شکنجه گری، یک شغل است؟
یعنی، یک شکنجه گر، همچون یک استخدام شده، می رود کار!؟ ولی مثلن بجای هر کار معقول دیگری، دست به کار شکنجه انسان می شود؟…شلاق می زند ( و مثل یک مکانیک که انواغ ابزار را دارد، او هم انواع شلاق را دارد، کابل، باریک و کلفت، چرمی، سیمی، الیافی، بافته و تافته!…)، دستبند قپانی به کار می برد؟ از آتش سیگار بهره می گیرد، کهنه کثیف به دهان شکنجه شونده فرو می کند که صدایش در نیاید، سرش را در چاه توالت فرو می برد ، پوتین به پا می کند و به سر و صورت و پهلو و کمر لگد کشنده می زند و… اگر بخواهد ( که اغلب هم می خواهد ) به او تجاوز می کند؟ و خسته که می شود مثل هر کارگر دیگری، موقتن دست ازکار! می کشد و می رود چای یا قهوه می خورد؟
خانه و زندگی، زن و بچه دارد؟ با آن ها سر سفره می نشیند و با لذت غذا می خورد؟ می گوید و می خندد؟
” جوک ” سرش می شود؟ پیش که بیاید می رقصد؟ گاه گاهی بعضی از اشعار یا ترانه ها را زمزمه می کند؟
برای شکنجه گری تجربه !! لازم است؟ از کجا و چگونه می شود کسب کرد؟
می گویند، یعنی چند سال پیش در نوشته ای تحقیقی خواندم که، آن ها را انتخاب می کنند ( لابد کسانی، ارگان هائی، دستگاه هائی، دولت هائی، و صاحبان منظور هائی! ….) و تحت انواع تحقیر ها قرار می دهند، به دفعات و به انحا مختلف به آن ها تجاوز می کنند. و با انواع فیلم های از پیش تنظیم و ساخته شده، و زمینه چینی ها، شستشوی مغزی می دهند. و درونشان را پر از عقده می کنند. و زندانی را بصورت طعمه برای آن ها در می آورند و در نهایت از آن ها موجوداتی تشنه انتقام و تلافی می سازند، هار، قسی، و بیرحم؟
به واقع شکنجه گران چه صیغه ای هستند؟ انسانند؟ پس چرا درنده خوئی دارند ( و می کنند )؟ حیوانند؟ پس چرا وقارو منش پاره ای از حیوانات را ندارند؟ برای پول شکنجه گر می شوند؟ برای چه مقدار پول؟ که با چنین پولی چه کنند؟ برای دفاع و حمایت از حکومت است؟ و این ها چاکران و مخلصان و ذوب شدگانند!؟ الگو و نمونه نتیجه داده قبلی، در طول تاریخ و در پهنه گیتی، کی و کجا بوده که این ها می خواهند جا پایش بگذارند؟
آیا موجوداتی روان پریش هستند و سادیسمی مزمن گریبانشان را در چنگ دارد؟ پس چرا سیستماتیک و با عقل و برنامه کامل، کار! خود را اجرا می کنند، و هر موقع که بخواهند….و در زمان های پس از شکنجه، بنظر می رسد که از تعادل روحی و روانی بر خور دارند…. عجب معمائی است.
شکنجه گران، گاه هیستریک می شوند، و همانند حیوانات وحشی تیر خورده، به طعمه بی دفاع و دست وچشم بسته خود حمله ور می گردند، و در حد از نفس افتادن، و خیس عرق شدن ( با قساوت کامل ) او را می زنند، می کوبند و له و لورده می کنند. چرا؟ انگیزه چیست؟ ما در هیچگونه ناپایداری عقلی ( انواع دیوانگی ها )، چنین مداومتی در عصیان های روحی که روز ها وشبهای فراوانی، بی وقفه و با حدت و شدت ادامه داشته باشد سراغ نداریم.
نگاه کنید به موارد بسیاری که در کتاب های متعدد خاطرات زندان، بیان شده و تشریحی که از خلق و خوی شکنجه گران شده است. و بنشینید پای صحبت بسیار بیشتری که شکنجه شده اند، ولی بیرون که آمده اند بهر دلیل خاطره ای منتشر نکرده اند.
به راستی این شکنجه گران،” چی ” یا ” کی ” هستند؟
در پاره ای از بر رسی هایم، گاه به این نظر یا فرضیه نیز بر خورد کرده ام که، موجودات ترسو، کم جربزه، خود کوچک بین، تو سری خورده و تحقیر شده، طعمه های کارخانه های ” مطلق سازی ” می شوند، تا به مجرد یافتن ” مفر ” عین چاه ” آرتیزین “فوران کنند.
به هر روی، حساب شکنجه گر از داستان ” مامور و معذور” جداست. با نظامی گری هم نمی خواند.در قالب اجرای دستور و انجام وظیفه هم نمی گنجد. این موجودات با حکم ( آوردن کلاه )، در تمام بر خورد های خود کلاه را با سر می آوردند.
گمان می شود که صحبت ” ژن “، تعداد ” کروموزوم “، و ساختار دگرگون شده ” DNA ” در میان باشد چون با معیار های متعارف جامعه شناسی جور در نمی آید.
“….هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را چسبیده بهم . می خواهم از پشت گردن و کمرش بزنم تا کف پاهایش….آنقدر می زنم تا خون بالا بیاورد. یا بمیرد یا حرف بزند….”
“… گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.
من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود…..باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پای او هستم….رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او هر کار که دلش می خواست، با ذره ذره بدن من می کرد….دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که لازم بود ( و نه آنچه را که می دانستم ) به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند. هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود….می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وصغیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!….”