در چند شماره گذرگاه از زبان عطار نیشابوری از

عشق و رسوائی شیرین آن می گوئیم.

قسمت سوم

شیخ صنعان پاک باخته عشق

به نقل از:
” منطق الطیر”

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو موئی شد ز روی چون مهش
عاقبت بیمار شد بی دل ستان
هیچ بر نگرفت سر، زان آستان
بود خاک کوی آن بت، بسترش
بود بالین، آستان آن در ش

درآستانه ی فنا، معشوق نیم نگاهی را، به سوی او می فرستد…

چون نبود از کوی او بگذ شتنش
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش

و با بی اعتنائی و تکبر، عاشق شناسی را شروع می کند.

کی کنند، ای از شراب شرک مست
زاهدان در کوی ترسایان نشست؟
گر، به زلفم شیخ اقرار آورد
هر دمش دیوانگی بار آورد

و شیخ که پس از مدت ها در به دری وشعله وری، اشاره ای هر چند از روی تکبرمی بیند به وجد می آید و برای کوبیدن آهن سرد معشوق، تسلیم را هر
چه بیشتر می نمایاند.

از سر ناز و تکبر در گذر
عاشق و، پیرو، فقیرم، در نگر
عشق من چون سرسری نیست ای نگار
یا سرم از بن ببر ، یا سر در آر
جان فشانم بر تو، گر فرمان دهی
گر تو خواهی، بازاز لب جان دهی
ای لب و زلفت زیان و سود من
روی خوبت، مقصد و مقصود من
گه ز تاب زلف، در تابم کنی
گه ز چشم ِ مست، در خوابم کنی
……
بی تو، من جان و جهان بفروختم
کیسه بین، کز عشق ِ تو، بر دوختم
…..
از دلم جز خون دل، حاصل نماند
خون دل تا کی خورم، چون دل نماند

و از بیداد شعله های سرکش عشق، بی توجه به اندوخته های زاهدانه، به تسلیم کامل تن می دهد:

هر شبی با جان، کمین سازی کنم
بر سر کوی تو، جان بازی کنم
روی بر خاک درت جان می دهم
جان به نرخ خاک ارزان می دهم
چند نالم بر درت، در باز کن
یک دمم با خویشتن، دمساز کن

تا بوده جواب نیاز، ناز بوده و گاه ناز ِ بسیار هم بوده، اما آنجا که نیازی پیرانه سر باشد، نه تنها رسوائی ( که ابائی از آن نیست )، گاه با خواری نیز همراه است. و ” عطار”، بی رحمانه ” شیخ صنعان ” را به تنگنای تحمل می کشاند، و ترسا دختر رعنا و خوش سیما را به گوشه و کنایه وامی دارد.

دخترش گفت: ای خرف از روزگار
ساز کافور و، کفن کن، شرمسار
این زمان عزم ِ کفن کردن تو را
بهترت آید که عزم من تو را
چون تو در پیری به یک نانی گرو
عشق ورزیدن، تو نتوانی، برو

” عطار ” کوره عشق را چنان گدازان می کند، که قادر است دین و ایمان و تمامی اعتقادات و داشته ها را یکجا بسوزاند و دود کند. و چنان معشوق را به
تاخت و تاز وا می دارد، که جز فنا شده ای، کس دیگر را قادر به دوام نیست. و بهمین سبب است که در پاسخ آن همه نا روا گوئی معشوق، باز شیخ در مانده می گوید:

شیخ گفتش: گر بگوئی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو، کار

و طرف کما کان می تازد:

گفت دختر: گر در این کاری، درست
دست باید، اول از اسلام شست
هر که او همرنگ یار خویش نیست
عشق او جزرنگ و بوئی بیش نیست

و شیخ لبیک گویان می نالد:

شیخ گفتش: هر چه گوئی آن کنم
و آنچه فرمائی، به جان فرمان کنم
حلقه ِ در گوش ِ تو ام، ای سیم تن
حلقه ای از زلف، در حلقم فکن

وقتی پیرانه سر به عشق دختر زیبا و جوانی گرفتار می شوی، و به او می گوئی: هرچه گوئی آن کنم، پاسخی چنین می شنوی.

گفت دختر: گر تو هستی مرد کار
کرد باید چار کارت اختیار
سجده کن پیش بت و، قرآن به سوز
خمر نوش و، دیده از ایمان به دوز

شیخ خوش ذوق، از چهار شرط، ” نوشیدن خمر ” را انتخاب می کند،. چون با این نوشیدن، آن سه دیگر راحت قابل اجراست.

شیخ گفتا: خمر کردم اختیار
با سه دیگر می ندارم هیچ کار

و دختر که با همه جوانی، ارغه است و در مجنون کردن عاشق، راه کار دستش است، به بازی ادامه می دهد.

گفت: برخیز و بیا و، خمر نوش
چون بنوشی خمر، آئی در خروش

و شیخ تسلیم،

جام می، بستد ز دست یار خویش
نوش کرد و دل برید از کار خویش
چون به یک جا شد، شراب وعشق یار
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
….
آتشی از شوق در جانش فتاد
سیل خونین سوی مژکانش فتاد
پاره ای دیگر بخواست و نوش کرد
حلقه ای از زلف او در گوش کرد
….
چون می از ساغر به ناف او رسید
دعوی او رفت و لاف او رسید
هر چه یادش بود از یادش برفت
باده آمد، عقل چون بادش برفت
خمرهرمعنی که بودش از نخست
پاک از لوح ضمیر او بشست
….
دل بداد ازدست وازمی خوردنش
خواست تا دستی کند در گردنش

ولی مگر راه می داد… بی توجه به حرمت داشته های شیخ ، مغرور از زیبائی و جوانی خویش، تسلیم شیخ را بر نمی تافت، و مهمیز کشان اسب غرور را می تازاند…

دخترش گفت: ای تو مرد کار نه
مدعی درعشق و معنی دار نه
گرقدم درعشق ، محکم دارئیی
مذهب این زلف پر خم دارئیی
همچو زلفم نهِ قدم در کافری
زانکه نبود عشق کار سرسری

با این همه تسلیم، و فنا کردن یک عمر عبادت، هنوز رضایت معشوق حاصل نیست.

شیخ تا کجا پیش می رود، و طرف تا کی می خواهد زیاده خواهی کند،….خواهیم دید…..قسمت آخر این شیدا ئی را در شماره آتی گذرگاه با هم
می خوانیم.