در حدود سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۱ بود ناگهان نام کتابی بنام ” در بهشت جائی برای ” گانگادین ” نیستبر سر زبان ها افتاد و چون نام ونشانی از نویسنده نبود در هاله ای از ابهام فرو رفت و شاخص ترین گمان این بود که نویسنده آن یکی از خانه شاگرد های انگلیسی های مسجد سلیمان است که با نام گانگادین این کتاب را به زبان انگلیسی که از طریق شنوائی یاد گرفته است نوشته است. و بدون اطلاع از متن کتای شایع بود که نویسنده می خواسته بگوید که جزو از ما بهتران نیستیم در نتیجه پس از مرک هم جائی در بهشت نداریم …و چون هر شایعه ای کم کم فراموش شد و حتا از خاطره ها رفت تا اینکه نوشته زیراز
حمید رضا یعقوبی که براستی در جهت شناساندن ادبیات غرب تلاشی تشکر کردنی انجام داده است و دارد ادامه می دهد منتشر شد و ما با اجازه ایشان آن را به آگاهی شما می رسانیم.
ایشان اعتقادر دارد که بنا به گفته منابع انگلیسی نام نویسند این کتاب جنجالی و مرموز ” علی میر دریکوندی ” است اهل لرستان بوده و قبرش نیز در بروجرد است.
حمید رضا یعقوبی
۰۵ – حکایتی غریب در ادبیات دهه ۶۰ انگلیس
==========================
به دنبال خروج نیروهای بیگانه از ایران ستوان همینگ به انتشار کتاب علی میردریکوندی تحت عنوان «بهشت برای گونگادین نیست» که به زبان انگلیسی تألیف شده بود، همت می گمارد، اما متاسفانه به دلیل هزینه های گزاف چاپ و حروف چینی کتاب در آن زمان، از داستان شصت هزار سطری تنها حدود چهارصد سطر در انگلستان منتشر می شود.
انتشار این کتاب در انگلستان سر و صدای زیادی به پا می کند و کتاب «بهشت برای گونگادین نیست»چندین جایزه ادبی کشور انگلیس را به خود اختصاص می دهد و همه برای یافتن علی میردریکوندی یا به قول خودشان «گونگادین» به تکاپو می افتند. همه کنجکاو دیدن گونگادین و تحویل جایزه اش به وی، می شوند.
برای اثبات این مدعا مقدمه کتاب «بهشت برای گونگادین نیست»به قلم فردی به نام ر.ث زاهنر (که ظاهراً ناشر کتاب بوده است، و در دانشگاه آکسفورد مشغول به کار بوده است)را می آورم.
«مانند ژنرال دوگل او بی رقیب و تنها بود، به عنوان یک مرد و یک نویسنده باید مقایسه را همین جا پایان داد. او علی میردریکوندی نام داشت، ولی ترجیح می داد گونگادین خوانده شود دهقانی بود از سرزمینهای لرستان در جنوب غربی ایران و در هیچ قاموسی نمی شد او را باسواد نامید وقتی من در سفارت انگلیس در تهران کار می کردم او به عنوان خانه شاگرد به منزلم آمد و شش هفته پهلویم بود و سپس ناپدید شد.این تمام آشنایی من و او بود.خارق العاده ترین شخصیتی که تا کنون در همه عمرم ملاقات کرده ام، یعنی مصنف این کتاب.
به نظر می رسید که حتی کثافت را به خاطر خود آن دوست داشت.در عین سادگی و بی تکلفی صاحب طبعی ستیزه جو بود.شما را می خنداند اما وانمود می کرد که نمی داند برای چه شما می خندید و انسان ناگزیر از خود می پرسید آیا او در همان حال، در ته دلش به من نمی خندد؟
چون دهقان بی چیزی بود حق نداشت سواد داشته باشد، معذالک پیش خود نوشتن فارسی را یاد گرفته بود.چگونه و کجا من نمی دانم.و پس از ورود نیروهای انگلیسی و امریکایی به ایران در دوران جنگ، با همین شیوه پیش خود انگلیسی را نیز آموخت.از روی کتاب فرهنگ لغت و از راه گوش کردن به مکالمه سربازان انگلیسی و خواندن کتاب انجیل سن ماتیو که یک پیش نماز مسیحی به او داده بود.
