نسل من از گذرگاههائی عبور کرده است ،که مثل امروز تکنولوژی بسرعت برق حرکت نمیکرد . من فکرمیکنم گاهی باید به پشت سر نگاه کرد، ویادمانها را باید نگاشت تا در کویر زمان گم نشود.
یکی از پدیده های مدرنی که در دوران کودکی با آن آشنا شدم باطری بود، همین باتری های قلمی امروزی ولی در بزرکترین سایزش که استوانه ای شکل بود و ابتدا بدون هیچ نشانی مثل یک قوطی حلبی کوچک، ولی خیلی زود با یک پوششی، زرد وآبی رنگ وبا آرمی به زبان فارسی وانگلیسی بنام ” ری ـ او ـ واک” به بازار ایران راه یافت.ناگفته نماندکه سالها گذشت تا باتری های قلمی آمد.ازاین باتری
که آن زمانها هم مثل کلمه طهران با ط (ت دسته دار) نوشته میشد در چراغ قوه ها ورادیوهای ترانزیستوری که تازه به بازار آمده بودند، استفاده میشد، این رادیوها ،با شش تا از آن باتری ها کار میکردند.
اندازه آن رادیو به شکل یک کتاب بزرگ بود ونامش “توشیبا” ،که در قسمت بالایش یک آنتن تاشو مثل آنتن اتومبیل های پیکان وجود داشت وبا دودکمه گردان درضلع کناریش کارمیکرد، به این رادیوها آنتن سر خود هم میگفتند، چرا که قبل از ظهور آنها رادیوهای بزرگ
“گراندیک” بود که با باتری های، تر، کار میکردند ومن شرح آنها را درداستان«در کوچه باغهای خاطره » قبلا داده ام.
رادیو”توشیبا” یک دسته بزرگ هم به اندازه طول قسمت فوقانی اش داشت. واین ازمزایای آن رادیو بود،که میتوانستی همه جا آنرا با خودت ببری، وپدرم روزهای جمعه که ما به صحرا یاهمان« پیک نیک» امروزیها میرفتیم ، آنرا با خودش میآورد.
من بعدها در نصف صفحه روزنامه وکمی بعد تر در تهران روی تابلوی های بزرگ در تقاطع خیابانها، تبلیغ رادیو “توشیبا” را با عکس وتفضیلات دیدم.
با این مقدمه طولانی میخواهم از یک برنامه رادیوئی که همچنان رد پایش در خاطره من بیادگارمانده است سخن بگویم.
برنامه « قصه های ظهرروز جمعه» یا با نام« بچه ها سلام» که روزهای جمعه ما را در کنار رادیو می نشاند.

«بچه ها سلام ، امروز میخواهم داستان پیرمرد آسیابانی رابرا تون
تعریف کنم که یک پسر داشت.»
این صدای گرم “صبحی” بود مردی که با کلامی شیرین ودلپذیرش ما کودکان آن روزگاران راساعتی سرگرم میکرد،وگاهی باقصه ای ناتمام تا جمعه ای دیگر در انتظار نگهمیداشت.
در نوشته ای در باره این مرد بزرگ آمده بود.
«صبحی روز های جمعه که میشد پیاده عصا زنان با کت وشلوار بلندش( آنروزها مردها کت های بلند می پوشیدند) وکولی باری از قصه هایش از باغ صبا راه می افتاد سه راه قصر را پشت سر میگذاشت وکمی بالاتر از عباس آباد خودش را به بی سیم میرساند تا برای بچه ها قصه بگوید».
بی سیم نام ایستگاه رادیو ایران بود ، بعدها که اداره و ایستگاه فرسنتده رادیو به میدان ارک انتقال یافت، نام بی سیم بر آن محله وایستگاه اتوبوس اش همچنان باقی ماند.
“صبحی” که قصه میگفت، ما بچه ها بازی را رها میکردیم ودور تادور رادیو می نشستیم ،سراپا گوش ، تا قصه آنروز را بشنویم،اگر یکی از بچه ها پارازیت می انداخت یا حرف اضافه ای میزد، بچه های دیگر با هیس هیس او را خاموش میکردند.
برنامه “قصه ها ی ظهر جمعه” همچنان باقی ماند وما بزرگ شدیم.
کتاب قصه های صبحی هم سالها بعد از مرگش انتشار یافت.
“صبحی” ازآن دسته انسانهائی بود که به بچه ها عشق می ورزید .
او در یکی از روزهای پائیز سال ۱۳۴۱براثر بیماری سرطان درگذشت.خبر مرگش را در روزنامه های آن زمان نوشتند.
بعداز درگذشت او مدتها برنامه اش پخش نشد، تا اینکه بزرگ مرد دیگری بنام “حمید عاملی” که از گویندگان با سابقه رادیو بود جایش را گرفت، وبا همان سبک وسیاق «بچه ها سلام » برنامه قصه های ظهر روز جمعه را گویا با نام «قصه ظهر روز تعطیل» ادامه داد. من گاهی بیاد ایام کودکی ،صدای اوراچندین بار در رادیوی اتومبیلم شنیدم .صدائی دلپذیر،گرم والبته جوانتراز صدای زنده یاد “صبحی”.
“حمید عاملی” هم متاسفانه بر اثر بیماری سرطان در سال ۱۳۸۶ ودر سنی کمتر از مرحوم “صبحی” درگذشت، با نوشته های زیبائی یاد گار آن برنامه ها، که از او بجا مانده است.
گویا بعد از فوت او برنامه «قصه ظهر روز تعطیل» هم به تعطیلی ابدی پیوست.
روان این دو بزرگ مرد، شاد باد که شادی آفرین کودکان بودند.
این نوشته اگر چه یادمانی ازدوران کودکی من بود ،اما یادی بود از دوانسان والامقام که با احترام به آنها، تقدیم به روانشان میکنم.