داشتم دستی به سرو روی کتابخانه کوچکم می کشیدم و بعضی از کتاب هایم را جابجا می کردم، بر خوردم به کتاب های محمود صفریان. نمی خواهم در اینجا از آن ها صحبت کنم، چون با نوشته های متعددم به دفعات در مورد آن ها گفته ام و در مکان های مختلف از جمله در رسانه گذرگاه نیز منتشر
کرده ام. این بار متوجه یک موضوع شدم و اینکه در حقیقت کمتر نویسنده ای را با این همه کتاب منتشر شده می شناسم ” هم مجموعه داستان و هم کتابهای رمان و بر اساس اطلاعیه در پایان آخرین کتابش یعنی ” فصلی دیگر ” رمان دیگری نیز با نام ” کویر بی حاشیه ” در دست دارد.” و بخصوص متوجه یک موضوع مهم دیگر شدم و آن اینکه این نویسنده تا کنون در چهار مجموعه داستانی که منتشر کرده است دقیقن ۵۱ داستان کوتاه داشته است آن هم داستان های چون:
لفط الله – جاسم – روز های آفتابی – غنچه – پیو ک – راز – روزی که گلابتون رفت – شب گوزن ها – ماههای آخر – ریزش طاق نما – خانه تسخیر شده – همسفرم اسدالله – قربون کور – نوعی نفس کشیدن، و بقیه که بدون مداهنه هر یک شاهکاری در داستان کوتاه نویسی هستند و باید خواندشان تا دریافت شود که چه می گویم.
آیا نبایستی مردم کشورم با این نویسنده آشنائی کامل داشته باشند؟
اعتقاد او در مورد داستان کوتاه بر این است که نبایستی چون رمان های حجیم زیاده گوئی داشته باشد و به دفعات یاد آور شده است، از آنچه در گوشه ای از داستان کوتاه صحبت می شود بایست در جائی دیگر از داستان در موردش صحبت شود.
می خواهم بگویم که تمامی داستان های کوتاه او ضمن اینکه پر محتوا، خوش نگارش و با سوژه هائی پر کشش است رعایت کامل داستان کوتاه شده است و بنظر من می تواند راهنمائی برای داستان نویسان جوان باشد
در حالیکه خانم آلیس مونرو کانادائی بخاطر نوشتن داستان های کوتاه جایزه ادبی نوبل را می برد، در ایران نویسنده بسیاری داستان های کوتاه ناب ،برای بسیاری از خوانندگان داستان های کوتاه ناشناس
بامی باشد.
اگر منتقدی داستان های این نویسنده را نقد بیغرضانه می کرد و باعث شناساندن او می شد در می یافتیم وقتی خود داریم زبیگانه تمنا نکنیم.
به این داستان کوتاه او توجه کنید که تا چه اندازه دلچسب است ضمن اینکه هیچگونه زیاده گوئی نارد و چه راحت و روان خوانده می شود .

در ایستگاه اتوبوس
ساعت هشت شب از کلاس که آمدم بیرون. سوز سرمای اواخر دسامبر، لوله شد توی تنم و تا ایستگاه اتوبوس که چهل، پنجاه متر بیشتر نبود، چیزی نمانده بود که یخ بزنم. داشت نفسم بند می آمد. سرما از درون تسخیرم کرده بود، احساس می کردم رگهایم دارند می بندند.
چشمانم پر از اشک بود و سرم به شدت درد گرفته بود. پوششم روبراه نبود. کلاه و شال گردن نداشتم، پالتویم را هم نیاورده بودم.
به کلاس که می رفتم، نه هوا چنین بود و نه قرار بود ناکهان دیوانه بشود.
هر چند مارک ” پشم خالص نو ! ” به کت و شلوارم خورده بود، ولی جان ِ رو بروئی با بادی را که احتمالن از قطب می آمد نداشت. گویا چنین است که همه چیز با هم اتفاق بی افتد، چون اتومبیل نیمه قراضه ام را نیز پس از ماهها بی توجهی صبح همان روز برده بودم تعمیرگاه.
چاره ای جز تحمل ادامه سرما در ایستگاه اتوبوس را که سر پناه درستی هم نداشت، و بنظر می رسید که باد را بیشتر کوران می دهد نداشتم. با تسلط ناپایدار برای توقف لرزیدن، نگاهی به برنامه آمدن اتوبوس ها انداختم و از زبان ساعت متوجه شدم که حدود بیست دقیقه بایستی سرما را تحمل کنم. امکان احضار تاکسی را هم نداشتم، و چاره همان بود که گفتم: ” تحمل ! ”
شروع کردم به قدم زدن، با این تصور باطل که، گرمم بشود، و ورانداز دو نفری که بعد از من آمده بودند، و حال و روزی بهتر نداشتند. ولی بنظر می رسید که سنگین رنگی تر سرما را دارند تحمل می کنند. خانمی پا به سن، و دختر خانمی که اگر سرما می گذاشت، زیبائیش آرامش می داد. با هم نبودند. به فاصله آمده بودند. بنظر می رسید آنها را قبلن دیده ام. شاید در همان آموزشگاه شبانه درس می خواندند.
