وحشت زده از خواب بیدار می شود
دست بر پیشانی ی سوراخ شده ی سپیده دم می گذارد
پلک پنجره می زند
در یاز می شود
نسیم بوی تو را از رد ِ خاطر ِ می آورد
هر سپیده دم
زندگی
از پیشانی ی جوان تو بیدار می شود