نتیجه این خودآموزی نثر انگلیسی این کتاب است که به صورتی قابل توجه تشویق آمیز و تأثر انگیز است.به نظر من وقتی او عبارتی را غلط می نوشته خود متوجه می شده، اما عقیده داشته همانطور که خودش فکر می کند اگر بنویسد بهتر است.
و چه کسی می تواند مدعی شود که زیبایی نامحدود و لایتناهی به مراتب بهتر از زیبایی محدود و تعریف شده نیست و یا یک سرازیری مطلق و بی انتها به مراتب گویاتر از یک سراشیب خاک ریز محسوب نمی شود.
او تا سال ۱۹۴۹با آقای همینگ در تماس بود و از آن به بعد از او خبری ندارم. سال گذشته من از کمک مسئولان ایرانی برای آنکه از سرنوشت او با خبر شوم برخوردار گشتم، اما تاکنون کوشش هایم در این را بی نتیجه مانده است.اکنون که این کتاب سرانجام انتشار یافته است، امیدواری بسیاری دارم تمام آنان که به این ماجرا احساس علاقه می کنند، کوشش های خود را برای یافتن او دو برابر کنند، تا گونگا (که هرگز از هیچکس هیچ چیز انتظار نداشته است) سرانجام بتواند پاداش خود را دریافت دارد.»
ر . ث زاهنر
دانشگاه آکسفورد- ۱۴ مارس ۱۹۶۵
به دنبال این ماجراها غلامحسین صالحیار کتاب «برای گونگادین بهشت نیست» را ترجمه می کند. این کتاب ابتدا به صورت پاورقی در روزنامه ی اطلاعات و سپس در سالهای آغازین دهه ی ۴۰ کتاب جیبی «برای گونگادین بهشت نیست» در ایران منتشر می شود. و با انتشار این اثر نام علی میردریکوندی در سراسر کشور بر سر زبانها می افتد.و عده ای درصدد بر می آیند تا او را بیابند. و بدین ترتیب علی میردریکوندی در دهه ی چهل سوژه ی اول مطبوعات و محافل فرهنگی ایران می شود، اوج این هیاهو در تابستان سال ۴۴ است که تلاشهای جویندگان، برای یافتن علی میردریکوندی بی نتیجه می ماند.
پس از این ماجراها عده ای فقط به این دلیل که علی میردریکوندی را پیدا نکردند، شروع به افسانه سرایی و دروغ پردازی درباره ی او کردند، عده ای کتاب «برای گونگادین بهشت نیست» را ساخته و پرداخته ی انگلیسیها خواندند و ناجوانمردانه کوشیدند تا این «میر لرستانی» و حقایق زندگی اش را انکار کنند. عده ای هم با غرض و یا از روی بی اطلاعی او را مرتاضی هندی خواندند و هویت لرستانی و حتی ایرانی وی را انکار کردند و سعی نمودند اذهان جامعه را منحرف سازند. اما زهی خیال باطل! دنیا علی میردریکوندی یا گونگادین را شناخته بود.
اما به راستی سرنوشت علی میردریکوندی چه شد؟
———————————————————–
سرانجام گونگادین میرِ لر،کسی که همه ی پشت میزنشینهای آکسفورد سراغش را می گرفتند به کجا کشید؟
روزنامه های اطلاعات و کیهان آن زمان پی در پی سراغ علی میردریکوندی را می گیرند، عکس و ترجمه ی کتابش را چاپ می کنند،و همه سراغ این نویسنده ی لرستانی را می گیرند. انجمنهای ادبی طرفدار او می شوند، و هر نشریه ایی راست و دروغ درباره ی گونگادین مطلب چاپ می کند.