بیشتر خانم پا به سن را می گویم، چون جوان تر ِ را اگر قبلن دیده بودم، زیبائیش حتمن جائی در یادم باز کرده بود.
به بهانه قدم زدن فاصله ام را برای دیدن بهتر زیبائی که از ” آن ِ ” خاصی هم بر خوردار بود کم کردم. دیدن زیبائی، و کششی که دارد، برای خودش حکایتی است. نه می توان، یا در حقیقف نه می شود، آن را نادیده گرفت و بی تفاوت از کنارش گذشت، و نه ادب اجازه می دهد که خوب سرک بکشی، ” بخصوص وقتی که از بخت بد کسی را همراه داری، یا طرف همراه کسی است. و شور بختی است وقتی که هر دو مانع! با هم باشند ”
عطر خوب را سرما هم مانع نمی شود، وقتی پره های بینی ام به لرزه در آمدند، فهمیدم که ریه هایم منتظرند، منتظر تنفس عمیقی که ازروی آن زیبائی و شادابی سوار بر رایحه ای خوش که فضای یخ زده را می شکافت می آمد. و این دلمشغولی مانع از دید لازم و نگاه خریدارانه شد. سرمای بی ذوق هم، بی توجه به آشوبی که داشت درونم را قلقلک می داد کار خودش را می کرد.
خانم پا به سن، با مهربانی خاصی بر اندازم کرد. در چشمانش قصد من بخوبی دیده می شد. نزدیکش که شدم گفت:
” چه سرمای لوسی. ”
سر ما همه چیز بود جز لوس. شاید داشت به من حالی کن می گذاشت. بهر حال، نمی شد جواب خانم محترمی را که همدردی کرده بود نداد.
” فقط لوس نیست، بقول شاعر، نا جوانمرد هم هست….من که حسابی سردم است. ”
و به دنبالش، مزه هم انداختم:
” چربی لازم را هم ندارم ”
ولی نگرفت. نه خندید و نه جوابی داد. اما چرا، سر تا پایم را خوب نگاه کرد. به گمانم داشت دنبال چربی می گشت.
ولی خوشگله تنهایم نگذاشت، ضمن چسباندن کتابی که در دست داشت به سینه هایش، گفت:
“….کار نفوذ این باد، از چربی گذشته. منکه دارم کبود می شوم ”
بهانه ای شد که راحت نگاهش کنم. باز با چاشنی رقیقی از مزه، گفتم:
” منکه کبودی نمی بینم. بزنم به تخته، حتا به در ماندگی من هم نیستید. ”
کاش گفته بودم:
” …در عوض این باد و سوز، گل سرخ زیبائی را روی گونه هایت نشانده است که هر بیننده ای را کمی اذیت می کند. ”
چراغ اتومبیلی از دور تاریکی و سرما را باهم شکافت، و ذرات معلق در فضا را به رقص در آورد.
می دانستم که اتوبوس نیست. هنوز چند دقیقیه ای به آمدن آن مانده بود. نزدیک که شد آهسته جلوی پای دختر ایستاد. نمی دانم چرا دلم گرفت. با کمی دستپاچگی، سرم را برای دیدن راننده بردم جلو. قبل از آن که متوجه بشوم راننده خانم است، از پشت سر، صدائی که خالی از طنز نبود گفت:
” مادرش است! ”
این حسادت چیست که مردان را در حد نا جوری دست پاچه می کند؟ حتا آنجا که حق هم ندارند، مثل من در ایستگاه اتوبوس، در آن شب سرد.
دختر جلو رفت، دستگیره در جلو را لمس کرد، سر بر گرداند، نگاهش را روی هر دوی ما انداخت و گفت:
” بفرمائید سوار شوید، از مادرم خواهش می کنم شما را برساند. هوا خیلی سرد است، بیش از این منتظر اتوبوس نمانید. ”
قبل از آنکه حرفی بزنم، و دنباله افکارم را عملن به اجرا بگذارم، خانم پا به سن بسیار قاطع گفت:
” متشکریم، اتوبوس آمد ”
سر که بر گرداندم، از چراغ هایش فهمیدم که همه چیز تمام شد. و در این فکر بودم که چرا، ” متشکریم :
چرا از طرف من برید و دوخت؟
آنچه برایم مانده بود اجرا کردم. جلو رفتم، و با تشکری دیگر، دستم را به سویش بردم، دست دادیم، ریه هایم را از مانده عطر دلنشین او پرکردم و چشمانم را از آن همه زیبائی.