یدالله
لیلی دختری زیبا از قبیله « عامریان » بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب نام اصلی او « قیس » بود و بعد از آشنائی با لیلی ، او را مجنون ، یعنی دیوانه خواندند . چرا که او دیوانه وار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود ، طواف می کرد . قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند . ابتدا عشقشان مخفی بود امّا از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ، رسوای عالم شدند ، قصه دلدادگی آن دو به همه جارسید .
پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پائی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یکدل عاشق بود و بس … پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت امّا نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند .
مجنون جواب رد شنید . زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردارنبود ، قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی . در اولین شب زفاف داماد سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .
مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید . پس از چندی داماد بیمار شد و جانسپرد . در مرگ او لیلی به سوگ ننشست . این خبر به مجنون رسید . مجنون به دیدار لیلی شتافت ، می خواست شریک غم لیلی باشد ، مدتی با هم بودند ولی افسوس که دیری نپائید که چراغ عمر لیلی زیبا نیز خاموش شد ومجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت : اینقدر می گردم و اینقدر خاک ها را می بویم تا بوی لیلی راحس کنم وچنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . ( طلب را باید از مجنون عشق اندازه گرفت ، حکایت کنند که روزی مجنون را دیدند ، خاک می بیخت و اشک می ریخت .گفتند : چه میکنی ؟ . گفت : لیلی را می جویم . گفتند : وای بر تو ، لیلی از روح پاک و تو از خاک طلب می کنی ؟ گفت : همه جا در طلبش می کوشم شاید در جائی بجویم . ) <1>. مجنون برسر قبر آن چنان گرید و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق ، بار دیگر در کنار هم آرمیدند .
______________________________________________

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com