وقتی می گردد، ( سال را می گویم ) انگار در ِ دیگری است که روی پاشنه می جرخد. می پرخد که بسته شود

تا زیر پنجاه این چرخش برای باز شدن است، از آن پس، نه، دیگر باز شدنی در کار نیست. فقط بستن است، آن هم بر روی پاشنه ای که انگار روغن کاری نشده است. پرسرو صدا و با چه قیژ و ویژی، و با چه جیغ و ویغی
تا پنجاه،عزیزی، ( البته به حد و عیاری بستگی دارد. ) تا، پرو پول و سرو وضع ! و ارث و میراثت چه جا و مکانی! داشته باشد
از پنجاه که می گذرد، بیشتر مورد احترامی تا عزیز. البته باز هم به همان ( بستگی، بستگی دارد! )
همین تور که جلو می روی ( یا در حقیقت از زندگی که عقب می مانی ) به مدارج و مراحل دیگری می رسی. کم کم از برنامه ها جا می مانی و می شوی،
(بی تفاوت ). یعنی بود و نبودت چندان فرقی ندارد
و اگرادامه بیابد به مقام رفیع ( سر بار ) و تولید کننده نفرت ارتقا! می یابی
و در این میان، این ( سالگرد ) هم می شود قوز بالا ی قوز. و به اطرافیان حالی می کند که: ” ای که پنجاه رفت و در خوابی “، دیگر نه جای عزت و احترام است
نمی دانم چرا، اغلب با یک آدم نابینا، بلند بلند حرف می زنند؟ بدون دقت و توجه که او نابینا است، و نه کر

در سالگرد، نیز اگر

مراحل ِ ” عزت ” و ” احترام ” پشت سرباشد، و پا به عصر! ” بی تفاوتی ” و ” سرباری ” گذاشته باشی، تا بجنبی، لباس ِ همان نابینا را بر قامتت می پوشانند، و بطرز ناراحت کننده ای ” اگر نگویم توهین کننده ” با تو، بلند بلند حرف می زنند. می شوی انگشت نما. و این فکر به ذهنت می آید که، گاهی اوقات زود رفتن هم می تواند نعمتی باشد

و چه بیمی دارم من. سالگردم نزدیک است. و در همین سالگرد است که آن دو مرحله خوب را پشت سر خواهم گذاشت. از مال و منال هم خبر دندان گیری نیست. ولی گوشهایم خوب می شنوند. امید وارم به این مهم دقت داشته باشند