اگر ادبیات و رمان به مهم‌ترین دغدغه فکری مردم تبدیل می‌شد، چه می‌شد؟ توی تاکسی راننده به مسافر بغل دستی می‌گفت شنیدی سناپور تو جلسه‌ نقد و بررسی «لب بر تیغ» چی گفته؟ مسافر می‌گفت مگه جلسه برگزار شد؟ راننده می‌گفت کجای کاری؟ برگزار شد، تموم شد رفت. مسافر می‌گفت پس چرا پخش زنده نشد؟ راننده می‌گفت من هم نتونستم برم. از رادیو شنیدم. مسافر صندلی عقب کتابی را که در حال خواندنش بود، دمر می‌گذاشت روی پایش و سرش را می‌آورد جلو و می‌گفت منم نتونستم برم ولی سی‌دی‌شو از میدون انقلاب خریدم. راننده می‌گفت برادرم اونجا بود. می‌گفت جلسه عالی برگزار شده.
برای خرید تازه‌ترین کتاب رضا قاسمی صف دور و درازی جلوی کتابفروشی‌ها تشکیل می‌شد. مردم می‌آمدند از شب جلوی کرکره‌های بسته می‌خوابیدند و سر اینکه چرا صف رعایت نمی‌شود با هم دعوا می‌کردند. بعد که صبح می‌شد و کتاب از چاپخانه بیرون نمی‌آمد، همه لب به اعتراض می‌گشودند و عین کارگرهایی که چندماه است حقوق خود را دریافت نکرده‌اند، به حالت اعتصاب دست از کار می‌کشیدند و جلوی دفتر انتشارات تحصن می‌کردند. خواهان عذرخواهی رسمی ناشر می‌شدند و تا رسیدن به تمام خواسته‌ها دست از تحصن نمی‌کشیدند. در مترو، در اتوبوس و تاکسی، آدم‌ها مدام از ایستگاه‌هایی که قصد پیاده شدن در آنها را داشتند جا می‌ماندند. برای کسانی که پشت فرمان ماشین، کتاب می‌خواندند جریمه‌های سنگین در نظر گرفته می‌شد. خواندن کتاب پشت فرمان اصلی‌ترین علت تصادفات جاده‌یی بود. سرقت کتاب‌های نفیس و نایاب از کتابخانه‌های عمومی و شخصی امنیت را از مردم می‌گرفت. با خواندن «دفاع لوژین» بر تعداد خودکشی‌هایی که از پنجره حمام انجام می‌گرفت، اضافه می‌شد. با خواندن «مادام بوواری» زن‌های زیادی به همان راهی می‌رفتند که اما بوواری رفت. در تلویزیون، مجری اخبار ساعت ۲۱ خواندن خبرها را قطع می‌کرد و می‌گفت به خبری که هم‌اکنون به دست من رسید توجه فرمایید؛ رمان «هدیه» نوشته ولادیمیر ناباکوف ترجمه امیدنیک‌فرجام تنها پس از گذشت یک روز از انتشار چاپ اول، به چاپ دوم رسید. ناشر برای چاپ دوم، تیراژ را از ۳۰میلیون نسخه به ۴۵میلیون نسخه رسانده است. مردم توی خیابان دست از سر نویسنده‌ها برنمی‌داشتند. نویسنده‌ها هر هفته مجبور به تغییر محل سکونت می‌شدند تا بلکه بتوانند با آسایش به کار مشغول شوند. اما با وجود این تمهیدات، باز هم روزی نبود که از در خانه بیرون نیایند و نبینند که صف کیلومتری از آدم‌های کتاب‌به دست منتظرند تا کتابشان امضا شود. نویسنده می‌نشست جلوی در خانه‌اش و شروع می‌کرد های‌های گریه‌کردن. موبایل‌ها و دوربین‌های فیلمبرداری به کار می‌افتاد و فردا شبکه‌های اجتماعی پر بودند از فیلم گریه کردن فلان نویسنده معروف. غذا‌ها در انتظار آدم‌هایی که داشتند کتاب می‌خواندند یخ می‌کرد و از دهن می‌افتاد، شیر روی گاز سر می‌رفت، قرص خوردن سر ساعت تعیین شده فراموش می‌شد و همین در طولانی مدت بطور نامحسوس به افزایش مرگ و میر کمک می‌کرد. در عوض نمره‌های عینک بالا می‌رفت و درصد بالایی از پسران جوان از سربازی معاف می‌شدند.