سپیده دمی سه یل ، به نام های گیو ، گودرز و طوس به همراه چند تن ، به شکار رفتند آن ها همچنان در دشت ها پیش می رفتند تا مرز توران پدیدار شد. طوس و گیو پیش تاختند و در آن بیشه می گشتند که ناگهان چمشان به ماهرویی افتاد. از حال آن زیبا رو جویاشدند. دختر گفت ” من ازبستگان گرسیوز برادر افراسیابم . دوش پدرم مست به خانه آمد و بر من خشم گرفت و قصد جانم کرد. چاره ای نداشتم که فرار کنم. سوار بر اسب شدم و تاختم تا به این بیشه رسیدم. راهزنان ، زر و گوهر به زور از من گرفتند و من از بیم تیغشان به پشت درختی پنهان شدم.”

طوس و گیو بر سر دختر، به ستیزه برخاستند و هر یک دختر را برای خود می خواست. ولی نشد ، برای ختم غائله دختر را به نزد کاوس شاه بردند. کاوس شاه دختر را بسیار اکرام کرد و گرامی داشت واو را به زنی گرفت. پس از چندی از او صاحب پسری به نام سیاوش شد.ستاره شناسان طالع کودک را آشفته یافتند. کاوس شاه پس از چند سال سیاوش را به رستم سپرد تا به او آئین پهلوانی بیاموزد. رستم ، سیاوش را به زابلستان برد و به او پهلوانی آموخت. پس از چند سال به جوانی خوش سیما ، برومند و پهلوانی بنام تبدیل شد. و به نزد پدرباز گشت. پدر خیلی شادمان شد و او را گرامی داشت.

روزی کاوس شاه با پسرش سیاوش برتخت نشسته بودند که سودابه ، همسر کاوس شاه که دختر شاه هامارون بود از در درآمد. سودابه ، یک دل نه صد دل عاشق و وآله ی سیاوش شد. سودابه از کاوس شاه خواست که سیاوش را به شبستان به فرستد ، به این بهانه که سیاوش خواهران ناتنی خود را ملاقات کند. وقتی سیاوش به شبستان رفت ، سودابه از تخت فرود آمد و سیاوش را در آغوش گرفت و بوسید و خداوند را سپاس گفت که چنین فرزندی دارد.

سودابه به کاوس شاه پیشنهاد کرد که یکی از دخترانش را به سیاوش بدهد. کاوس هم این فکر را پسندید. پس از آن سیاوش احساس کرد که سودابه بیشتر از معمول به او توجه دارد.سودابه دخترانش را ماه و خود را خورشید می دانست. او از سیاوش خواست که به ظاهر دخترش را به زنی بگیرد اما ، پیمانی با او ببندد تا او ، جان و تن خود را نثار سیاوش کند ، سپس سر سیاوش را در آغوش گرفت و بیشرمانه بر آن بوسه های بسیار زد. سیاوش شرم زده ، شبستان را ترک کرد. پس از آن سودابه به شاه کاوس گفت که سیاوش عاشق دختر من است. کاوس شاه شادمان شد

پس از آن ، سودابه در نهان به سیاوش گفت ، اکنون دخترم را به تو می سپارم و هر چه خواهی به تو میدهم ، دیگر چه بهانه ای داری که از مهرم سر بتابی ؟ سپس به پایش افتاد و زاری ها کرد. در ضمن تهدید کرد که اگر از فرمانش سر بتابد ، روزگارش را سیاه خواهد کرد. سیاوش با خشم از تخت به زیر آمد که برود ، ناگهان سودابه به او آویخت و گفت ” راز دل با تو گفتم ، اکنون رسوایم می کنی ” سپس جامه بر درید و خروش بر آورد ، فریادش به گوش کاوس شاه رسید. سودابه همین که چشمش به کاوس شاه افتاد روی خراشید و گیسوان کند و گفت سیاوش بر او نظر دارد. کاوس شاه ، سیاوش را پیش خواند و سرا پای پسر را بوئید و بوسید ، هیچ بویی از او به مشامش نرسید که نشان دهد در سودابه در آمیخته باشد. سپس نزد سو دابه رفت و سر و روی او را پر از بوی مشک و گلاب دید ، غمگین گشت. کاوس به سودابه چیزی نگفت ولی در دل مهر از او برید. سودابه حیله های دیگر هم به کار برد.

شاه کاوس موبدان را فرا خواند و چاره ی کار پرسید. آنان گفتند آتشی عظیم بر افروزید و از هر دو بخواهید که از آتش بگذرند ، گناهکار خواهد سوخت و لی بیگناه به سلامت از آتش بیرون خواهد شد. همین کار را کردند و آتشی عظیم بر پا نمودند. سیاوش با اسب به درون آتش رفت و از طرف دیگر این آتش عظیم ،بسلامت بیرون شد.. شاه فرمان به دار آویختن سودابه را داد که سیاوش میانجی شدو گفت سودابه را به او ببخشند.

پس از کوته زمانی افراسیاب شاه توران بر ایران بتاخت. کاوس شاه ، سیاوش را به همراهی تهمتن به مصاف افراسیا ب فرستاد. سیاوش و سپاهیانش پیش رفتند تا به بلخ رسیدند. شاه تو ران گرسیوز را مامور جنگ با سیاوش کرد ولی سیاوش او را شکست داد و خود پیروز شد. افراسیاب از این شکست بر آشفت و در صدد جنگ با سیاوش ، با سپاهی عظیم شد. موبدان افراسیاب را از این کار بر حذر داشتند در عوض صلح و آشتی را به او توصیه کردند.