زندگی گونگادین چون یک داستان دراماتیک ادامه و پایان می یابد.بعد از خروج نیروهای بیگانه علی میردریکوندی از آنجا که بیشتر روزهای عمرش را با بیگانه ها گذرانده بود،نه کسی از طایفه اش او را به رسمیت می شناسد، و نه در شهر و دیارش کسی به او اهمیت می دهد.آری انگار دیگر کسی زبان او را نمی فهمد، به ناچار دوباره علی چون روزهای گذشته بار سفر می بندد و از شهری به شهری مسافرت می کند، اما دل بی قرار او در هیچ جا آرام و قرار نمی گیرد، به ناچار دوباره به لرستان بر می گردد.
علی میردریکوندی، گونگادین، همان جوانی که روزها تا شب کار می کرد، و شبها تا صبح می خواند و می نوشت، همان کسی که با شوقی وصف ناشدنی کتابهای انگلیسی را می بلعید، و خستگی در وجودش راهی نداشت، حال تنها و بی خانمان آواره ی خیابانها می شود. آری علی میردریکوندی تنها و بی کس می ماند، به قول جدّ فرزانه اش «میرنوروز»:
پیری و دسِّ پَتی دردِه کَمئ نئ اَر وِه دؤلت بَرَسی، پیری غَمئ نئ
علی میر دریکوندی بالاخره سالهای واپسین عمرش در بروجرد ماندگار می شود، اما تنهایی اش در آنجا نیز ادامه می یابد، آنجا حتی هویت و تبارش هم به دست فراموشی سپرده می شود. اهالی بروجرد علی را به علت اینکه مدام لبانش مشغول ذکر «یا حضرت عباس» بود، با نام سید عباس می شناختند. و کمتر کسی از گذشته ی او اطلاعی داشت، همه او را آشفته ایی مجنون و خیابان گردی شیدا می دانستند، که چون دیوانگان دور و برش پُر بود از مجلات و کتابهای انگلیسی.
تنها کسانی که در این چند سال در بروجرد با سیدعباس (علی میردریکوندی) دم خور بودند، چند تن از کتاب فروشها (مثل میرزا حسین کتاب فروش) و روزنامه فروشیهای شهر بروجرد ولی هیچ کس نمی دانست این گدای آشفته کیست و از کجا آمده است. اما همه ی آنها اذعان داشتند که این پیر بیغوله نشین انگلیسی را به خوبی می داند، گاه کسانی هم از روی کنجکاوی به دیدن این مرد آشفته می رفتند و گاهی دبیران و دانش آموزان سؤالات انگلیسی خود را از او می پرسیدند.
عبدالکریم جربزه دار نیز در مقاله ای تحت عنوان «یک روز از زندگانی گونگادین» درباره ی گونگادین عنوان می کند که وی به کتابفروشیهای بروجرد رفت و آمد داشت و هر روز از آنها کتاب و مجلات انگلیسی امانت می گرفت، و سالم و تمیز به صاحبانشان تحویل می داد، جربزه دار نیز یادآور می شود که ذکر دایمی او یا حضرت عباس بوده است.
