۲۰۱

اقلیتی غرقه در ناز و نعمت
اکثریتی با نان جو آغشته در خون

صبح هر روزه مسیری تا رسیدن به محل کار را پیاده می روم . در سر راه شعبان را می بینم که مشغول نظافت و جاروکشی زمین قهوه خانه است . بعضاً سلام و علیکی کرده لحظاتی را پای درد دلهایش می نشینم . یک دیگر را از بچگی می شناسیم .هم سن و سال هستیم . او درس و مشق را از دوران دبستان کناری نهاده ، شاگرد بنّا شد . زندگی پر مشقت و پر ماجرایی داشته است . پس از سالیان دراز کار بنایی ، هیچ گاه به آرزوی دیرینه اش که همانا ساختن خانه ای برای خود بود، نرسید . به همین خاطر هنوز هم در خانه ای استیجاری زندگی می کند . نتوانسته صاحب خانه ای شود . یا به قول خودش .: لباس برای همه دوخت جز برای خود . به علت کمر درد و سوزش شدید پایش ، کار بنایی را رها ، پس از مدت ها دربدری با اجاره ی مکانی بساط چای و قلیان فروشی راه انداخت .
پس از گذشت مدت های زیادی روز اولی که وی را دیدم ، نشناختمش . برای همین بی اعتنا رد شدم . از پشت سر صدایم کرد . به گرمی احوال پرسی نمود . فشار زیادی به خود آوردم تا به خاطر بیاورمش . سایه ای پژمرده و پلاسیده از گذشته های دور . مانند دوران کودکی صمیمی و گرم . از همان چند دقیقه ای که پای صحبتش می ایستم ، حد اکثر استفاده را نموده ، یک ریز از زندگی اش حرف می زند .
روزی اندکی زود تر از وقت همیشگی به سر کار می رفتم . مرا که از دور دید دستی تکان داده جارو در دست به انتظارم ایستاد . تا رسیدم ، دستم را گرفته به داخل قهوه خانه اش کشاند . پاک دمغ و پکر بود . می گفت :فلانی دیگر ذله شده ام . مشتریان قهوه خانه اکثراًَ جوان و تازه بدوران رسیده اند . کار های فصلی می کنند . همه اش نسیه قلیان می کشند . فعلاً بی کارند . حسابشان را نمی توانند بدهند . نه می توانم اجاره ی مغازه را دهم ، نه خرج خانه و زندگی . بفرما این هم از سر انجام کاری که آخر عمری برای خود دست وپا کردم . می خواهم مغازه را تخلیه کنم و به صاحبش پس دهم . پسر بزرگم قول داده ما را به بندر عباس پیش خودش ببرد. اونجا معمار است.
به ساعت نگاهی کرده می بینم ، وقت رفتن است . از شعبان خداحافظی کردم با قدم های تند به سوی مجل کارم شتافتم.
چه بسیار از این شعبان ها که پس از عمری جان کنی هنوز خانه و زندگی درست و حسابی ندارند . و چه زیاد جوانان جویای کار که از بی کاری به قهوه خانه رفته ، از بی پولی نسیه قلیان می کشند . می اندیشم کاری کنم تا چند روزی به چشم شعبان دیده نشوم . مسیر را کجکی می روم . تا مرا نبیند . من که کاری از دستم بر نمی آید . چرا باعث شوم با دیدنم به یاد غم و غصه های زندگی و گذشته هایش بیفتد . شاید از این طریق مرهمی بر زخم های دیرینه اش شوم . با فراموشی خاطره هایش … خاطرات تلخ و جان گدازش … سرطان گرفتن و فوت زنش . دربدری چند ساله با بچه هایش . ازدواج مجدد با بیوه زنی که شوهرش به همان درد ناعلاج از دنیا رفته ، تشکیل زندگی دوباره … یا به قو ل خودش بدبختی دوباره …
صبح امروز وقتی به سر خیابان رسیدم . با دیدن افراد زیادی که در خیابان ایستاده اند ، یکه خور دم . آمبولانسی رسید . مردی که پیکرش غرق در خون بود و تشنجی به اندامش افتاده . تشنج و لرزه های آخرین دم حیات . موقع گذاردنش به آمبولانس از لباس هایش شناختم . خودش بود . شعبان . از دهان و گوش هایش خون بیرون می زد . با چشمانی فرو مرده و بی رنگ خیره بر من بود . نتوانستم جلو تر روم . ماشین پژو یی که شعبان را زیر گرفته بود ، سپر جلویش اندکی خمیده بود . راننده اش آن جا نبود.
آمبولانس آژیر کشان به راه افتاد . لکه های خون بر آسفالت خیابان چکیده بود . مبهوت شده ام . بی اختیار به یاد سخنانش در آخرین دیدارمان افتادم . از نسیه چای نوشیدن و نسیه قلیان کشیدن مشتریان جوانش برایم می گفت . از تخلیه مغازه و قصدش به مسافرت به بندر عباس.
خسته و کلافه به سر کارم میرسم. دستم به هیچ کاری نمی رود. روزنامه را برمی دارم. با بی میلی شروع می کنم به ورق زدن. تیتر درشتی در یکی از صفخات توجهم را جلب می کند: “بزرگ ترین و مهم ترین معامله در بازار بورس . فروش۱.۵ میلیارد دلاری سهام فولاد خوزستان به یک تاجر.”
تیتر افسونم کرده است. همه چیز در ذهنم رژه می رود. شعبان، دربدری، تصادف، مرگ، ناچاری، قلیان، نسیه، فصلی، پژو، سپر، سرطان، سفر، سفر، سفر…
همکارم روزنامه را از دستم گرفته است .انگار صدایش را از فرسنگ ها دورتر می شنوم .کلماتی بریده یریده و… باباجان کجایی حواست کجاست ؟ به خودم می آیم زل می زنم به صورتش که از تعجب تغییر شکل داده است .روزنامه وتیتر لعنتی را نشانم می دهد … راستی چرا ارقام را با دلار می نویسند؟ مگر واحد پول ما ریال وتومان نیست ؟ نکند دیگر ریال و تومان برای برخی ها معنای خود را از دست داده است وما خبر نداریم؟