امروز دیگر ۲۲ ژانویه نیست، اما کماکان یکشنبه است، یکشنبه پنجم فوریه.مثل هر جمعه ای هم که باشد و در هر کجای دنیا، تب خودش را دارد… پتوئی را چارتا روی صندلی چوبی آشپز خانه که نشیمنش نرده ای است، گذاشته ام. هفت تکه چوب قرنیز مانند را به فاصله کنار هم کوبیده اند که یعنی نشمینگاه صندلی. نشستن رویش خسته می کند. بارانی دارم که روزی روزگاری کلی وقار داشت، ولی حالا بجای عبا می اندازمش روی دوشم. با خودم عمر سابانده است. من نمی دانم محمد علی افراشته از کجا پالتویش را خریده بود که هم چهارده سال دوام آورده بود و هم جان پشت و رو کردن را داشته است. اینی که من دارم تاب مستوری ندارد کهنگی را تا پود آخرش می نمایاند. همیشه روی پشتی صندلی است. هیچ وقت مثل چیز های دیگرم برای یافتنش، نمی گردم. من هیچوقت دنبال وسائلم شخصی ام نمی گشتم، در این مورد نظم خاصی داشتم، ولی تازگی ها گم و گورشان می کنم، تازگی ها خیلی جور ها شده ام، دوسه ماهی است. ولی بارانی سابق و عبای حاضر را همیشه روی پشتی صندلی چوبی ام می گذارم.
یکشنبه است….برای من مثل همه ی یکشنبه ها ی دیگراست ، ولی پنجم فوریه است…در خانه مان روی تپه های الخته در حومه مادریدنشسته ام، در آشپزخانه ای که در شیشه ای اش باز می شود به برهوتی که عاقبتش می رود به سوی فرانسه. از چای جلویم دارد بخار بلند می شود، و من…غرق زمانی ام که حال و روز بهتری داشتم.