ax

دارد آب می شود….دارند آبش می کنند….سکه طلائی که در کوره ی کور دلی و در لابیرنت های توطئه ها دارند از سکه می اندازنش…و ما که فقط تماشا کردن ازمان بر می آید کلاهمان را از بیم دو دسته چسبیده ایم و ناظریم. فکر می کنیم که تخته ی زیر پایمان استوارترین تکه زمین است و طوفان را باور نداریم. جیبمان را می شناسیم و دهانمان را، و ساحل امنی را که پایدارش می دانیم.
ما داریم ” دقیانوس ” دیگری می شویم، دارند ” دقیانوس ” مان می کنند. و گمان نمی کنم که این گفته هم به درد شرح احوالمان بخورد که ” بماند سالها… ” و داریم می بینیم که نخواهد ماند
” آنهم با نظم و ترتیب …” *
فرق تبخیر با تصعید در همین است که در تبخیر امید تراکم و ابر و بارش هست ولی تصعید، پریدن است و به جائی که شاید ناکجا!   باشد رفتن و در حقیقت نابود و نیست شدن. دارند” تصعید ” مان می کنند.
این دیگر نه افسانه ی ” اسکندر ” است و نه ادامه ی عملکرد تازیان، نه مغول گونه است و نه از این دست حملات و آشوب ها، که از سر گذراندن آن ها مایه افتخار و دلخوشی باشد. این ” دقیانوس : شدن است و ” تصعید ” . حتا اگر نامی بماند ” باری ” ندارد. مگر ” دقیانوس ” تصور دندانگیری دارد؟ یا شیشه سر گشاده ” اِتر” پس از چندی حتا از ” بو ” نیز خالی نمی شود؟
هر روز تراشیده ترمی شویم. از دست یا پا ” چه فرقی می کند ” آویزانمان کرده اند و با گزلیک افتاده اند به جانمان. دهانمان را هم بسته اند که نتوانیم با فریاد از دردمان کم کنیم. دلخوشیم وقتی ازلاشه های دیگران تکه بیشتری لایه بر داری می کنند. همیشه مرگ خوب است ولی برای همسایه.
آنجا که باید می ایستادند و چون یک ” کاپیتان ” آخرین می بودند، بهر دلیل نماندند…آنجا که قرار بود به ایستیم، نایستادیم، با اینکه کلی هم هزینه دادیم و بها پرداخت کردیم، کوتاه آمدیم، مجبورمان کردند کوتاه بیائیم و بابت همین کوتاه آمدن نیز چه سنگین پرداخت کردیم ، و این آب رفتن، تصعید شدن و به راه محتوم ” دقیانوس ” رفتن ادامه پرداخت برای همین نه ایستادن است…داریم تبدیل به ” هیچ ” می شویم.
مگر نه آنگاه که نفعمان پیش بیاید ” یوسف” را هم می فروشیم، گرچه برادرمان باشد. آنهم نه به زری ناب.
از ماست که بر ماست، از ما ناخلف ها.

——————–
* بماند سالها این نظم و ترتیب
زما هر ذّره خاک افتاده جائی