنگ بازی کردم. و جواب چند نامه را نوشتم.
یکشنبه نه فروردین آخر شب با فرزندم محسن که در بلژیک تحصیل میکند صحبت کردم. از –
فعالیت های انجمن اسلامی خیلی راضی بود, مقداری کتاب و نوار و پوستر می خواست.
خوب جناب حافظ شیرازی! حالا متوجه شدی که حضرات در خلوت چه کار می کنند؟ یک مقداری با
آقا محسن بلژیکی حرف میزنند, کمی پینگ پنگ بازی می کنند, شام نخورده می خوابند, خاطره می
نویسند, بچه به مدرسه می رسانند, انشالله این مطالب هم برای شما و هم برای همه روشنفکر ها
درسی باشه تا عینک دودی را از روی چشم هاتون بردارین و به کمک آیباس و هویچ زندگی را زیبا
و تابناک تر ببینید.
البته یک گله مختصری هم ار اکبر آقا دارم, اگر ایشان لطفی کرده بودن و خاطرات سال شصت را
دو سه سال زودتر, مثلا در سالهای پنجاه هشت و نه نوشته و منتشر کرده بودند خیلی ها ارشاد می
شدند و به راه خطا نمی رفتند. احتمالا کار آقای بدیعی هم به خودکشی نمیرسید, کیارستمی هم طعم
گیلاس را نمی ساخت و از کان و نخل و بوسه هم خبری نبود.
خوب تا یادم نرفته همین مطالب را برای آقای بدیعی هم ایمیل میکنم چون مطمئنم که او هم لپ تاپش
را در گور هم با خودش می بره و قبل از ساعت شش عصر که اقای باقری بیاد و رویش خاک بریزه
پیام هایش را خوانده و جواب هاشون را هم می فرسته. و البته شکی هم ندارم که با خواندن این
مرقومه, جناب بدیعی از خر شیطان پایین آمده, از گور خارج شده, لباس هایش را تکانده و زندگی
شیرینی را آغاز می کند.
حالا که دستم به ایمیله, بهتره یک پیامی هم برای اون طلبه افغانی بفرستم که بیخودی قر نزنه,
بالاخره در حوزه های علمیه ایران به طلبه های خارجی کمک هزینه تحصیلی میدن, علاوه بر آن
در تعطیلات تابستونی هم کار می کنند و دستمزد خوبی می گیرند. اما طفلک آقا محسن که در غربت
گرفتار شده, توی بلژیک که از این خبر ها نیست. این بنده خدا مجبوره برای قوت لایموت در کنار
خیابون های بروکسل کتاب و نوار و پوستر بفروشه. تازه آقا محسن بخاطر ادامه تحصیل در اروپا,
از رفتن به جبهه هم محروم شده است. البته حضرات بهش قول داده اند که جنگ را آنقدر کش می
دهند تا او درسش تموم بشه و بیاد یک خورده هم جهاد بکنه.
خوب مثل اینکه بالاخره همه مسائل حل شد, سرم را روی میز می گذارم و پس از سالها به خوابی
شیرین میروم.
پانویس ها
۱ سرکار استوارشخصیت اصلی سریال تلویزیونی با همین اسم –
۲ مش قاسم, از کاراکتر های سریال دایی جان ناپلئون با بازی هنرمندانه پرویز فنی زاده –
۳ ماجرای جنجالی بیل کلینتون و مونیکا لویینسکی –
۴ دیوید استراتون و مارگارت پومرانز از معروف ترین مفسرین فیلم در استرالیا