جربزه دار، اسباب و اسلوب زندگی سیدعباس را اینگونه توصیف می کند:
«سید شبها را در زیر یکی از طاقهای داخلی کنار قبرستان می گذراند.لحافی مندرس وجای جای ان سوخته از آتش سیگار و تشکی که خدا عالم است چه رنگی بوده و اکنون از زور چرک سیاه، با متکای گرد آن هم چرک مرده ی سیاه و حصیری و چراغ والور نفتی و کتری کوچک و کاسه ایی که هر دو روحی بودند، همه و همه ی زندگی سید عباس بود….. {شبها} حصیر را پهن می کرد و تشک را می انداخت و متکا را بالای تشک می گذاشت روی تشک می نشست تکش را به متکا و دیوار می داد و لحاف را رویش می کشید و شروع به مطالعه می کرد اول سوره ای از قرآن را که خود وعده کرده بود برای پسر ناکام میرزاحسین می خواند، بعد مجله ای را که عاریه گرفته بود.نیمه های شب که حتما مرده ها هم به خواب رفته بودند از جیب بغل پالتویش کتاب انگلیسی جیبی ایی در می آورد و می خواند و دم دمای صبح می خوابید….. »
عاقبت در یک شب سرد پاییزی (پنجم آذر ۱۳۴۳)علی میردریکوندی، گونگادینی که هر روز در آکسفورد انگلستان برای او سیمنار و گرامیداشتی بر پا بود و از جوایز نفیسش صحبت می شد، در زیر پلاسی مندرس، از سرما، خماری و گرسنگی در کنج دیوارهای امامزاده جعفر بروجرد بی سر و صدا جان می سپارد و او را با همان نامی که می شناختند(سید عباس) غریبانه به خاک سپردند.
عجیب است، که تنها چند ماه بعد از مرگ علی میردریکوندی، جستجو و تکاپو برای یافتن او آغاز می شود، صحبت از سرنوشت جوایز نفیس وی می شود، آری گونگادین همان آشفته ایی بود که هر روز با چند کتاب زیر بغلش خیابانهای بروجرد را زیر قدمهایش می پیمود و ندا می داد یا حضرت عباس.و شبش را در قبرستانها و ویرانه ها، به صبح می رسانید.
گونگادین که می میرد، آن موقع همه از او صحبت می کنند، برایش بزرگداشت می گیرند، انجمنهای ادبی طرفدار او می شوند، روزنامه ها پی در پی مقاله درباره ی او منتشر می کنند، و هر نشریه ایی راست و دروغ درباره ی گونگادین مطلب چاپ می کند.
روزنامه های اطلاعات و کیهان آن زمان پی در پی سراغ او را می گیرند، عکس و ترجمه ی کتابش را چاپ می کنند، و همه سراغ این نویسنده ی لرستانی را می گیرند.اما همانگونه که اشاره شد عده ای از این نشریات هم منکر وجود چنین شخصیتی می شوند و آن را ساخته ی انگلیسیها می دانند.
یکی از نشریاتی که درباره ی علی میردریکوندی مطالبی منتشر می کرد، نشریه ی «فریاد خوزستان» بود، به دنبال انتشار این مطالب، حائری (کوروش) از طرف انجمن ادبی دانشوران بروجرد، اینگونه منکرین و دروغ پردازان درباره ی علی میردریکوندی را پاسخ می دهد:
«چون در مورد علی میر لرستانی نویسنده ی (برای گونگادین بهشت نیست)اخیراً مقالاتی مبهم و برخلاف حقیقت، غیر منصفانه در مجلات و روزنامه ها انتشار یافته است، لذا به عرض مراتب زیر مبادرت می نمایند. این که نوشته اند شخصی به نام علی میردریکوندی وجود نداشته است و این کتاب ساخته و پرداخته ی انگلیسیها است، در جواب به اطلاع می رساند که علی میردریکوندی در سالهای اخیر مقیم شهرستان بروجرد بوده و عده ی کثیری از اهالی و نویسندگان، شاعران و کتاب فروشیها او را کاملاً می شناسند و بعضی با نامبرده دوستی نزدیکی داشته اند و آقایانی که به زبان انگلیسی مسلط می باشند، تصدیق می نمایند که علی میردریکوندی، انگلیسی را بسیار خوب می دانسته و تردیدی نیست که کتاب مورد بحث و داستان نورافکن را خود او به انگلیسی نوشته است.نامبرده در روز پنجم آذر ماه ۱۳۴۳ فوت کرد و در امامزاده جعفر بروجرد دفن شد. بدین ترتیب تصدیق خواهند فرمود که کسی که روزگارش با فقر و فلاکت سپری شده و در این حال دارای ذوق و شوقی نیز بوده است، اینک انصاف نیست که مرده ی او را به شلاق ببندند.»(فریاد خوزستان،شماره۶۱۱ مورخه ۱۱ مرداد ۱۳۴۴)
روزنامه اطلاعات، امروز در راه‌ تجلیل‌ از آقای«علی‌ میردیرکوندی»نویسنده‌ گمشده‌ کتاب‌ «برای‌ گونگادین‌ بهشت‌ نیست» قدم‌ دیگری‌ برداشت‌ و تشریفات‌ مقدماتی‌ را برای‌ معرفی‌ این‌ کتاب به انجمن‌ جوایز نوبل‌ (واقع‌ در شهر استکهلم‌ پایتخت‌ کشور سوئد) آغاز نمود.(روزنامه اطلاعات- مورخه ۱۴ تیر ۱۳۴۴ )
گویا در آن زمان صحبتهایی هم مبنی بر معرفی علی میردریکوندی به کمیته ی نوبل و اعطای جایزه ی نوبل به وی سر زبانها بوده است.