افراسیاب به سرکردگی گرسیوز هدایای زیادی ، برای سیاوش فرستاد و تقاضای صلح کرد ، سیاوش هم پذیرفت. قرار شد برای تظمین صلح ، صد تن از خاندان سلطنتی توران زمین به در گاه سیاوش بیایند و در ضمن سر زمین هایی که تو رانیان قبلا از ایران اشغال کرده بودند را به ایران باز گردانند. افراسیاب پذیرفت. پس از آن رستم ماوقع را به کاوس شاه اطلاع داد. کاوس ، خشمگین شد و رستم را به بی لیاقتی متهم کرد و از پسرش شیاوش هم شدیدا خشمگین شد سیاوش دستور داد تا گروگان ها ، به نزد افراسیاب باز گردند. در ضمن افراسیاب را در جریان ما وقع گذاشت و خود را به افراسیاب وفادار نشان داد.

مشاوران افراسیاب به او سفارش کردند که سیاوش را به زیر چتر حمایت خود بگیرد. چون پس از درگذشت کاوس ، سیاوش پاد شاه ایران زمین خواهدشد. و سر زمین ایران هم در اختیار افراسیاب قرار خواهد گرفت. به همین دلائل افراسیاب نامه ای به سیاوش نوشت و او را به حمایت خود دلگرم کرد. سیاوش جهت ملاقات با افراسیاب به سمت توران زمین رفت. پیران از بزرگان توران زمین با سپاه وپیل وتخت و درفش پرنیانی به استقبالش آمد. و به او خوشآمد گفت. اگر چه سیاوش شاد شد ولی مهر ایران و دوری از سرزمین خویش ، او را آزرده خاطر می داشت.

افراسیاب هم به پیشباز سیاوش آمد. آن ها وقتی به هم رسیدند ، از اسب ها پیاده شدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. افراسیاب قصری برای سیاوش تدارک دید و پس از مدتی از سیاوش خواستند که از بین دختران شاه ، گرسیوز و پیران همسری انتخاب کند. سیاوش به جریره ، دختر پیران میل کرد. پس از مدتی پیران به سیاوش گفت : اگر چه دختر مرا داری ولی فرنگیس دختر افراسیاب هم لایق و هم خیلی زیباست. به اصرار پیران و به جهت رعایت مصالح ای ، سیاوش پذیرفت. افراسیاب سر زمین پهناوری را تاچین به سیاوش سپرد. سیاوش کاخی عظیم در این سر زمین بنا نهاد. افراسیاب از این قضیه مطلع شد و شاد گشت و گرسیوز را برای تهنیت به نزد سیاوش فرستاد. گرسیوز کینه ای از سیاوش به دل داشت. اولین کینه این بود که در جنگ با سیاوش شکست خورده بود و دومین کینه این بود که چرا سیاوش دختر او را بزنی نگرفت.

گرسیوز در مدت اقامت خود در نزد سیاوش از او پهلوانی ها دید ،در نتیجه کینه و حسدش بیشتر شد. پس از مراجعت به نزد افراسیاب ، از سیاوش به طوری بد گویی کرد که نظر افراسیاب را نسبت به سیاوش برگردانید. از طرفی گرسیوز به نزد سیاوش آمد و از افراسیاب بد گویی کرد و گفت اگر افراسیاب از تو دعوت کرد چنانچه دعوت او را بپذیری ، فرمان قتل خود را صادر کرده ای

به سفارش مشاوران ، افراسیاب از سیاوش دعوت کرد تا نقار بین آن ها از بین برود. به علت بد گویی گرسیوز ، سیاوش دعوت افراسیاب را نپذیرفت . افراسیاب به گمان اینکه سیاوش با او دشمن شده است ، با سپاه به جنگ سیاوش رفت.

گرسیوز نگذاشت که سیاوش با افراسیاب گفتگو کند. بلکه افراسیاب را تشویق کرد که هر چه زود تر به دشمن حمله کند. سیاوش به علت پایبندی به پیمان دوستی قبلی بین خود و افراسیاب دست به شمشیر نبرد. بسیاری از سپاهیان ایران در حمله ی افراسیاب کشته شدند و چند تیر هم به سیاوش اصابت کرد. پس از آن سیاوش را دستگیر کردند و به نزد افراسیاب بردند. پیلسم برادر پیران افراسیاب را از کشتن سیاوش بر حذر داشت ولی با دخالت گرسیوز وضع بد تر هم شد. فرنگیس همسر سیاوش نزد پدر رفت و او را از این اعمال برحذر داشت. افراسیاب را آن چنان نسبت به سیاوش بد بین کرده بودند که افراسیاب دستور داد دختر خودش فرنگیس را کور کرده در سیاه چال انداختند.

پس از آن سر سیاوش را از تن جدا کردند و خون سرخش را بر زمین ریختند. پس از ساعتی از همان جا ، گیاهی رست که بعد ها خون سیاوشون نامیده شد. زن و مرد از مرگ سیاوش شدیدا افسرده شدند. پیران واسطه شد که افراسیاب دخترش فرنگیس را نکشد. و بگذارد فرزند سیاوش متولد شود که شاه ایران خ