در این شماره و چند شماره آینده گذرگاه،
از زبان عطار نیشابوری، از عشق و رسوائی شیرین آن می گوئیم از

شیخ صنعان، پاک باخته عشق

به نقل از:
” منطق الطیر ”
تنظیم از:

محمود صفریان

یکی از صد ها آفریده ی زیبا و آموزنده ی ” عطار ” داستان: ” شیخ صنعان ” است.
داستان سیطره عشق، داستان هیمنه عشق و حکایت پاک باختگی و رسوائی…
و به راستی چه زیبا گفته است

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است “….حافظ

تمامی داستان ” شیخ صنعان ” به نظم است. اشعاری به غایت وزین و دلنشین.

شیخ صنعان، پیر عهد خویش بود
در کمال از هرچه گویم، بیش بود
شیخ بود او در حَرَم، پنجاه سال
با مریدی چارصد صاحب کمال

هم عمل، هم علم، با هم یار داشت
هم عیان،هم کشف،هم اسرارداشت

پیشوایانی که در پیش آمدند
پیش اوازخویش بی خویش آمدند
موی می بشکافت مرد ِ معنوی
در کرامات و مقامات ِ قوی
هر که بیماری و سستی یافتی
از دَ م ِ او، تن درستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غم
مقتدائی بود در عالَم عَلَم

و با ایمان، خلوص و اقتدار برکرسی راهبری مریدان نشسته بود و در دنیای تسلط خود روزگار می گذراند تا…..
گرچه خود را قدوه ی اصحاب دید
چند شب اورا، همچنان درخواب دید
این خواب ها او را دگرگون می کنند. و با آنکه دریافته بود که ” ترسا ” دختری است، و نه در شهراو که در مکان دیگری زندگی می کند، دامن از دست
می دهد. شیدا و بی قرار به قصد یافتن و دیدن او بار سفر می بندد.
می ندانم تا از این غم، جان برم
ترک جان گفتم اگر ایمان برم
مریدان که از این پریشانی او در عجب می شوند، و عزم راسخ او را برای رفتن و یافتن معشوقی که، ” در خواب ” دیده است مشاهده می کنند، مصمم
می شوند در این سفر عشق و رسوائی آن هم به ” روم ” او را تنها نگذارند. همراهش می شوند.
چار صد مرد مرید معتبر
پی روی کردند با وی در سفر
می شدند از کعبه تا اقصی روم
طوف می کردند، سر تا پای روم
از قضا را، بود عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
دختر ترسای روحانی صفت
در ره روح اللهش صد معرفت

با چه ظرافتی از دختر ترسا لعبت یگانه ای میسازد، توجه کنید

بر سپهر حسن و در برج جمال
آفتابی بود، اما بی زوال
آفتاب از عکس رشک روی او
زرد تر از عاشقان در کوی او
هر که دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او، زنار بست
هر که جان در لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نا نهاده، سر نهاد

چون دو چشمش فتنه ی عشاق بود
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

روی او در زیر زلف تابدار
بود آتشپاره ای، بس آبدار
لعل سیر آبش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران کشته داشت

چه تلاشی کرده است شیخ نیشابور تا با توصیف و کشش زیبائی های مقاومت ناپذیر دختر ترسا، از بار گناه ” شیخ صنعان ” کم کند….به راستی تاب و توان هم حدی دارد.

گویا عطار دارد از دلبستگی خودش می گوید، ار آفتی که توان او را از کف اش ربوده است…به توصیف ادامه می دهد:

چاه سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسا در سخن جان داشت او
صدهزاران دل چو یوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سر نگون

دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ، آتش بر گرفت
گر چه شیخ آنجا نظر در خویش کرد
عشق آن بت روی، کار خویش کرد
شد به کل از دست و بر جای اوفتاد
جای آتش بود و، بر جای اوفتاد
هر چه بودش سر به سر نا بود شد
ز آتش سودا، دلش چون دود شد

واقعن تا بدین حد از خود بی خود شدن، و با غرق در شیدائی، پاک باختگی را پذیرا شدن هم، عالمی دارد…

عشق دختر کرد غارت جان او
کفرریخت از زلف بر دامان او
شیخ ایمان داد و ترسائی خرید
عاقبت بفروخت، رسوائی خرید
دمش گرم….

و مریدانی که با دنیای دلباختگی بیگانه بودند:

سر به سر در کار او حیران شدند
سر نگون گشتند و سرگردان شدند

و شروع کردند به کاری که معمولن در چنین مراحلی، راه به جائی نمی برد.

پند دادندش بسی، سودی نکرد
بودنی چون بود، بهبودی نکرد
عاشق آشفته، فرمان کی برد
درد درمان سوز، درمان چون برد
====================
و این قصه عشق، در شماره آینده ادامه خواهد داشت.