نقل قولهای زیر اثبات این مدعا هستند.
» روزنامه اطلاعات، امروز در راه‌ تجلیل‌ از آقای«علی‌ میردیرکوندی»نویسنده‌ گمشده‌ کتاب‌ «برای‌ گونگادین‌ بهشت‌ نیست» قدم‌ دیگری‌ برداشت‌ و تشریفات‌ مقدماتی‌ را برای‌ معرفی‌ این‌ کتاب‌ به انجمن‌ جوایز نوبل‌ (واقع‌ در شهر استکهلم‌ پایتخت‌ کشور سوئد) آغاز نمود.در شماره‌ دیروز نوشتیم‌ نخستین‌ نسخه‌ از کتاب‌ مذکور که‌ براثر تقاضای‌ تلفنی‌ اطلاعات‌ از لندن‌ به تهران‌ فرستاده‌ شده‌ بود مقارن‌ ظهر به دفتر روزنامه‌ اطلاعات‌ واصل‌ شده‌ و بلافاصله‌ ترجمه‌ متن‌ آن‌ بطور اختصاصی‌ در اطلاعات‌ شروع‌ گردید و دنباله‌ آن‌ بتدریج‌ در شماره‌ امروز و آینده‌ چاپ‌ می گردد.»(روزنامه اطلاعات، مورخه ۱۴ تیر ۱۳۴۴ )
این مطلب را خسرو شاهانی در نشریه ی خواندنیها می نویسد.
«زحمات جناب آقای حائری و سایر همکاران و دوستان گرامی ایشان را در امر شناساندن علی میردریکوندی در خور همه گونه تحسین است و امید است که شرح زندگی این نابغه ی دیار ما هم هر چه زودتر از طرف انجمن ادبی دانشوران بروجرد منتشر شود و جایزه ی نوبل هم را به بازماندگان آن مرحوم و یا دوستان نزدیکش بدهند، اما جناب حائری چطور این بابا ! با این همه سرشناسی که در نامه تان مرقوم فرموده اید و نویسندگان می شناختندش، شعرا با او دوست بودند و صاحبان کتاب فروشیهای بروجرد با او در یک کاسه آب می خوردند، در محافل ادبی رفت و آمد داشته آن وقت روزگارش طبق نوشته ی خود جنابعالی در فقر و فلاکت سپری گردیده و از گرسنگی فوت کرده است.» (نشریه ی خواندنیها، سال ۲۵، شماره ۹۵، مرداد ۱۳۴۴، ص ۱۴ و ۴۰ )
نمونه فوق از موارد بی مهری نشریات نسبت به علی میردریکوندی است. اما آنچه ما در جهت شناخت بیشتر علی میردریکوندی بیشتر یاری می کند، چهاردهمین جلسه ی انجمن ادبی دانشوران بروجرد در روز سه شنبه ۲۲ تیر ماه ۱۳۴۴ به منظور تجلیل از علی میردریکوندی برگزار گردیده است، در این جلسه شاعران درباره ی او شعر سروده اند و مطلعان در باره ی او خاطرات خود را بیان کردند.
