درحقیقت یک داستان بلند است و آنچه که از آن، قبلن نوشته شده و بصورت یک داستان کوتاه نشر یافته کامل ِ آن چیزی نیست که حالا جلوی رویتان است
اگر یوسف در طوفان عشق زلیخا کوتاه آمد، زلیخا دست بر دار نبود. چون عاشق واقعی و بی قرار او بود.
یوسف تنها گناهش داشتن سر و روئی زیبا بود، ولی با این همه هرگز گامی به سوی زلیخا بر نداشت، و این زلیخا بود که شیفته و بیقرار او شده بود.
در ” مثل یوسف ” نیز آنکه به واقع دلش کوره گدازان بود نه هوشنگ دادالهی که خانم شیرین جهانگیری است. و چنین شوری در آنجائی که قبلن پایان گرفت از تلاطم باز نمی نماند.

دراین داستان خواهیم خواند که چگونه این عشق خود را نشان می دهد و چگونه است که ” مثل یوسف ”
چیزی ازداستان “یوسف ، پسر یعقوب ” کم ندارد، که بیشتر هم دارد.
این شما خواننده عزیز، و این هم داستانی که یک رمان است و می نمایاند که زندگی گاه چه پیچ و خم هائی دارد که از قدرت، تصور، و اختیار ما بیرون است