حسن گودرزی در مقاله ای با عنوان «خلاصه ای از خاطرات من» نوشته است:
«هم اکنون در شمال شرقی بروجرد در جوار امامزاده جعفر،انسانی در دل خاک آرمیده است که گورش چون گورهای بینام و نشان، نشانه ای برای شناختن ندارد… چشمانش سیاه و موی سر و محاسنش سیاه و در هم بود… شخصاً چند بار با او انگلیسی صحبت کردم مخصوصاً شبی او را در کنار یک دکه ی مطبوعاتی به صحبت گرفتم و او هم به انگلیسی جواب داد که در اینجا از نقل جمله ی انگلیسی خودداری کرده و فقط برای آشنایی خوانندگان به دانش و اندیشه ی علی میر ترجمه ی مکالمه ام را با او بیان می نمایم. از او پرسیدم درباره ی زندگی چه می دانی ؟! در جوابم با نگاه عمیقانه ای که گویی نامرادیهای زندگی را به خاطرش می آورد لبهای کلفت و سیاه خود را گشوده و مانند یک فیلسوف چنین گفت: در زندگی نقطه ی روشنی نمی بینم فقط می پندارم که چون دود سیگار می گذرد. سؤال دوم من از او این بود که پرسیدم چه چیز از زندگی را دوست داری؟ در جوابم گفت: سکوت مطلق شبها و مطالعه را دوست دارم. با شنیدن این جمله هیجان ضمیر و افکار پریشان نگذاشت سؤال دیگری بنمایم او هم با قطع صحبت ندا در داد: یا حضرت عباس و از جلوی دیده ام گذشت. هر کس به زبان انگلیسی آشنایی کامل داشته باشد می داند که سکوت مطلق شب یک اصطلاح زیباست که در جواب من به زبان جاری نمود.»(با تلخیص)
گودرزی در ادامه ی همین مقاله صحنه ایی دردناک و تأسف برانگیز را آورده است که در آن پاسبانی نادان او را جرم دزدیدن لحافی کهنه جلب می کند، اما علی میردریکوندی اظهار می دارد که لحاف مذکور متعلق به خود اوست که در ازای خرید کتابی قصد فروش آن را داشته است.
قاسم باستانی در مقاله ایی دیگر اینگونه زندگی و مرگ گونگادین را شرح می دهد:
«ژولیده ای ژنده پوش و تهی دستی برهنه پای و سر سال ۱۳۳۷ به بروجرد آمد و تا پنجم آذر ۱۳۴۳ که دعوت حق را لبیک گفت قریب به هفت سال با رنج بسیار در این دیار بزیست و با سختی مُرد. نام او علی میردریکوندی بود و زادگاهش قریه ی دادآباد. این قریه بین خرّم آباد و دزفول واقع شده است. مدفن او قبرستان شهدا و این قبرستان بین امامزاده جعفر و مصلای بروجرد است، آن مرحوم را با نام سید عباس و مجهول الهویه به خاک سپردند، شهرتش به این نام تذکر و ترنم دایمی وی در هنگام شب به ذکر شریف یا حضرت عباس بوده است و نوای جانسوز او هنوز در گوش دل طنین انداز است…. اندامی لاغر و چهره ی سیاه و محاسنی انبوه داشت. قامتش به سان مشاعر و افکارش موزون و معتدل بود و … و با اینکه مسکن و استراحت گاهی نداشت و شبها در زوایای مساجد و گورستانها به سر می برد. هیچ وقت از مطالعه و تفکر غافل نبود و همواره کتاب می خواند و سیر آفاق و انفس می کرد… با این همه فقر و تهیدستی و تحمل رنج همواره شاکر بود و در این مصائب صابر، هیچگاه ناشکیبایی نشان نداد و ناسزایی از او شنیده نشد. در عالم تسلیم و رضا خیمه برافراخته بود، او را مصداق الفقر فخری باید دانست